جملات زیبای کتاب دختر ماه، پسر خورشید | طاقچه
تصویر جلد کتاب دختر ماه، پسر خورشید

بریده‌هایی از کتاب دختر ماه، پسر خورشید

انتشارات:انتشارات هوپا
امتیاز
۳.۸از ۹ رأی
۳٫۸
(۹)
به صحرا شدم؛ عشق باریده بود. و زمین تَر شده بود. چنان‌که پای مرد به گِل فرو شود، پای من به عشق فرو می‌شد. ذکر بایزید بسطامی، تذکرۀ‌الاولیاء، عطار نیشابوری
faezeh shahtaheri
خورشید دل‌داری‌اش داد: «به کاخ خودمون که بریم قول می‌دم همه رو تبعید کنم.» مه‌پری خندید. آسمان روشن شده بود. بارقه‌های خورشید صبحگاهی افق را روشن کرده بود، اما ماه که کم‌رنگ شده بود، گوشهٔ دیگر آسمان هنوز خودنمایی می‌کرد. خورشید آن دو را نشان داد و گفت: «می‌بینی بانو، ستاره‌های ما از همه بزرگ‌ترند. از همه خوش‌اقبال‌تریم.» هردو به هم لبخند زدند.
faezeh shahtaheri
«همیشه به خاطر بسپار شاهزاده. هرجای ناشناسی که قدم می‌گذاری، نور همراهت باشه، وگرنه نمی‌فهمی کجایی و چه می‌کنی.»
♪‚.·°Golnoosh°·.‚♪
به صحرا شدم؛ عشق باریده بود. و زمین تَر شده بود. چنان‌که پای مرد به گِل فرو شود، پای من به عشق فرو می‌شد. ذکر بایزید بسطامی، تذکرۀ‌الاولیاء، عطار نیشابوری
miracle
«همیشه به خاطر بسپار شاهزاده. هرجای ناشناسی که قدم می‌گذاری، نور همراهت باشه، وگرنه نمی‌فهمی کجایی و چه می‌کنی.»
miracle