جملات زیبای کتاب سه قطره خون | طاقچه
تصویر جلد کتاب سه قطره خون

بریده‌هایی از کتاب سه قطره خون

نویسنده:صادق هدایت
دسته‌بندی:
امتیاز
۳.۷از ۷۶ رأی
۳٫۷
(۷۶)
از بی‌کفنی زنده مانده‌ایم
در جست و جوی کتاب بعدی
بجز مرگ نبود غمم را علاج
wolfi
ما همه‌مان تنهاییم، نباید گول خورد، زندگی یک زندان است، زندان‌های گوناگون. ولی بعضی‌ها به دیوار زندان صورت می‌کشند و با آن خودشان را سرگرم می‌کنند، بعضی‌ها می‌خواهند فرار بکنند دستشان را بیهوده زخم می‌کنند و بعضی‌ها هم ماتم می‌گیرند
arghavan
«مرجان... مرجان... تو مرا کشتی... به که بگویم... مرجان... عشق تو... مرا کشت.» اشک از چشم‌های مرجان سرازیر شد.
Relax
مابین هزاران مردهٔ دیگر میان خاک سرد نمناک خوابیده... کفن به تنش چسبیده! دیگر نه اول بهار را می‌بیند و نه آخر پاییز را و نه روزهای خفهٔ غمگین مانند امروز را... آیا روشنایی چشم او و آهنگ صدایش به کلی خاموش شد!... او که آنقدر خندان بود و حرف‌های بامزه می‌زد...»
Fact finder
روپوش واگن که عقب رفت، هنوز لب‌های ما به هم چسبیده بود
Relax
میان این مردمان عجیب و غریب زندگی می‌کنم
wolfi
تاکنون نه کسی به دیدن من آمده و نه برایم گل آورده‌اند، یک‌سال است.
hossein_sh82
هر کسی با قوهٔ تصور خودش کس دیگر را دوست دارد و این از قوهٔ تصور خودش است که کیف می‌برد نه از زنی که جلو اوست و گمان می‌کند که او را دوست دارد. آن زن تصور نهانی خودمان است، یک موهوم است که با حقیقت خیلی فرق دارد.»
arghavan
برای نخستین بار حس کرد که میان او و همهٔ کسانی که دور او بودند گرداب ترسناکی وجود داشته که تا کنون به آن پی نبرده بود.
wolfi
ولی اصل کار این است که باید خودمان را گول بزنیم، همیشه باید خودمان را گول بزنیم ولی وقتی می‌آید که آدم از گول زدن خودش هم خسته می‌شود...
رسول شعبانی
«هر کسی را نگاه بکنی یک بدبختی دارد. لب کلام آن است که مردم باید آدم بشوند، با سواد بشوند، آخر تا آنها خر هستند ما هم سوارشان می‌شویم.
Saen
گیرم پدر تو بود فاضل از فضل پدر تو را چه حاصل؟
کاربر ۹۲۵۶۳۶۰
من دیگر از چیزی نمی‌توانم کیف بکنم، همه این‌ها برای شاعرها و بچه‌ها و کسانی که تا آخر عمرشان بچه می‌مانند خوب است
SARA
«از حاصل عمر چیست در دستم؟ هیچ!»
*sunnǭ
شماها آنقدر هم استقلال روح ندارید، حرف‌های دیگران را مثل صفحهٔ گرامافون تکرار می‌کنید.»
yekta
آسمان لاجوردی، باغچه سبز و گل‌های روی تپه باز شده، نسیم آرامی بوی گل‌ها را تا اینجا می‌آورد. ولی چه فایده؟ من دیگر از چیزی نمی‌توانم کیف بکنم، همه این‌ها برای شاعرها و بچه‌ها و کسانی که تا آخر عمرشان بچه می‌مانند خوب است
Parsa_Mehrabi
می‌گوید که هر کاری به خصوص پیغمبری بسته به بخت و طالع است. هر کسی پیشانیش بلند باشد اگر چیزی هم بارش نباشد کارش می‌گیرد و اگر علامهٔ دهر باشد و پیشانی نداشته باشد به روز او می‌افتد.
Vahid
«دلم دیوانه شد، ای عاقلان، آرید زنجیری که نبود چارهٔ دیوانه جز زنجیر تدبیری!»
*sunnǭ
هر چه باشد آدمیزاد شیر خام خورده، من همان آدم بودم که از سبیل‌هایم خون می‌چکید.
*sunnǭ
اما کاسبی کردن با راست گفتن دو تا است.»
