جملات زیبای کتاب عشق های فراموش شده؛ انیسه خاتون و توپازخان | طاقچه
تصویر جلد کتاب عشق های فراموش شده؛ انیسه خاتون و توپازخان

بریده‌هایی از کتاب عشق های فراموش شده؛ انیسه خاتون و توپازخان

انتشارات:انتشارات هوپا
امتیاز
۳.۹از ۲۳ رأی
۳٫۹
(۲۳)
یکی نگاهش شبیه انیسه بود، یکی صورت مهتابی‌اش. یکی مثل او راه می‌رفت، یکی از پشت انگار خودش بود و یکی قدوقواره‌اش به او می‌ماند.
:)☘️
می‌ترسم دستم را بشورم. می‌ترسم رد انگشت‌هایش روی دستم پاک شود!
Ela
به صحرا شدم؛ عشق باریده بود. و زمین تَر شده بود. چنان‌که پای مرد به گِل فرو شود، پای من به عشق فرو می‌شد. ذکر بایزید بسطامی، تذکرۀ‌الاولیاء، عطار نیشابوری
hediy_kh
انیسه گفت: «خیال بَرَم داشته بود، فراموشم کردی؟!»
پانته آ؛
از هیچ خوشی‌ای خیلی خوش‌دل و از هیچ غمی خیلی غمگین نمی‌شد. دست روزگار برایش رو بود. خوب می‌دانست نه این خوشی‌ها می‌ماند و نه آن غم‌ها.
Narges.R