
کتاب گل و نوروز
اقتباسی از کتاب گل و نوروز اثر محمودبنعلی خواجوی کرمانی
پدیدآورندگان:
شهروز بیدآبادی مقدمانتشارات:
انتشارات هوپا٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30
ریحان
۱۴
میدانست نباید عاشق او شود. چنین عشقی برایش گران تمام میشد.
𖤐
۹
به صحرا شدم؛ عشق باریده بود. و زمین تَر شده بود. چنانکه پای مرد به گِل فرو شود، پای من به عشق فرو میشد.
ذکر بایزید بسطامی، تذکرۀالاولیاء، عطار نیشابوری
elayorg
۶
شنید: «سفر بخشی از کتاب زندگیست. آنان که به سفر نمیروند تنها یک بخش از این کتاب را خواهند خواند. جوانی همیشه همینگونه است. خودت را مرکز جهان میبینی. این سرزمین پیش از تو نیز از گزند دشمنان دور مانده؛ ازاینپس هم میماند. تنها تو هستی که اینجا به دور از نام میمانی. حرکت، قدرت میزاید و نشستن، ناتوانی. این را از من که سالهاست جهان را به زیر پا میگذارم بپذیر.»
Mohii
۵
«راهزن مال میبَرد و جان میدزدد. دزدِ هوش و عقل، زمان است
ریحان
۴
گل، کارها را که سامان داد راه افتاد تا به نوروز برسد، بهدنبال گمشدهای که در ذهن داشت.
Mohii
۴
«هرکس مرگش را آنگونه که دوست دارد تصور میکند.»
narry612
۳
گفت: «بیراه میگویی!»
شنید: «کدام راه؟ آب اگر در چاله بماند، گنداب میشود. برای تازهماندن و تازهشدن باید رفت!»
ریحان
۲
پادشاه دست به پهلوی خود گذاشت و آرام گریه کرد. بیصدا و بیآنکه شانههایش بلرزد. تنها قطرههای اشک بود که بر زمین میچکید و این همان تصویری بود که گل همیشه از پدرش به یاد داشت: سروی که زیر باران خیس میشود!
چکاوک
۲
گفت: «بیراه میگویی!»
شنید: «کدام راه؟ آب اگر در چاله بماند، گنداب میشود. برای تازهماندن و تازهشدن باید رفت!»
🪼
۲
گذر عمر، خاطرهها را تار میکند. انگار از پشت شیشهای طرحدار نگاهشان کنی
چکاوک
۱
مرگ شانه بالا انداخت: «نمیدانم! اگر سرنوشتی در کار باشد، شاید سرنوشت تو این باشد که همیشه آن را تغییر دهی. از وقتی با تو هممسیر شدهام بیش از بیست بار باید میرفتی اما ماندهای و جنگیدهای! تشویقت نمیکنم! این کارت زندگی مرا نابود کرد! حال تو نامیرا شدهای. دیگر به من نیازی نیست! باید بروم!» و رفت.
ریحان
۰
سرنوشتش این بود که به دست این مرد کشته شود؛ سرنوشتی دردناک، سرنوشتی که مرگ را به ارمغان میآورد.
ریحان
۰
نمیخواستم عاشق مردی باشم که قرار است به دستش کشته شوم. اما همیشه همهچیز همانگونه که میخواهی پیش نمیرود!
ریحان
۰
حالا در بستر مرگ هستم، در برابر مردی که عاشقش شدهام، اگر عشق همین باشد که بخواهی از او دور نباشی، بخواهی همیشه نگاهش کنی و با او باشی!
ریحان
۰
هرکس مرگش را آنگونه که دوست دارد تصور میکند.»
narry612
۰
«سفر بخشی از کتاب زندگیست. آنان که به سفر نمیروند تنها یک بخش از این کتاب را خواهند خواند. جوانی همیشه همینگونه است. خودت را مرکز جهان میبینی.
narry612
۰
حالا در بستر مرگ هستم، در برابر مردی که عاشقش شدهام، اگر عشق همین باشد که بخواهی از او دور نباشی، بخواهی همیشه نگاهش کنی و با او باشی!»
narry612
۰
اگر سرنوشتی در کار باشد، شاید سرنوشت تو این باشد که همیشه آن را تغییر دهی. از وقتی با تو هممسیر شدهام بیش از بیست بار باید میرفتی اما ماندهای و جنگیدهای!
Baran Akbari
۰
با آمدن نوروز، گل شکفت. لبخندبهلب و برق ستارهها در چشمش پیدا.
چکاوک
۰
مرگ شانه بالا انداخت: «نمیدانم! اگر سرنوشتی در کار باشد، شاید سرنوشت تو این باشد که همیشه آن را تغییر دهی. از وقتی با تو هممسیر شدهام بیش از بیست بار باید میرفتی اما ماندهای و جنگیدهای! تشویقت نمیکنم! این کارت زندگی مرا نابود کرد! حال تو نامیرا شدهای. دیگر به من نیازی نیست! باید بروم!» و رفت.
myys
۰
به صحرا شدم؛ عشق باریده بود. و زمین تَر شده بود. چنانکه پای مرد به گِل فرو شود، پای من به عشق فرو میشد.
