
~ɢʟᴀꜱꜱ ꜰᴀɢɴᴇʀ
۴۲
صدایی در سرم میپیچد: نفس بگیر، تمرکز کن، نفست رو بیرون بده و شلیک کن. چند ثانیه طول میکشد تا متوجه شوم این صدای توبیاس است چون او بوده که شلیک کردن را به من یاد داده.
~ɢʟᴀꜱꜱ ꜰᴀɢɴᴇʀ
۳۷
وقتی بازی تمام میشود سرتاپایم رنگی شده و لباسهایم دیگر سیاه نیستند. تصمیم میگیرم بلوزم را همینطوری نگه دارم تا همیشه یادم بماند چرا دلیری را انتخاب کردم. نه به این خاطر که دلیرها کامل و بینقصند بلکه به این دلیل که سرزنده، شاداب و آزادند.
~ɢʟᴀꜱꜱ ꜰᴀɢɴᴇʀ
۲۴
هرچند که کارا با حرفهایش حسابی حرصم را درآورد، مخصوصاً قسمت دماغ خیلی توهینآمیز بود، اما ته قلبم از او ممنونم.
کاپوچینو
۱۸
«دفعهٔ بعد اجازه بده پشیمونی و احساس ندامتی که داری راهنمات باشه.»
k.d
۱۶
زمزمه میکند: «باشد که خداوند تو را حتی در مشکلات و سختیها رهین مهربانی و آرامشش کند.»
بدون اینکه کس دیگری صدایم را بشنود میپرسم: «چرا باید این کار رو بکنه؟ اونم بعد از اون همه کاری که کردم...»
«این فقط درمورد تو صدق نمیکنه. این یه هدیه است از طرف خدای مهربون. اگه قرار بود برای بدست آوردنش کاری بکنی که دیگه هدیه نمیشد.»
کاربر ۶۸۴۹۳۲۰
۱۶
یاد گرفتهام که اگر بخواهم غمم را فراموش کنم باید خودم را سرگرم نگه دارم.
کاپوچینو
۱۲
«وحشتناکترین کار اونا کشتن آدمها نیست بلکه کنترل کردن اوناست.»
محمد
۱۱
رفاقت تنها بخشی است که بخشدار ندارد. آنها برای انجام هر کاری رأی میگیرند و با هم تصمیم میگیرند. آنها مانند اندامهای مختلف بدن بهم وابستهاند
~ɢʟᴀꜱꜱ ꜰᴀɢɴᴇʀ
۱۱
زمزمه میکند: «باشد که خداوند تو را حتی در مشکلات و سختیها رهین مهربانی و آرامشش کند.»
بدون اینکه کس دیگری صدایم را بشنود میپرسم: «چرا باید این کار رو بکنه؟ اونم بعد از اون همه کاری که کردم...»
«این فقط درمورد تو صدق نمیکنه. این یه هدیه است از طرف خدای مهربون. اگه قرار بود برای بدست آوردنش کاری بکنی که دیگه هدیه نمیشد.»
~ɢʟᴀꜱꜱ ꜰᴀɢɴᴇʀ
۹
میغرم: «میخواین قرنطینهام کنید؟» فکر کنم این کاریست که رفیقها میکنند: آدمهای عصبانی را قرنطینه میکنند و با آنها یوگا کار میکنند یا به آنها یاد میدهند چطور افکار مثبت داشته باشند.
~ɢʟᴀꜱꜱ ꜰᴀɢɴᴇʀ
۸
زیک دستش را دور شانا حلقه میکند. «لین عزیز البته شما عوضی هستی. اصلاً این قسمتی از جذابیت شخصیتته.»
Melika
۷
آدمهای دنیای ما سیاه و سفید نیستند. بد مطلق یا خوب مطلق وجود ندارد.
funny
۷
گاهی مردم فرق بین اعتماد و حماقت را نمیدانند.
~ɢʟᴀꜱꜱ ꜰᴀɢɴᴇʀ
۷
حالا من بالای مرکز بیرحمی ایستادهام و جیغ میکشم در حالی که صندلی به پایین سقوط میکند.
Zahra Bayandor
۶
آدمها از لایههای عمیق راز بوجود آمدهاند. گاهی تصور میکنی آنها را میشناسی و درکشان میکنی اما انگیزهها و هدفهایشان فقط در قلبشان خانه دارد و از چشم تو پنهان است. هیچوقت نمیتوانی آنها را بشناسی اما گاهی تصمیم میگیری به آنها اعتماد کنی.
#999
۶
یاد گرفتهام که اگر بخواهم غمم را فراموش کنم باید خودم را سرگرم نگه دارم.
