جملات زیبای کتاب عشق های فراموش شده؛ انیسه خاتون و توپازخان | طاقچه
تصویر جلد کتاب عشق های فراموش شده؛ انیسه خاتون و توپازخانsubscriptionAvailable

کتاب عشق های فراموش شده؛ انیسه خاتون و توپازخان

بر اساس حکایت یک کنیز و دو برادر از هزار و یک شب

نوع کتاب
۳.۸ امتیاز(از ۲۴ رأی)
پدیدآورندگان: 
سولماز خواجه وند
انتشارات: 
انتشارات هوپا

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
Ela
۵
می‌ترسم دستم را بشورم. می‌ترسم رد انگشت‌هایش روی دستم پاک شود!
:)☘️
۴
یکی نگاهش شبیه انیسه بود، یکی صورت مهتابی‌اش. یکی مثل او راه می‌رفت، یکی از پشت انگار خودش بود و یکی قدوقواره‌اش به او می‌ماند.
Narges.R
۲
از هیچ خوشی‌ای خیلی خوش‌دل و از هیچ غمی خیلی غمگین نمی‌شد. دست روزگار برایش رو بود. خوب می‌دانست نه این خوشی‌ها می‌ماند و نه آن غم‌ها.
hediy_kh
۱
به صحرا شدم؛ عشق باریده بود. و زمین تَر شده بود. چنان‌که پای مرد به گِل فرو شود، پای من به عشق فرو می‌شد. ذکر بایزید بسطامی، تذکرۀ‌الاولیاء، عطار نیشابوری
پانته آ؛
۱
انیسه گفت: «خیال بَرَم داشته بود، فراموشم کردی؟!»
چاوان
۱
همدم، پیرِ روزگار بود. پایش را از دوفرسخی شهر بیرون نگذاشته بود، اما به‌قدر تمام دنیا روزگار دیده بود. آرام بود. از هیچ خوشی‌ای خیلی خوش‌دل و از هیچ غمی خیلی غمگین نمی‌شد. دست روزگار برایش رو بود. خوب می‌دانست نه این خوشی‌ها می‌ماند و نه آن غم‌ها.