
بریدههایی از کتاب زیرخاکی
۴٫۳
(۳)
«خوابیدن توی قبر مهم نیست. باید از اونی که خاک میریزه رو یه جسم زنده پرسید، چهطور این کارو کرده؟»
شهلا رمضانی
حاج فرج، پدر یدالله راضی نمیشد خانهاش را خالی کند. میگفت اگر قرار است بمیرد، میخواهد توی خانهٔ خودش سر به خاک بگذارد. نمیخواهد تو خاک غربت بمیرد. یدالله میگفت: «تو یه شهر دیگه یه خونهٔ دیگه برات دُرس میکنم.» حاج فرج میگفت: «یه جای دیگه؟ تو فکر میکنی من به این خشت و گلها دل بستم.» «خشت و گل یا هرچی که تو بگی؟» «بزرگ که شدی میفهمی. به این در و دیوار خشت و گل نمیگن. هر دونهٔ اینها خاطرهس. بفهم.»
شهلا رمضانی
از روزی که مونس از بیمارستان مرخص شد دیگر سهراب را ندیدیم. بعضی وقتها که دور هم جمع میشویم گاهی حرف میافتد به آن روزها، مثل حالا. هنوز نمیدانیم کاری که داریم میکنیم، یعنی نوشتن این وقایع درست است یا نه. یکی میگوید آره و دیگری میگوید نه. خودتان بهتر میتوانید حدس بزنید که کی راضی است کی ناراضی. ولی باید روزی این چیزها نوشته شود، ثبت شود تا دیگران ببینند ما چه بودیم و چه کردیم؛ نه آنچه خودشان میخواهند بگویند و بنویسند. یکی میگوید: «چهطور دختره راضی شد بخوابد توی اون قبر؟»
به این جواب میرسیم که: «خوابیدن توی قبر مهم نیست. باید از اونی که خاک میریزه رو یه جسم زنده پرسید، چهطور این کارو کرده؟»
شهلا رمضانی
