
🍁🍂دخـــــــــترپایـــــــیز🍁🍂 mm
۸
استعدادش را خودش با استفاده نکردن از آن نابود کرده است، با خیانت به خودش و باورهایش، با زیادهروی در میگساری و کند کردن تیزی ادراکش، با تنبلی، با ول گشتن، با بزرگنمایی، با غرور و تعصب و با کلاهبرداری.
پویا پانا
۴
اگر او با دروغ زندگی کرده، باید تلاش کند با همان دروغ هم بمیرد.
محمدرضا
۴
قبلاً با هم بحث کرده بودند که خداوند هیچ دردی را که آدم طاقت نیاورد نصیب او نمیکند و یکی هم میگفت درد یک جایی متوقف میشود و آدم را خود به خود از حال میبرد.
🍁🍂دخـــــــــترپایـــــــیز🍁🍂 mm
۳
از کنار کافهای میگذشت که چشمش افتاد به آن شاعر آمریکایی که یک دسته نعلبکی روی هم چیده بود و قیافهٔ بر ما مگوزید گرفته بود.
Mahshid Pourhosein
۳
فکر کرد خودش از پس هر چیزی برمیآید، چون اگر به چیزی اهمیت ندهد از آن صدمه نمیبیند.
nmroshan
۳
صاحب هتل تریبرگ آن فصل، کار و بارش سکه بود. جای خیلی باصفایی بود و با هم دوست شده بودیم. سال بعد تورم سنگین بود و پولی که او سال قبلش درآورده بود برای خرید لوازم راه انداختن هتل کفایت نمیکرد و او از شدت ناراحتی خودش را حلقآویز کرد.
Mahdi Khodaei
۱
«عشق یک تپهٔ تاپاله است، من هم خروسی هستم که روی آن میخواند.»
Mahdi Khodaei
۱
به نظر او پولدارها نژاد خاص و خیلی قشنگی بودند و وقتی فهمید که نیستند فرو ریخت، درست مثل چیزهای دیگری که او را به هم ریخت.
محمدرضا
۱
از آپارتمان فقط خانهٔ زغالفروش و هیزمشکن را میدیدی.
ایران
۱
منظرهای باشکوه بود به بزرگی دنیا، بلند و سفید و باورنکردنی که در آفتاب چشم را میزد، قلهٔ تخت کلیمانجارو.
محمدرضا
۱
وقتی هر کاری میکنی زیاد بکنی و زیاد طولش بدهی، دیگر نباید انتظار داشته باشی که مردم منتظرت باشند.
🍁🍂دخـــــــــترپایـــــــیز🍁🍂 mm
۰
قبلاً با هم بحث کرده بودند که خداوند هیچ دردی را که آدم طاقت نیاورد نصیب او نمیکند و یکی هم میگفت درد یک جایی متوقف میشود و آدم را خود به خود از حال میبرد
Mahshid Pourhosein
۰
به نظر او پولدارها نژاد خاص و خیلی قشنگی بودند و وقتی فهمید که نیستند فرو ریخت
عباص
۰
با این زن زیاد دعوا نمیکرد، ولی با زنهایی که دوستشان داشت از بس دعوا میکرد که همیشه آخرش همه چیز را خراب میکرد. زیادی دوستشان داشت و زیادی متوقع بود و همه چیز را از میان میبرد
nmroshan
۰
هری گفت: «عشق یک تپهٔ تاپاله است، من هم خروسی هستم که روی آن میخواند.»
زن گفت: «اگر قرار است بروی، آیا لازم است هر چیزی را پشت سر میگذاری از بین ببری؟ یعنی آیا همهٔ چیزهایی را که داری باید با خودت ببری؟ آیا باید هم اسبت را بکشی و هم زنت را و هم زین و زرهت را از بین ببری؟»
nmroshan
۰
مری فم دو مناژ به روزی هشت ساعت کار اعتراض میکرد و میگفت: «شوهر اگر تا ساعت شش کار کند سر راه فقط یککمی مست میشود، زیاد ولخرجی نمیکند. اگر فقط تا ساعت پنج کار کند هر شب مست میکند، خب به این ترتیب پولی نمیماند. کسی که از کاهش ساعت کار ضرر میکند زن یک مرد کارگر است.»
nmroshan
۰
هری یک تیر بزن خلاصم کن. محض رضای خدا مرا بکش. قبلاً با هم بحث کرده بودند که خداوند هیچ دردی را که آدم طاقت نیاورد نصیب او نمیکند و یکی هم میگفت درد یک جایی متوقف میشود و آدم را خود به خود از حال میبرد.
محمدرضا
۰
کلیمانجارو کوه برفپوشی است به ارتفاع ۶۵۷۰ متر که بلندترین قلهٔ آفریقاست. قلهٔ غربی آن نگایه نگای ماسایی نام دارد. نزدیک قلهٔ غربی لاشهٔ خشکیده و یخزدهٔ پلنگی افتاده است. معلوم نیست پلنگ در آن ارتفاع چه میکرده و دنبال چه بوده.
محمدرضا
۰
مردم توی برف راه افتادند تا سرانجام در آن سیاه زمستان یخ زدند و مردند.
محمدرضا
۰
وقتی برف نمیبارید بساط قمار به راه بود.
محمدرضا
۰
مرد گفت: «این تخم سگ هر شب از اینجا رد میشود. دو هفته است هر شب.»
محمدرضا
۰
لازم نیست آدم چیزی را که میفهمد دوست داشته باشد.
محمدرضا
۰
خداوند هیچ دردی را که آدم طاقت نیاورد نصیب او نمیکند
محمدرضا
۰
زنها چقدر کمعقلاند. این را از کجا درآوردی؟ علم غیب داری؟
محمدرضا
۰
«دهانت چه بوی گندی دارد، تخمسگ بوگندو!»
سعیدا
۰
عجیب است که وقتی خسته باشی، آسان میشود.
ایران
۰
کلیمانجارو کوه برفپوشی است به ارتفاع ۶۵۷۰ متر که بلندترین قلهٔ آفریقاست. قلهٔ غربی آن نگایه نگای ماسایی نام دارد. نزدیک قلهٔ غربی لاشهٔ خشکیده و یخزدهٔ پلنگی افتاده است. معلوم نیست پلنگ در آن ارتفاع چه میکرده و دنبال چه بوده.
ایران
۰
نمیتوانی بگذاری آدم راحت به حال خودش بمیرد و بد و بیراه نگویی؟
ایران
۰
آن چراگاه و بتههای نقرهایشدهٔ علوفه، آب زلالی که در کرتها جاری می شد و آن سبزی سیر یونجه. جادهٔ سربالایی به سمت بالای تپهها پیچ و تاب برمیداشت و تابستان، گاوها هم مثل گوزنها سرشان را میاندازند پایین. پاییز که میشود موقع برگرداندن گله، سروصدای گاوها و گلهٔ لخت، گرد و خاک بلند میشود. پشت کوهها تصویر واضح قله در نور غروب و سواری در مهتاب که از جاده سرازیر میشد میدرخشید. حالا یادش میآمد که در تاریکی لای درختهای جنگل چوب میرفت و دم اسبش را گرفته بود، چون پیش پایش را نمیدید و داستانهای دیگری که خیال داشت بنویسد.
ایران
۰
ابر صورتیرنگی دید که انگار از الک میریخت روی زمین و توی هوا موج برمیداشت، مثل اولین دانههای برف توی کولاک که معلوم نیست از کجا میآید و او دستش آمد که ملخها از جنوب هجوم آوردهاند. بعد اوج گرفتند و به سمتی رفتند که گویی شرق بود.