جملات زیبای کتاب عشقنامه ملیک مطران | طاقچه
تصویر جلد کتاب عشقنامه ملیک مطران

بریده‌هایی از کتاب عشقنامه ملیک مطران

دسته‌بندی:
امتیاز
۴.۲از ۵ رأی
۴٫۲
(۵)
دل که آینه نیست بشه راحت جلاش داد. جلا دادن دل خیلی زمان میبره.
rooh_tpr
ملیک: کور مادرزاد که نبودی شما، از قرار. پس، چشمها.... پیر زاهد: ور کندمش. ملیک: (ناباور) ورکندی‌ش؟ برای چه؟ پیر زاهد: تا خنده ببینم، لب و دندان نبینم. جمال ببینم، صورت نبینم.
bookworm
مرد جوان: سر جمع چند سال طول کشید؟ ترخان پیر: خیلی. دل که آینه نیست بشه راحت جلاش داد. جلا دادن دل خیلی زمان میبره.
bookworm
مطران: آه که نه دوستی خدا در دلتانست و نه ترسِ از خدا. آنهم شما که خادم خدائید. به چوب و خاک و سنگ دلبسته‌ترید تا به حق. اسیر بتکده‌هائید.
rooh_tpr
دریاب که رخت برنهادم دریای غم تو موج می‌زد من روی به موج درنهادم دریاب که رخت برنهادم ناگاه به درد غرقه گشتم یک گام چو پیشتر نهادم دریاب که رخت برنهادم جز نام تو حاصلی نیاورد هر داغ که بر جگر نهادم دریاب که رخت برنهادم
saba
زن جوان: دلش خوش بود؟ ترخان پیر: دلش؟ پس بشنو از دلش (لقمه‌اش را زمین می‌گذارد. ساز را به دست می‌گیرد. ترانه‌ئی لطیف و غمناک می‌نوازد که پاسخ اوست به این سؤال). مرد جوان: سر جمع چند سال طول کشید؟ ترخان پیر: خیلی. دل که آینه نیست بشه راحت جلاش داد. جلا دادن دل خیلی زمان میبره.
saba
گر در سر عشق رفت جانم آتش زده‌ام به خرمن خویش خوشید اگر چه برگ و بارم بگشاد به غیب دیدگانم گفتم مگر از رسیدگانم بر عشق هنوز پای‌بستم جز باد نمانده هیچ دستم تا هستِ تواَم بدان که هستم تا دیده به روی غیر بستم وارستم ازین سراب رستم
saba
می‌شود، در آستانهٔ هر خانه، خوانچه‌ئی از خوراکی و شیرینی و شربت گذاشته‌اند ــــ به‌قصد خیرباد گفتن. عروس و داماد، دم در هر خانه یک لحظه می‌ایستند و کامی شیرین می‌کنند و دوباره راه می‌افتند تا به‌خانهٔ داماد برسند. پیشاپیش‌عروس و داماد، شعبده‌بازی در لباس رنگی حرکت می‌کند و چند گوی رنگارنگ را به هوا می‌اندازد و نمایش می‌دهد.
کاربر ۹۰۹۳۳۲۲
پاش خورد به چیز نرم. چراغ افروختند، دیدند خوابیده. خوردَنَک و خفتَنَک. چنان شبی!
کاربر ۹۰۹۳۳۲۲
ملیک و وحشت مهمانان به اوج می‌رسد. سِدا قصد دارد قدمی جلو بگذارد و احتمالاً اعتراضی بکند، اما زنی مانع او می‌شود.
کاربر ۹۰۹۳۳۲۲
ندیمه نه تنها در این صحنه، بلکه در تمام طول فیلم ساکت است ــــ مثل یک لال
کاربر ۹۰۹۳۳۲۲
ملیک بی‌اختیار زانو می‌زند. بر کمر او همان تیغی آویخته است که از دزدها غنیمت گرفته. طبعاً هنوز گسستن از خانواده و دور شدن اجباری از نوعروسش، و همچنین انتخابش برای ساختن کوشک، او را گیج و مبهوت
کاربر ۹۰۹۳۳۲۲
می‌بیند شام همچنان دستنخورده مانده.
کاربر ۹۰۹۳۳۲۲
معمار دومی: خدا بیامرزدش. این چشمه‌ئی که پدر ملیک ما ساخت آخرین کار اساسی بود. خوشا آن زمانها! استاد معمار: همتها کوتاه شده، وگرنه خاک همان خاکست و سنگ همان سنگ.
bookworm
کاسه پاک کن تا پُرِ طعام کنند.
bookworm
مطران: چند سالست معماری؟ معمار: خدا داناست. بیست سال، بگو بیست و پنج سال. مطران: بیست و پنجسالست سنگ روی سنگ گذاشتی و ساختی. شده هرگز خرابش هم کنی؟ معمار: خراب؟ ساختهٔ دیگران مثل آب خوردنست، پدر، ساخت دست خود را، البته، آدم دلش نمیاید.
bookworm

حجم

۸۹٫۴ کیلوبایت

سال انتشار

۱۳۹۹

تعداد صفحه‌ها

۸۴ صفحه

حجم

۸۹٫۴ کیلوبایت

سال انتشار

۱۳۹۹

تعداد صفحه‌ها

۸۴ صفحه

قیمت:
۲۴,۰۰۰
تومان