
٪۷۰
کاربر ۲۸۸۷۰۳۶
۰
وقتی برای خیلیاُمین بار، دیر آمد مدیر دیگر نتوانست تحمل کند؛ طوری افتاد به جانش و تا آنجا زدش که ناظم از دفتر بیرون آمد و گفت که: «آقای مدیر، معلمها رفتهاند سرِ کلاس، بچهها را نمیفرستید؟»
مدیر نگاه کرده بود به ناظم و عین آدمی که رفته باشد دستشویی بینراهی و دلش نخواهد دست و لباسش به جایی بخورد از مهدی جدا شده بود و بعدش ما رفته بودیم سرِ کلاس.
