جملات زیبای کتاب رانده شده | طاقچه
تصویر جلد کتاب رانده شده

بریده‌هایی از کتاب رانده شده

۴٫۱
(۷)
او در کمال آرامش، گویی هیچ اتفاقی نیفتاده، در تنهایی کتاب می‌خواند!
🪼
«دوستت دارم، ستایشت می‌کنم، توای را که مقهور سرنوشت نگشتی...»
Fatima khoshpeiman
«همان بهتر، همان بهتر است که انسان خود را درون رویایی ممتد و ناگسستنی زندانی کند؛ فراسوی پستی و وحشیگری مبتذل زندگی روزمره؛ ورای قلادهٔ چند و چون قواعد و قوانینی که با لجن‌زار چند وجب فاصله دارند و ماورای تور مشبکی که سد راه آدم‌های کوتوله است و مانع اعتلای اندیشهٔ آزاد و صعود آنان به‌سوی کمال می‌گردد!»
Fatima khoshpeiman
نامه را دور انداخته بود. اما انگار تکه‌های ریزریز آن باز به‌هم ترکیب شده و او را که از پلکان بالا می‌رفت دنبال می‌کردند، گِرد سرش می‌چرخیدند و در گوش‌هایش وِزوِز می‌کردند. مضمون نامه، درهم و برهم، در گوشش طنین می‌انداخت، نه با صدای نویسنده، بلکه با نوایی که خود او در آن لحظه برای آن کلمات می‌شناخت: نه دلنواز و نه آرام‌بخش؛ آهنگ طغیان علیه تمام عواملی که تا آن زمان رنجش داده بودند.
bread&roses
چرا حالا آن‌طور می‌لرزید؟ به‌پا خاست و با یک دست، مغرورانه زلف‌هایش را از پیشانی کنار زد. چهره‌اش برافروخته بود؛ آشفته و نگران بود؛ احساس می‌کرد خون تازه‌ای در رگ‌هایش دوان است. پنجرهٔ ایوان را باز کرد و به آسمان سرخ‌فام غروب نگاهی انداخت. آیا می‌بایست تا ابد رانده شده بماند؟ آتش درونش را در پَس سایه و مه پنهان بدارد؟ عواطف پُرالتهابی را که از چندی پیش در وجودش جان گرفته بود، در نطفه خفه سازد؟ آتش اشتیاقش را به خاطر آسمان نیل‌گون، آفتاب بهاری، پرستوهای شاد که بار دیگر در ایوان خانه آشیانه ساخته بودند و گل‌هایی که مادرش به هرسو پراکنده بود، خاموش نماید؟ وقت آن نرسیده بود که او هم به زندگی بازگردد؟
bread&roses
آلوی‌نیانی هم در آتش عشق از خودبیخود بود. حرف می‌زد، حرف می‌زد بدون آن‌که خودش بداند چه می‌گوید. اما احساس می‌کرد که آهنگ هر کلمه و شیوهٔ ادای ان هماهنگی کامل و نیروی اغواگر مسلمی دارند. قدرت تفکر از او ربوده شده بود؛ اما آگاه بود که مارتا کنار اوست؛ دیگر نمی‌خواست هرگز از او جدا شود. حتی هوایی که احاطه‌شان کرده بود گُر گرفته قوهٔ تمیز دنیای خارج را از آنان سلب کرده بود. دیگر نه چشمشان چیزی می‌دید و نه گوششان صدایی می‌شنوید.
bread&roses
آلوی‌نیانی او را محکم فشرد و تکرار کرد: «تو مال منی... مال منی... مال منی...» آری؛ مالِ او بود! داده بودند به او.
bread&roses
آه عزیزم، این‌که می‌گویم: «وجدانم اجازه نمی‌دهد»، درواقع مقصودم این است که: «دیگران اجازه نمی‌دهند، دنیا اجازه نمی‌دهد.» وجدانم! گمان می‌کنی وجدان چه باشد؟ دلبندم، وجدان ندای مردم را برایم بازگو می‌کند!
bread&roses
از اتاقش خارج شد و به ماریا گفت: «چه روز مزخرفی است! کرکره‌ها را باز گذاشته بودم تا با طلوع آفتاب بیدار شوم... بیهوده انتظار می‌کشیدم: مثل این‌که خورشید هرگز طلوع نمی‌کند.» درواقع، پس از فصلی آرام و طولانی، نخستین بار آسمان تیره و گرفته بود.
bread&roses

حجم

۱۹۶٫۶ کیلوبایت

سال انتشار

۱۴۰۰

تعداد صفحه‌ها

۲۱۸ صفحه

حجم

۱۹۶٫۶ کیلوبایت

سال انتشار

۱۴۰۰

تعداد صفحه‌ها

۲۱۸ صفحه

قیمت:
۷۲,۰۰۰
تومان