بودن دَمی میان دو نابود است
که نیمِ آن به خفتن و خوردن
نابود میشود.
او زنده است
تا با چراغِ نیم نَفَس عمر
با این حباب کوته و آن بادِ سهمگین
راهی برون ز وادی تاریکی
در رهگذارِ باد حوادث
جستوجو کند.
شاید خیال مبهم و گُنگیست
شاید چراغ مردهٔ روحش
از روغن کمال
تا آخرین دقیقه تهی مانَد.
شاید!
امّا،
آیا جدالِ او
با دستهای مرتعش اُمید
خود علّتی برای وجودش نیست؟