در عشق تو بدجور گرفتار شدم
مثل مگسی که در عسل افتاده
کاربر ۴۸۰۹۳۷۰
من از سر شعر دست اگر بردارم
شاید سر راحت به زمین بگذارم
خوابم که نمیبرد به این زودیها
باید دوهزار گرگ را بشمارم
سرمست
نگذار که با تو چشم در چشم شود
در میشی چشمهاش، گرگی دارد
سرمست
من سر به تنم زیاد بود از اول
شالودهام از تضاد بود از اول
ابعاد مرا عشق به هم ریخته بود
روحم به تنم گشاد بود از اول
سرمست
در اوج یقین اگرچه تردیدی هست
در هر قفسی کلید امّیدی هست
چشمکزدن ستاره در شب یعنی
توی چمدان ماه، خورشیدی هست
Niyaz.h
از شعلهٔ شعر من زبان میسوزد
حرفی بزنم اگر، دهان میسوزد
چندیست سرم لانهٔ ققنوسان است
بالی بتکانم آسمان میسوزد
Niyaz.h
امروز به فردا نرسد میمیرد
خوابی که به رؤیا نرسد میمیرد
از شوق رسیدن است جاری شدنم
رودی که به دریا نرسد میمیرد
Niyaz.h