مرجان 🌱
آسمان لاجوردی، باغچه سبز و گل‌های روی تپه باز شده، نسیم آرامی بوی گل‌ها را تا اینجا می‌آورد. ولی چه فایده؟ من دیگر از چیزی نمی‌توانم کیف بکنم، همه این‌ها برای شاعرها و بچه‌ها و کسانی که تا آخر عمرشان بچه می‌مانند خوب است
یونس
دریغا که بار دگر شام شد، سراپای گیتی سیه‌فام شد، همه خلق را گاه آرام شد، مگر من، که رنج و غمم شد فزون. جهان را نباشد خوشی در مزاج، بجز مرگ نبود غمم را علاج، ولیکن در آن گوشه در پای کاج، چکیده است بر خاک سه قطره خون
Saen
این مردم ده را می‌گویی، بیچاره‌ها... از جانوران کمترند، آنچه که آنها را اداره می‌کند اول شکم و بعد شهوت است.
Saen
«ما همه‌مان تنهاییم، نباید گول خورد، زندگی یک زندان است، زندان‌های گوناگون. ولی بعضی‌ها به دیوار زندان صورت می‌کشند و با آن خودشان را سرگرم می‌کنند، بعضی‌ها می‌خواهند فرار بکنند دستشان را بیهوده زخم می‌کنند و بعضی‌ها هم ماتم می‌گیرند، ولی اصل کار این است که باید خودمان را گول بزنیم، همیشه باید خودمان را گول بزنیم ولی وقتی می‌آید که آدم از گول زدن خودش هم خسته می‌شود...
Saen
«آیا راست است؟... آیا ممکن است؟ آنقدر جوان، آنجا در شاه عبدالعظیم مابین هزاران مردهٔ دیگر میان خاک سرد نمناک خوابیده... کفن به تنش چسبیده! دیگر نه اول بهار را می‌بیند و نه آخر پاییز را و نه روزهای خفهٔ غمگین مانند امروز را... آیا روشنایی چشم او و آهنگ صدایش به کلی خاموش شد!... او که آنقدر خندان بود و حرف‌های بامزه می‌زد...»
miyako
تمام خط سیر او چکه‌های خون چکیده بود. نازی مدتی دنبال او گشت تا رد پایش را پیدا کرد، خونش را بوئیده و راست سرکشتهٔ او رفت. دو شب و دو روز پای مرده او کشیک داد. گاهی با دستش او را لمس می‌کرد، مثل این که به او می‌گفت: «بیدار شو، اول بهار است. چرا هنگام عشق‌بازی خوابیدی، چرا تکان نمی‌خوری؟ پاشو، پاشو!» چون نازی مردن سرش نمی‌شد و نمی‌دانست که عاشقش مرده است.
maha
«درست است، اما در تمام این مدت آیا به من دروغ نمی‌گفتی، آیا مرا از ته دل دوست داشتی؟» «تو برای من مظهر کس دیگر بودی، می‌دانی هیچ حقیقتی خارج از وجود خودمان نیست. در عشق این مطلب بهتر معلوم می‌شود چون هر کسی با قوهٔ تصور خودش کس دیگر را دوست دارد و این از قوهٔ تصور خودش است که کیف می‌برد نه از زنی که جلو اوست و گمان می‌کند که او را دوست دارد. آن زن تصور نهانی خودمان است، یک موهوم است که با حقیقت خیلی فرق دارد.»
امیرمحمد
ناگاه طوطی با لحن داشی – با لحن خراشیده‌ای گفت: «مرجان... مرجان... تو مرا کشتی... به که بگویم... مرجان... عشق تو... مرا کشت.» اشک از چشم‌های مرجان سرازیر شد.
saba
یک‌سال است که میان این مردمان عجیب و غریب زندگی می‌کنم. هیچ وجه اشتراکی بین ما نیست، من از زمین تا آسمان با آنها فرق دارم – ولی ناله‌ها، سکوت‌ها، فحش‌ها، گریه‌ها و خنده‌های این آدم‌ها همیشه خواب مرا پر از کابوس خواهد کرد.
Vahid

حجم

۱۰۲٫۶ کیلوبایت

سال انتشار

۱۳۹۸

تعداد صفحه‌ها

۱۴۴ صفحه

حجم

۱۰۲٫۶ کیلوبایت

سال انتشار

۱۳۹۸

تعداد صفحه‌ها

۱۴۴ صفحه

قیمت:
۱۸,۰۰۰
تومان