جملات زیبای کتاب روح خدا | طاقچه
۴٫۷
(۱۸)
ما حاضریم جمع کثیری از فلاسفه اروپا را به محضر ایشان بیاوریم تا از فکر و علم ایشان استفاده بیشتری شود و ما می‌دانیم که در آن‌جا بیش از اینجا مفید واقع می شوند.» وقتی پیشنهادشان ترجمه شد، حاج‌آقا روح‌الله با حالتی خاص رو به مترجم گفت: «به این آقایان بگو من یک ساعت محضر درس آقای بروجردی را به کلّ حکومت انگلستان نمی‌دهم.»
Chamran_lover
تا قلم در دست دارم کارهای مخالف مصالح مملکت را برملا می‌کنم...» امام نامه را برای اطرافیانش خواند. وقتی خواندن اعلامیه تمام شد، رنگ از چهره همه پریده بود: «آقا اسم شاه را آورده‌اید... خیلی خطرناک است!» صلابت از چهره امام می‌بارید: «قل لن یُصیبنا إلّا ما کتب الله لنا... هرچه خدا بخواهد همان خواهد شد. شما بروید کارتان را بکنید!»
Chamran_lover
یک بار برخی از علمای نجف خدمت امام رسیدند و اعتراض کردند: «آقا! رسم مراجع اینجا این است که هفته‌ای مثلاً دو سه مرتبه بیشتر به حرم نمی‌روند. بهتر است شما هم هفته‌ای یک یا دو مرتبه به حرم مشرف شوید نه هر روز!» امام در پاسخ گفت: «والله ظلم است کسی در کنار دریای علم امیرالمؤمنین باشد و تشنه بخوابد. شما چی می‌فرمایید؟!» معترضین دیگر حرفی برای گفتن نداشتند.
Chamran_lover
«مادرجان! شنیدم عروسی شما با امام در ماه مبارک رمضان بود؛ چرا ماه رمضان؟!» «بله چون آن موقع درس‌ها تعطیل می‌شد. آقا اینقدر به درسشان مقیّد بودند که حاضر نبودند برای ازدواج هم درس خود را تعطیل کنند!»
fateme
اختیار امام و آیت‌الله بهاءالدینی از رفقای قدیمیِ هم بودند. اوایل انقلاب،‌ یک شب که آیت‌الله بهاءالدینی به امام گفته بود: «آقا! حرکت شما الهی است؛ ولی نفوس مردم آمادگی و تحمل کافی ندارند. شما کار بزرگی کردید و باید پای آن بایستید!» امام جواب داد: «آقای بهاءالدینی! همه چیز در اختیار من است؛ ولی خودم در اختیار خودم نیستم!»
Chamran_lover
یک بار برخی از علمای نجف خدمت امام رسیدند و اعتراض کردند: «آقا! رسم مراجع اینجا این است که هفته‌ای مثلاً دو سه مرتبه بیشتر به حرم نمی‌روند. بهتر است شما هم هفته‌ای یک یا دو مرتبه به حرم مشرف شوید نه هر روز!» امام در پاسخ گفت: «والله ظلم است کسی در کنار دریای علم امیرالمؤمنین باشد و تشنه بخوابد. شما چی می‌فرمایید؟!» معترضین دیگر حرفی برای گفتن نداشتند.
javad
بعد هم با تأکید فراوان، سفارش همسرش را کرده بود: «مادر خیلی احتیاج به خدمت دارد. از هر جهت مادی و معنوی، رضایت او را به دست آورید. نگذارید نگرانی پیدا کند. راحتی او را فراهم کنید...»
mohammadzadeh
او تبر ابراهیمی‌اش را بر گردن بت‌های رنگارنگ دوران؛ لیبرالیسم، کاپیتالیسم، مارکسیسم، ماتریالیسم، ناسیونالیسم و فمینیسم فرود آورد. او جبهه شرک را به مبارزه طلبید
کاربر ۲۴۱۱۱۳۶
روح‌الله با حالتی خاص رو به مترجم گفت: «به این آقایان بگو من یک ساعت محضر درس آقای بروجردی را به کلّ حکومت انگلستان نمی‌دهم.»
