جملات زیبا از متن کتاب سه قطره خون | طاقچه
تصویر جلد کتاب سه قطره خونsubscriptionAvailable

کتاب سه قطره خون

متن کامل

نوع کتاب
۳.۸ امتیاز(از ۱۲۷ رأی)
پدیدآورندگان: 
صادق هدایت

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
در جست و جوی کتاب بعدی
۱۴۱
از بی‌کفنی زنده مانده‌ایم
wolfi
۴۹
بجز مرگ نبود غمم را علاج
arghavan
۴۹
ما همه‌مان تنهاییم، نباید گول خورد، زندگی یک زندان است، زندان‌های گوناگون. ولی بعضی‌ها به دیوار زندان صورت می‌کشند و با آن خودشان را سرگرم می‌کنند، بعضی‌ها می‌خواهند فرار بکنند دستشان را بیهوده زخم می‌کنند و بعضی‌ها هم ماتم می‌گیرند
Fact finder
۳۳
مابین هزاران مردهٔ دیگر میان خاک سرد نمناک خوابیده... کفن به تنش چسبیده! دیگر نه اول بهار را می‌بیند و نه آخر پاییز را و نه روزهای خفهٔ غمگین مانند امروز را... آیا روشنایی چشم او و آهنگ صدایش به کلی خاموش شد!... او که آنقدر خندان بود و حرف‌های بامزه می‌زد...»
Relax
۳۰
«مرجان... مرجان... تو مرا کشتی... به که بگویم... مرجان... عشق تو... مرا کشت.» اشک از چشم‌های مرجان سرازیر شد.
hossein_sh82
۲۰
تاکنون نه کسی به دیدن من آمده و نه برایم گل آورده‌اند، یک‌سال است.
arghavan
۱۸
هر کسی با قوهٔ تصور خودش کس دیگر را دوست دارد و این از قوهٔ تصور خودش است که کیف می‌برد نه از زنی که جلو اوست و گمان می‌کند که او را دوست دارد. آن زن تصور نهانی خودمان است، یک موهوم است که با حقیقت خیلی فرق دارد.»
wolfi
۱۶
میان این مردمان عجیب و غریب زندگی می‌کنم
wolfi
۱۶
برای نخستین بار حس کرد که میان او و همهٔ کسانی که دور او بودند گرداب ترسناکی وجود داشته که تا کنون به آن پی نبرده بود.
Relax
۱۶
روپوش واگن که عقب رفت، هنوز لب‌های ما به هم چسبیده بود
Xwitrs♡
۱۴
در گوشه نشینی و تاریکی جوانی او بیهوده گذشته بود بدون خوشی، بدون شادی، بدون عشق از همه کس و از خودش بیزار. آیا چقدر از مردمان گاهی خودشان را از پرنده‌ای که در تاریکی شب ناله‌ها می‌کشد گم‌گشته‌تر و آواره‌تر حس می‌کنند؟
«سآج»
۱۳
از آن کسانی بود که در بیداری خواب هستند، راه می‌روند، و هزار کار می‌کنند ولی فکرشان جای دیگر است.
رسول شعبانی
۱۱
ولی اصل کار این است که باید خودمان را گول بزنیم، همیشه باید خودمان را گول بزنیم ولی وقتی می‌آید که آدم از گول زدن خودش هم خسته می‌شود...
Parsa_Mehrabi
۱۰
آسمان لاجوردی، باغچه سبز و گل‌های روی تپه باز شده، نسیم آرامی بوی گل‌ها را تا اینجا می‌آورد. ولی چه فایده؟ من دیگر از چیزی نمی‌توانم کیف بکنم، همه این‌ها برای شاعرها و بچه‌ها و کسانی که تا آخر عمرشان بچه می‌مانند خوب است
Saen
۹
«هر کسی را نگاه بکنی یک بدبختی دارد. لب کلام آن است که مردم باید آدم بشوند، با سواد بشوند، آخر تا آنها خر هستند ما هم سوارشان می‌شویم.
sonia
۸
گیرم پدر تو بود فاضل از فضل پدر تو را چه حاصل؟
yekta
۸
شماها آنقدر هم استقلال روح ندارید، حرف‌های دیگران را مثل صفحهٔ گرامافون تکرار می‌کنید.»
نعنا☘︎
۸
«این مردم ده را می‌گویی، بیچاره‌ها... از جانوران کمترند، آنچه که آنها را اداره می‌کند اول شکم و بعد شهوت است. با یک مشت غضب و یک مشت باید و نباید که کورکورانه به گوش آنها خوانده‌اند.»
