
کتاب عشقنامه ملیک مطران
یک فیلمنامه
پدیدآورندگان:
قاسم هاشمینژادانتشارات:
انتشارات شرکت کتاب هرمس٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30
rooh_tpr
۲
دل که آینه نیست بشه راحت جلاش داد. جلا دادن دل خیلی زمان میبره.
bookworm
۲
ملیک: کور مادرزاد که نبودی شما، از قرار. پس، چشمها....
پیر زاهد: ور کندمش.
ملیک: (ناباور) ورکندیش؟ برای چه؟
پیر زاهد: تا خنده ببینم، لب و دندان نبینم. جمال ببینم، صورت نبینم.
bookworm
۲
مرد جوان: سر جمع چند سال طول کشید؟
ترخان پیر: خیلی. دل که آینه نیست بشه راحت جلاش داد. جلا دادن دل خیلی زمان میبره.
rooh_tpr
۱
مطران: آه که نه دوستی خدا در دلتانست و نه ترسِ از خدا. آنهم شما که خادم خدائید. به چوب و خاک و سنگ دلبستهترید تا به حق. اسیر بتکدههائید.
saba
۱
دریاب که رخت برنهادم
دریای غم تو موج میزد
من روی به موج درنهادم
دریاب که رخت برنهادم
ناگاه به درد غرقه گشتم
یک گام چو پیشتر نهادم
دریاب که رخت برنهادم
جز نام تو حاصلی نیاورد
هر داغ که بر جگر نهادم
دریاب که رخت برنهادم
saba
۱
زن جوان: دلش خوش بود؟
ترخان پیر: دلش؟ پس بشنو از دلش (لقمهاش را زمین میگذارد. ساز را به دست میگیرد. ترانهئی لطیف و غمناک مینوازد که پاسخ اوست به این سؤال).
مرد جوان: سر جمع چند سال طول کشید؟
ترخان پیر: خیلی. دل که آینه نیست بشه راحت جلاش داد. جلا دادن دل خیلی زمان میبره.
saba
۱
گر در سر عشق رفت جانم
آتش زدهام به خرمن خویش
خوشید اگر چه برگ و بارم
بگشاد به غیب دیدگانم
گفتم مگر از رسیدگانم
بر عشق هنوز پایبستم
جز باد نمانده هیچ دستم
تا هستِ تواَم بدان که هستم
تا دیده به روی غیر بستم
وارستم ازین سراب رستم
کاربر ۹۰۹۳۳۲۲
۰
میشود، در آستانهٔ هر خانه، خوانچهئی از خوراکی و شیرینی و شربت گذاشتهاند ــــ بهقصد خیرباد گفتن. عروس و داماد، دم در هر خانه یک لحظه میایستند و کامی شیرین میکنند و دوباره راه میافتند تا بهخانهٔ داماد برسند. پیشاپیشعروس و داماد، شعبدهبازی در لباس رنگی حرکت میکند و چند گوی رنگارنگ را به هوا میاندازد و نمایش میدهد.
کاربر ۹۰۹۳۳۲۲
۰
پاش خورد به چیز نرم. چراغ افروختند، دیدند خوابیده. خوردَنَک و خفتَنَک. چنان شبی!
کاربر ۹۰۹۳۳۲۲
۰
ملیک و وحشت مهمانان به اوج میرسد. سِدا قصد دارد قدمی جلو بگذارد و احتمالاً اعتراضی بکند، اما زنی مانع او میشود.
کاربر ۹۰۹۳۳۲۲
۰
ندیمه نه تنها در این صحنه، بلکه در تمام طول فیلم ساکت است ــــ مثل یک لال
کاربر ۹۰۹۳۳۲۲
۰
ملیک بیاختیار زانو میزند. بر کمر او همان تیغی آویخته است که از دزدها غنیمت گرفته. طبعاً هنوز گسستن از خانواده و دور شدن اجباری از نوعروسش، و همچنین انتخابش برای ساختن کوشک، او را گیج و مبهوت
کاربر ۹۰۹۳۳۲۲
۰
میبیند شام همچنان دستنخورده مانده.
bookworm
۰
معمار دومی: خدا بیامرزدش. این چشمهئی که پدر ملیک ما ساخت آخرین کار اساسی بود. خوشا آن زمانها!
استاد معمار: همتها کوتاه شده، وگرنه خاک همان خاکست و سنگ همان سنگ.
bookworm
۰
کاسه پاک کن تا پُرِ طعام کنند.
bookworm
۰
مطران: چند سالست معماری؟
معمار: خدا داناست. بیست سال، بگو بیست و پنج سال.
مطران: بیست و پنجسالست سنگ روی سنگ گذاشتی و ساختی. شده هرگز خرابش هم کنی؟
معمار: خراب؟ ساختهٔ دیگران مثل آب خوردنست، پدر، ساخت دست خود را، البته، آدم دلش نمیاید.