زهرا
نشنو از نی کآن نوای بینواست بشنو از دل کآن حریم کبریاست نی بسوزد تل خاکستر شود دل بسوزد خانه دلبر شود
mohammadzadeh
امام گفت: «احمد من که عبور کردم؛ ولی اینجا خیلی سخت می‌گیرند!» بعد امام دستش را تکان داد و گفت: «احمد! حتی اگر دستت را اینطوری تکان بدهی، این تکان دست اینجا با تو هست و باید برای آن پاسخ داشته باشی!»
شیهمیمی
یک بار یکی از شخصیت‌های انقلابی آمده بود پیش امام و از توطئه‌ها گلایه می‌کرد... امام به آرامی دست به سینه‌اش زد و فرمود: «تو چرا می‌ترسی؟ هیچ طوری نمی‌شود!
.GH.
مهمانی خیلی مهمی بود. خیلی از بازاری‌های تهران جمع بودند. امام هم که تازه آزاد شده بود سر سفره نشسته بود. ناهار که تمام شد، یکی از بازاری‌ها شروع کرد: «آقا... این بازاری‌های متدیّن تهرون برای آزادی شما چه ها کردند...!» امام یک دفعه سرش رو آورد بالا: «بیخود کردند!» همه جا خورده بودند. امام گفت: «اگه برای خدا کردند، خود خدا اجرشان را بدهد. اگه برای من کردند، من چیزی برای آن‌ها ندارم.»
کاربر ۲۱۳۸۱۳۷
معمولا افراد به نزدیکان خود بیشتر توجه می‌کنند ولی امام برعکس بود! هرکس به امام نزدیک‌تر بود،‌ در ظاهر کمتر به او توجه می‌کرد. مثلا اگر یکی از فرزندان امام یا یکی از ماها که شاگردان نزدیک امام بودیم نزد پیشش می‌رفتیم، خیلی معمولی با ما برخورد می‌کرد. ولی وقتی یک طلبه معمولی بعد از درس می‌آمد و سؤالی داشت،‌ با او حسابی گرم می‌گرفت. بعداً فهمیدیم که امام می‌خواسته اینجوری اخلاص ما را بالا ببرد...
کاربر ۲۱۳۸۱۳۷
«وقتی امام دیدند من قانع نمی‌شوم،‌ فرمودند: آقای طالقانی! شاید این حکم از طرف امام زمان باشد. این را که شنیدم دستم لرزید. دیگر نمی‌توانستم حتی پاسخ امام را بدهم.»
mohammadzadeh
«اینکه فرموده‌اند بهشت زیر پای مادران است؛ می‌دانی یعنی چه؟» گفتم: «یعنی چه؟» امام گفت: «یعنی باید این‌قدر جلوی پای مادر صورت به خاک بمالی تا خدا تو را به بهشت ببرد!»
mohammadzadeh
«ما انقلاب‌مان را در جنگ به جهان صادر نموده‌ایم... ما در جنگ، دوستان و دشمنان‌مان را شناخته‌ایم، ما در جنگ به این نتیجه رسیده‌ایم که باید روی پای خودمان بایستیم، ما در جنگ ابهت دو ابرقدرت شرق و غرب را شکستیم،... ما در جنگ حس برادری و وطن‌دوستی را در نهاد یکایک مردمان بارور کردیم، ما در جنگ به مردم جهان و خصوصاً مردم منطقه نشان دادیم که علیه تمامی قدرت‌ها و ابرقدرت‌ها سالیان سال می‌توان مبارزه کرد، تنها در جنگ بود که صنایع نظامی ما از رشد آن‌چنانی برخوردار شد. و از همه این‌ها مهم‌تر استمرار روح اسلام انقلابی در پرتو جنگ تحقق یافت... جنگ ما جنگ حق و باطل بود و تمام‌شدنی نیست، جنگ ما جنگ فقر و غنا بود، جنگ ما جنگ ایمان و رذالت بود و این جنگ از آدم تا ختم زندگی وجود دارد...
mohammadzadeh
