
بریدههایی از کتاب خرس های رقصان
۳٫۹
(۲۱)
آزادی، علاوه بر فرصتهای جدید و افقهای جدید، مخاطرات جدیدی نیز به همراه دارد.
saeedeh
آزادی هم محدودیتهای خودش را دارد.
کاربر ۱۱۸۹۶۲۱
پس آنوقت دانستم بایستی جوهرِ طریقتها و حکمتها را اختیار کنم: از خشم دوری جویم. قتلِ نفس نباید کرد. دزدی و خیانت و شهوت نکوهیده است. دروغ نباید گفت. اَحَدی را رنج و عذاب نرسانم. فحش و بهتان روا ندارم. بدِ کسی را نخواهم. از صحبت بدطینتان دوری کنم..
vahidk
آزادیِ خرسها را بهتدریج بهشان میدهند، با دوزهای کم. نمیشود آزادی را یکباره به خرسها داد، وگرنه اُوِردوز میکنند.
این جانب فرهاد !
"اولین و مهمترین چیزی که خرسها باید دربارهٔ آزادی بیاموزند این است که محدودیتهایی دارند.
این جانب فرهاد !
آزادی، برای آنان که قبلاً نداشتهاند، امری بهغایت پیچیده است. برای خرسها بسیار سخت است که به زندگیای عادت کنند که در آن خودشان مراقب خودشان باشند. گاهی اصلاً نمیشود.
این جانب فرهاد !
این پل شاید اگر در کشوری دیگر باشد یکی از جاذبههای گردشگری محسوب شود، اما در اینجا فقط مردم را از مسیری خوشمنظره در میان کوهستان بین شهرهای دُبرینیشته و سِپتِمْوری جابهجا میکند.
این جانب فرهاد !
را تا الآن در آن سپری کردهاند. اینجا برزخی است معلق میان آزادی و اسارت، و شاید همین است که آنها را سردرگم کرده است.
کاربر ۱۰۰۸۴۰۸۲
"کتکم بزن، با من بدرفتاری کن، اما من را از این ضرورت لعنتی که مسئول زندگیِ خودم باشم بِرهان."
این جانب فرهاد !
"رسیدیم به آنجا که باید کولی را مست کنید. قسمت دشوار کار این است که خودتان هم باید پابهپایش بنوشید. اگر قرار باشد او پاتیل شود، خودتان هم باید کمی مست شوید. این خودش مسئلهای است
این جانب فرهاد !
کشور ما تنها کشوری است که در آن مردم واقعاً برابرند."
"اما در فقر."
"فقر همهجا هست. اما برابری فقط اینجاست،
Dina
از همان لحظه که با ما بر سر یک میز ـبا غذا و راکیا و هدیهـــــ نشستند، بازی را باختهاند، چون هیچکس طرف آنها نیست؛ آنها فقط کولیهاییاند که رسم دنیایی را که دیگر وجود ندارد ادامه میدهند."
این جانب فرهاد !
تصور کنید یکی از سازمانهای حمایت از حقوق کولیان یکی از سازمانهای حمایت از حقوق حیوانات را تحت تعقیب قرار دهد. بهتر است که با مبلغی پول قال قضیه کنده شود.
این جانب فرهاد !
وقتی رسیدیم، خرس را بلافاصله برای آزمایشهای پزشکی و قرنطینه فرستادند. کولی چی شد؟ او هم لابد یکجوری با ژیگولیاش خود را به روسه رسانده است.
"چطور به خانه رسید؟ نمیدانم. راستش را بخواهید، بعد از آنکه خرس را تحویلمان دادند زندگیشان دیگر برایم مهم نبود."
این جانب فرهاد !
مثل روز روشن است که کمونیسم شکست خورده، منتها نمیشود که یکشبه کاپیتالیسم را اینجا باب کرد. مثل این است که کسی سالهای سال غذا نخورده باشد و یکهو پنج تا ساندویچ همبرگر به خوردش بدهند.
Dina
ذرهذره و در پیمانههای کوچک به آنها داد. این خبر خوش که خرسها به خواب زمستانی میروند نشان میدهد که در مسیر آزادی به پیش میروند. آنها دیگر فقط به فکر امروز و فردایشان نیستند. آموختهاند که خودشان را برای روزهای سخت آماده کنند."
کاربر ۵۸۸۳۳۹۳
بیشترین ترس آدم وقتی است که میخواهد برای اولین بار از زادگاهش دور شود
Dina
حجم
۵۷۴٫۷ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۱
تعداد صفحهها
۲۶۴ صفحه
حجم
۵۷۴٫۷ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۱
تعداد صفحهها
۲۶۴ صفحه
قیمت:
۱۰۸,۰۰۰
تومان