در عشق تو بدجور گرفتار شدم
مثل مگسی که در عسل افتاده
کاربر ۴۸۰۹۳۷۰
من از سر شعر دست اگر بردارم
شاید سر راحت به زمین بگذارم
خوابم که نمیبرد به این زودیها
باید دوهزار گرگ را بشمارم
سرمست
نگذار که با تو چشم در چشم شود
در میشی چشمهاش، گرگی دارد
سرمست
توی چمدان هیچکس جا نشدم
Hanna Sol
یک جای قرار هم ندارد چه کنم؟
نه! راه فرار هم ندارد چه کنم؟
پس من چمدان آرزوهایم را ...؟
ایلام قطار هم ندارد چه کنم؟
Hanna Sol
من سر به تنم زیاد بود از اول
شالودهام از تضاد بود از اول
ابعاد مرا عشق به هم ریخته بود
روحم به تنم گشاد بود از اول
سرمست
در اوج یقین اگرچه تردیدی هست
در هر قفسی کلید امّیدی هست
چشمکزدن ستاره در شب یعنی
توی چمدان ماه، خورشیدی هست
Niyaz.h
از شعلهٔ شعر من زبان میسوزد
حرفی بزنم اگر، دهان میسوزد
چندیست سرم لانهٔ ققنوسان است
بالی بتکانم آسمان میسوزد
Niyaz.h
امروز به فردا نرسد میمیرد
خوابی که به رؤیا نرسد میمیرد
از شوق رسیدن است جاری شدنم
رودی که به دریا نرسد میمیرد
Niyaz.h
هر گوشه که مینشست تنهایی بود
بغضی که نمیشکست تنهایی بود
برخاست که هر چه داشت با خود ببرد
در گنجه فقط دو دست تنهایی بود
Mina.