آن چراگاه و بتههای نقرهایشدهٔ علوفه، آب زلالی که در کرتها جاری می شد و آن سبزی سیر یونجه. جادهٔ سربالایی به سمت بالای تپهها پیچ و تاب برمیداشت و تابستان، گاوها هم مثل گوزنها سرشان را میاندازند پایین. پاییز که میشود موقع برگرداندن گله، سروصدای گاوها و گلهٔ لخت، گرد و خاک بلند میشود. پشت کوهها تصویر واضح قله در نور غروب و سواری در مهتاب که از جاده سرازیر میشد میدرخشید. حالا یادش میآمد که در تاریکی لای درختهای جنگل چوب میرفت و دم اسبش را گرفته بود، چون پیش پایش را نمیدید و داستانهای دیگری که خیال داشت بنویسد.