در جلسه خصوصی، ایشان به من گفت: فلانی! این ما نیستیم که این نهضت را ایجاد کردیم. من دست خدا را حس می‌کنم»
NyrSadat
«ما معادله جهانی و معیارهای اجتماعی و سیاسی‌ای که تا به حال به واسطه آن تمام مسائل جهان سنجیده می‌شده است را شکسته‌ایم. ما خود چارچوب جدیدی ساخته‌ایم که در آن عدل را ملاک دفاع و ظلم را ملاک حمله گرفته‌ایم. از هر عادلی دفاع می‌کنیم و بر هر ظالمی می‌تازیم، حال شما اسمش را هر چه می‌خواهید بگذارید. ما این سنگ را بنا خواهیم گذاشت. امید است کسانی پیدا شوند که ساختمان بزرگ سازمان ملل و شورای امنیت و سایر سازمانها و شوراها را بر این پایه بنا کنند؛ نه بر پایه نفوذ سرمایه‌داران و قدرتمندان که هر موقعی که خواستند هر کسی را محکوم کنند، بلافاصله محکوم نمایند! آری با ضوابط شما من هیچ نمی دانم و بهتر است که ندانم!»
دلارام؛)
«مادرجان! شنیدم عروسی شما با امام در ماه مبارک رمضان بود؛ چرا ماه رمضان؟!» «بله چون آن موقع درس‌ها تعطیل می‌شد. آقا اینقدر به درسشان مقیّد بودند که حاضر نبودند برای ازدواج هم درس خود را تعطیل کنند!»
یاسمن
روزی فرزندش سیدمصطفی از کوزه طلبه‌ای در مدرسه فیضیه آب خورد. کوزه را آب کشیدند... گفتند:‌ «پدرش فلسفه می‌گوید!» این برخورد تکفیرآمیز در ذهن روح‌الله جوان نقش بست. ده‌ها سال بعد که در نامه تاریخی‌اش با طلاب جوان درد دل می‌کرد، این حکایت را به خاطر آورد. نوشت: «اگر همین روند ادامه می‌یافت، وضع روحانیت و حوزه‌ها، وضع کلیساهای قرون وسطی می‌شد...»
یاسمن
در زمان رضاشاه، در مدرسه فیضیه نشسته بودیم که یکی از مأموران شاه وارد مدرسه شد. شروع به فحّاشی و قُلدری کرد. همه کُپ کرده بودیم! یک‌دفعه دیدیم طلبه جوانی جلو آمد و سیلی محکمی به گوش مأمور نواخت...! جلو که رفتیم، دیدیم سیدروح‌الله خمینی است.
یاسمن
«علی اکبر حَکمی زاده»، روحانی سرشناس ساکن قم و از رفقای نزدیک «احمد کسروی»، کتابی ۳۸ صفحه‌ای نوشت به نام «اسرار هزارساله» در نقد مذهب تشیّع و روحانیت و در دفاع از فرقه وهابیّت. کتاب با این جملات آغاز می‌شد: «دعوت از پیشوایان دین کنونی ایران و سخنرانان و نویسندگان و جمعیت‌های طرفدار آن... چیزی که شما دین نامیده‌اید، ۹۵ درصدش گمراهی است!» حاج‌آقا روح‌الله، همه درس و بحث خودش را چهل روز تعطیل کرد. نتیجه این اعتکاف چهل روزه شد کتاب «کشف الاسرار» که در سیزده فصل به همه شبهات «اسرار هزارساله» پاسخ داده بود. انتشار این کتاب همان و خاموش شدن آتش فتنه همان.
یاسمن
شب‌ها که بچه‌ها خیلی گریه می‌کردند، با همسرش تقسیم کار کرده بود. مثلا دوساعت او بچه‌ها را نگه می‌داشت و خانم می‌خوابید و دو ساعت او می‌خوابید و خانم بچه ها را نگه می‌داشت. حتی در طول روز هم ساعتی را به بازی با بچه‌ها اختصاص داده بود تا خانم در تربیت بچه‌ها دست‌تنها نباشد.
یاسمن
