من جز تو کسی را ندارم، تویی که هرگز مرا نشناختی، منی که همیشه دوستت داشتم.
reyhane
چقدر خوب است آدم زندگیای آرام، رضایتمندانه و فارغ از سروصدای دنیا داشته باشد!
Rose
"دیگر حماقت کافی است! الان شما به هتل میروید. اتاقی میگیرید. فردا صبح، به سراغتان میآیم و شما را به ایستگاه خواهم برد. شما باید از اینجا بروید. باید همین فردا به خانهتان برگردید و من تا موقعی که شما را بلیتبهدست سوار قطار نکنم آسوده نمیشوم. آدم تا جوان است از زندگی بهخاطر باختن چند صد یا چند هزار فرانک سیر نمیشود، وگرنه اسم این بزدلی و سستی خواهد بود؛ بحران ابلهانهٔ خشم و ناامیدی. فردا خودتان به من حق خواهید داد."
Rose
با وجود همهٔ اینها، زمان قدرتی بینظیر دارد و بالا رفتن سن بهطرز عجیبی همهٔ احساسات را فرسوده میکند.
Rose