آذین
۵
فداکاری زمانی ارزش داره که لازم و بهجا باشه. معنی فداکاری دورریختن و هدر دادن یه زندگی نیست!
~ɢʟᴀꜱꜱ ꜰᴀɢɴᴇʀ
۵
وقتی سرم را برمیگردانم موجی از آدمهای سیاهپوش میبینم که مشتهایشان را در هوا تکان میدهند و با شادی فریاد میزنند. بخشم اسم من را صدا میزند.
ولی نه. آنها اشتباه میکنند. من شجاع نیستم. شجاع نیستم. من ویل را کشتم اما جرات گفتنش را ندارم. جراتش را ندارم...
꧁ 𝒀𝒆𝒈𝒂𝒏𝒆𝒉 ˖♡ ꧂
۵
شاید زمان در این اتاق مرده باشد.
Dayana
۴
به یاد شعری میافتم که بچههای رکگو موقعی که فکر میکردند حواس کسی به آنها نیست میخواندند:
بین پنج تا بخش، بدجنسترین دلیران
اونان که دوستاشونو بیسر میخوان...
هیچوقت تا ایناندازه به مفهوم این شعر پی نبرده بودم.
یك رهگذر
۴
گاهی مردم فرق بین اعتماد و حماقت را نمیدانند.
atra.kh
۳
بیرحمی و منطق خالی از احساس میتواند هر غیرممکنی را ممکن کند
fatiw rad
۳
حالا میفهمم که دلیری چه درس بزرگی به من داد. مهم نیست مسیر راه چقدر ناهموار باشد چون هر طور شده من باید به حرکتم ادامه بدهم.
KokO3AbZ
۳
علم نتوانسته تا حالا گریه کردن را توصیف کند. از لحاظ علمی اشک قرار است چشم را تر نگه دارد اما هنوز کسی نمیداند چرا وقتی احساساتی میشویم غدههای اشکی اشک بیشتری تولید میکنند.
من فکر میکنم وقتی گریه میکنیم احساسات غیرانسانیمان تخلیه میشود بدون اینکه انسانیتمان تحتتاثیر قرار بگیرد.
Nilch
۳
یاد گرفتهام که اگر بخواهم غمم را فراموش کنم باید خودم را سرگرم نگه دارم.
Nilch
۳
میخواهم عذرخواهی کنم اما هر کلمهای که به زبان بیاورم شبیه توهین خواهد بود. عذرخواهی زمانی کاربرد دارد که مثلاً با آرنج به کسی زده باشی یا میان حرف کسی پریده باشی. من به چیزی فراتر از عذرخواهی احتیاج دارم.
mohamad.f
۳
آدمها از لایههای عمیق راز بوجود آمدهاند. گاهی تصور میکنی آنها را میشناسی و درکشان میکنی اما انگیزهها و هدفهایشان فقط در قلبشان خانه دارد و از چشم تو پنهان است.
Dayana
۳
کارا دوباره به من نگاه میکند. «خیلی از کامپیوترهای هوشیاری میتونند با کامپیوترهای بخشهای دیگه ارتباط برقرار کنند. برای همین ژنین به راحتی تونست فرمان شبیهسازی رو بجای اتاقفرمان هوشیاری از دلیری فعال و کنترل کنه.»
کریستینا میگوید: «چی؟ منظورت اینه شماها هر وقت بخواید به راحتی میتونید توی اطلاعات بخشهای دیگه قدم بزنید؟»
مرد جوان میگوید: «نمیشه توی اطلاعات راه رفت. این غیرمنطقیه.»
کریستینا اخم میکند. «این یه جور کنایه است.»
مرد جوان هم اخم میکند. «کنایه یا یه آرایهٔ ادبی؟ البته کنایه خودش زیرمجموعهای از آرایههای ادبیه.»
کارا میگوید: «فرناندو. از بحث اصلی فاصله نگیر.»
موفنری
۳
مردم در دو صورت برات کاری میکنند: اول وقتیه که در قبالش ازت چیزی میخوان و دوم زمانیه که بهت احساس دین میکنند.»
میگویم: «فقط این نیست. گاهی هم به این خاطره که دوستت دارند.
inside._.my._.busy._.mind
۲
آدمها از لایههای عمیق راز بوجود آمدهاند. گاهی تصور میکنی آنها را میشناسی و درکشان میکنی اما انگیزهها و هدفهایشان فقط در قلبشان خانه دارد و از چشم تو پنهان است. هیچوقت نمیتوانی آنها را بشناسی اما گاهی تصمیم میگیری به آنها اعتماد کنی.