خورشید دلداریاش داد: «به کاخ خودمون که بریم قول میدم همه رو تبعید کنم.»
مهپری خندید. آسمان روشن شده بود. بارقههای خورشید صبحگاهی افق را روشن کرده بود، اما ماه که کمرنگ شده بود، گوشهٔ دیگر آسمان هنوز خودنمایی میکرد. خورشید آن دو را نشان داد و گفت: «میبینی بانو، ستارههای ما از همه بزرگترند. از همه خوشاقبالتریم.»
هردو به هم لبخند زدند.