داشتم عین همایون فکر میکردم! همایون سوای من و هوشنگ بود. مدام فکر میکرد؛ عجیب هم فکر میکرد. همیشه میگفت "نترس از فکرهات. همهٔ پیشامدهای دنیا مال این هستند که بهشان فکر کنیم." فکرهایش را میگفت. هوشنگ خنده میکرد، میرزا آقایم با تأسف سر میجنباند و خانمجان با محبت عجیبی ماتش میشد.