در مسیر سفر حج، دلش حسابی برای همسرش تنگ شده بود... دست به قلم شد: «تَصَدُّقَت شوم؛ الهی قربانت بروم، در این مدت که مبتلای به جدایی از آن نور چشم عزیز و قوّت قلبم گردیدم، متذکر شما هستم و صورت زیبایت در آئینهٔ قلبم منقوش است. عزیزم امیدوارم خداوند شما را به سلامت و خوشی در پناه خودش حفظ کند. حالِ من با هر شدتی باشد می‌گذرد؛ ولی بحمداللّه تا کنون هرچه پیش آمد خوش بوده و الآن در شهر زیبای بیروت هستم. حقیقتاً جای شما خالی است. برای تماشای شهر و دریا خیلی منظرهٔ خوش دارد. صد حیف که محبوب عزیزم همراه نیست که این منظرهٔ عالی به دل بچسبد... دلم برای پسرت تنگ شده است. امید است هر دو به سلامت و سعادت در تحت مراقبت آن عزیز و محافظت خدای متعال باشند... تصدّقت، قربانت؛ روح اللّه.»
یاسمن
امام توصیه می‌کرد: «اگر علم یاد می‌گیرد و درس می‌خوانید، سعی کنید بعد از اینکه اصل مطلب را فهمیدید و برایتان از نظر عقلی اثبات شد، آن را به قلب خود بفرستید. اگر علم به قلب برود، کارساز می‌شود. اما اگر علم را به قلب نفرستید و فقط حفظ کنید، صندوقچه‌ای می‌شوید از محفوظات که فقط چیزهایی را در آن جمع کرده‌اید. همین علم برای شما حجاب و پرده می‌شود و شما را از خدا دور می‌کند!»
دلارام؛)
یک روز با حالت شوخی از امام پرسیدم: «شما که اینقدر روی نقش مادر تأکید می‌کنید، پس باید زن‌ها همیشه داخل خانه بمانند دیگر...؟!» امام که در دوران مبارزه و جنگ همیشه مدافع فعالیت و انجام تکلیف از سوی زنان بود، گفت:‌ «خانه را دست کم نگیرید! تربیت بچه ها کار کمی نیست. اگر کسی بتواند یک نفر را تربیت کند،‌ خدمت بزرگی به جامعه کرده. تربیت فرزند از مرد برنمی‌آید. تربیت کار زن است؛ چون عاطفه زن بیشتر است و قوام خانواده و اساس تربیت هم بر پایه محبت و عاطفه است.‌ پس نقش زن در این کار مهم حساس‌تر است.»
حامیم
بعد مرحوم واعظ زاده شعر معروف مولوی را خواند که: بشنو از نی چون حکایت می کند وز جدایی‌ها شکایت می کند حاج‌آقا روح‌الله هم در پاسخ گفت: نشنو از نی کآن نوای بینواست بشنو از دل کآن حریم کبریاست نی بسوزد تل خاکستر شود دل بسوزد خانه دلبر شود
شیهمیمی
امام با یک رباعی طنزآمیز به من هشدار داده است: فاطی که فنون فلسفه می‌خواند از فلسفه، فاء و لام و سین می‌داند امّید من آن است که با نور خدا خود را ز حجاب فلسفه برهاند این شعر را که دیدم، با اصرار از امام ابیات دیگری درخواست کردم. چند روز بعد این اشعار را برایم نوشت: فاطی! به سوی دوست سفر باید کرد از خویشتن خویش گذر باید کرد هر معرفتی که بوی هستیِّ تو داد دیوی است به ره، از آن حذر باید کرد
شیهمیمی
تقاضاهای مکرر من کم کم تاثیر خود را گذاشت؛ چون مدتی بعد امام برایم چنین سرود: فاطی! تو و حق معرفت یعنی چه؟! دریافتِ ذات بی صفت یعنی چه؟! ناخوانده الف، به یا نخواهی ره یافت ناکرده سلوک، موهبت یعنی چه؟!
شیهمیمی

حجم

۱۳۷٫۹ کیلوبایت

سال انتشار

۱۴۰۰

تعداد صفحه‌ها

۱۵۴ صفحه

حجم

۱۳۷٫۹ کیلوبایت

سال انتشار

۱۴۰۰

تعداد صفحه‌ها

۱۵۴ صفحه

قیمت:
۲۵,۰۰۰
تومان