*sunnǭ
۷
«از حاصل عمر چیست در دستم؟ هیچ!»
zahra yari
۷
برود جایی که هیچ کس را نبیند، صدای کسی را نشنود، در یک گودال بخوابد و دیگر بیدار نشود. چون برای نخستین بار حس کرد که میان او و همهٔ کسانی که دور او بودند گرداب ترسناکی وجود داشته که تا کنون به آن پی نبرده بود.
«سآج»
۷
برای نخستین بار حس کرد که میان او و همهٔ کسانی که دور او بودند گرداب ترسناکی وجود داشته که تا کنون به آن پی نبرده بود.
Shiva
۶
«این مردم ده را می‌گویی، بیچاره‌ها... از جانوران کمترند، آنچه که آنها را اداره می‌کند اول شکم و بعد شهوت است. با یک مشت غضب و یک مشت باید و نباید که کورکورانه به گوش آنها خوانده‌اند.»
Saen
۵
این مردم ده را می‌گویی، بیچاره‌ها... از جانوران کمترند، آنچه که آنها را اداره می‌کند اول شکم و بعد شهوت است.
Saen
۵
«ما همه‌مان تنهاییم، نباید گول خورد، زندگی یک زندان است، زندان‌های گوناگون. ولی بعضی‌ها به دیوار زندان صورت می‌کشند و با آن خودشان را سرگرم می‌کنند، بعضی‌ها می‌خواهند فرار بکنند دستشان را بیهوده زخم می‌کنند و بعضی‌ها هم ماتم می‌گیرند، ولی اصل کار این است که باید خودمان را گول بزنیم، همیشه باید خودمان را گول بزنیم ولی وقتی می‌آید که آدم از گول زدن خودش هم خسته می‌شود...
miyako
۵
«آیا راست است؟... آیا ممکن است؟ آنقدر جوان، آنجا در شاه عبدالعظیم مابین هزاران مردهٔ دیگر میان خاک سرد نمناک خوابیده... کفن به تنش چسبیده! دیگر نه اول بهار را می‌بیند و نه آخر پاییز را و نه روزهای خفهٔ غمگین مانند امروز را... آیا روشنایی چشم او و آهنگ صدایش به کلی خاموش شد!... او که آنقدر خندان بود و حرف‌های بامزه می‌زد...»
Xwitrs♡
۵
همهٔ این صورت‌ها گرفته و غمگین بود. سر او تهی و عقده‌ای در دل داشت که بزرگ شده بود، این مردمی که به نظر او پست بودند، پایبند شکم و شهوت خودشان بودند و پول جمع می‌کردند حالا آنها را از خودش عاقل‌تر و بزرگ‌تر می‌دانست و آرزو می‌کرد که به جای یکی از آنها باشد. ولی با خودش می‌گفت؛ که می‌داند؟ شاید بدبخت‌تر از او هم میان آنها باشد. آیا او می‌توانست به ظاهر حکم بکند؟ آیا گدای سر گذر با یک قران خوشبخت‌تر از ثروتمندترین اشخاص نمی‌شد؟ در صورتی که تمام پول‌های دنیا نمی‌توانست از دردهای درونی میرزا حسینعلی چیزی بکاهد.
مانیا
۵
یک‌سال است که میان این مردمان عجیب و غریب زندگی می‌کنم. هیچ وجه اشتراکی بین ما نیست، من از زمین تا آسمان با آنها فرق دارم – ولی ناله‌ها، سکوت‌ها، فحش‌ها، گریه‌ها و خنده‌های این آدم‌ها همیشه خواب مرا پر از کابوس خواهد کرد.
The 52-Hertz Whale
۵
«افسوس... افسوس... که این حرف را از ته دل نمی‌زنی، شماها آنقدر هم استقلال روح ندارید، حرف‌های دیگران را مثل صفحهٔ گرامافون تکرار می‌کنید.»
Vahid
۴
می‌گوید که هر کاری به خصوص پیغمبری بسته به بخت و طالع است. هر کسی پیشانیش بلند باشد اگر چیزی هم بارش نباشد کارش می‌گیرد و اگر علامهٔ دهر باشد و پیشانی نداشته باشد به روز او می‌افتد.
SARA
۴
من دیگر از چیزی نمی‌توانم کیف بکنم، همه این‌ها برای شاعرها و بچه‌ها و کسانی که تا آخر عمرشان بچه می‌مانند خوب است