جملات زیبای کتاب سه قطره خون | طاقچه
تصویر جلد کتاب سه قطره خون

بریده‌هایی از کتاب سه قطره خون

نویسنده:صادق هدایت
دسته‌بندی:
امتیاز
۳.۸از ۱۲۲ رأی
۳٫۸
(۱۲۲)
از بی‌کفنی زنده مانده‌ایم
در جست و جوی کتاب بعدی
بجز مرگ نبود غمم را علاج
wolfi
ما همه‌مان تنهاییم، نباید گول خورد، زندگی یک زندان است، زندان‌های گوناگون. ولی بعضی‌ها به دیوار زندان صورت می‌کشند و با آن خودشان را سرگرم می‌کنند، بعضی‌ها می‌خواهند فرار بکنند دستشان را بیهوده زخم می‌کنند و بعضی‌ها هم ماتم می‌گیرند
arghavan
مابین هزاران مردهٔ دیگر میان خاک سرد نمناک خوابیده... کفن به تنش چسبیده! دیگر نه اول بهار را می‌بیند و نه آخر پاییز را و نه روزهای خفهٔ غمگین مانند امروز را... آیا روشنایی چشم او و آهنگ صدایش به کلی خاموش شد!... او که آنقدر خندان بود و حرف‌های بامزه می‌زد...»
Fact finder
«مرجان... مرجان... تو مرا کشتی... به که بگویم... مرجان... عشق تو... مرا کشت.» اشک از چشم‌های مرجان سرازیر شد.
Relax
تاکنون نه کسی به دیدن من آمده و نه برایم گل آورده‌اند، یک‌سال است.
hossein_sh82
هر کسی با قوهٔ تصور خودش کس دیگر را دوست دارد و این از قوهٔ تصور خودش است که کیف می‌برد نه از زنی که جلو اوست و گمان می‌کند که او را دوست دارد. آن زن تصور نهانی خودمان است، یک موهوم است که با حقیقت خیلی فرق دارد.»
arghavan
میان این مردمان عجیب و غریب زندگی می‌کنم
wolfi
برای نخستین بار حس کرد که میان او و همهٔ کسانی که دور او بودند گرداب ترسناکی وجود داشته که تا کنون به آن پی نبرده بود.
wolfi
روپوش واگن که عقب رفت، هنوز لب‌های ما به هم چسبیده بود
Relax
در گوشه نشینی و تاریکی جوانی او بیهوده گذشته بود بدون خوشی، بدون شادی، بدون عشق از همه کس و از خودش بیزار. آیا چقدر از مردمان گاهی خودشان را از پرنده‌ای که در تاریکی شب ناله‌ها می‌کشد گم‌گشته‌تر و آواره‌تر حس می‌کنند؟
Xwitrs♡
ولی اصل کار این است که باید خودمان را گول بزنیم، همیشه باید خودمان را گول بزنیم ولی وقتی می‌آید که آدم از گول زدن خودش هم خسته می‌شود...
رسول شعبانی
آسمان لاجوردی، باغچه سبز و گل‌های روی تپه باز شده، نسیم آرامی بوی گل‌ها را تا اینجا می‌آورد. ولی چه فایده؟ من دیگر از چیزی نمی‌توانم کیف بکنم، همه این‌ها برای شاعرها و بچه‌ها و کسانی که تا آخر عمرشان بچه می‌مانند خوب است
Parsa_Mehrabi
«هر کسی را نگاه بکنی یک بدبختی دارد. لب کلام آن است که مردم باید آدم بشوند، با سواد بشوند، آخر تا آنها خر هستند ما هم سوارشان می‌شویم.
Saen
گیرم پدر تو بود فاضل از فضل پدر تو را چه حاصل؟
sonia
شماها آنقدر هم استقلال روح ندارید، حرف‌های دیگران را مثل صفحهٔ گرامافون تکرار می‌کنید.»
yekta
«این مردم ده را می‌گویی، بیچاره‌ها... از جانوران کمترند، آنچه که آنها را اداره می‌کند اول شکم و بعد شهوت است. با یک مشت غضب و یک مشت باید و نباید که کورکورانه به گوش آنها خوانده‌اند.»
نعنا☘︎
«از حاصل عمر چیست در دستم؟ هیچ!»
*sunnǭ
برود جایی که هیچ کس را نبیند، صدای کسی را نشنود، در یک گودال بخوابد و دیگر بیدار نشود. چون برای نخستین بار حس کرد که میان او و همهٔ کسانی که دور او بودند گرداب ترسناکی وجود داشته که تا کنون به آن پی نبرده بود.
zahra yari
«این مردم ده را می‌گویی، بیچاره‌ها... از جانوران کمترند، آنچه که آنها را اداره می‌کند اول شکم و بعد شهوت است. با یک مشت غضب و یک مشت باید و نباید که کورکورانه به گوش آنها خوانده‌اند.»
Shiva
این مردم ده را می‌گویی، بیچاره‌ها... از جانوران کمترند، آنچه که آنها را اداره می‌کند اول شکم و بعد شهوت است.
Saen
«ما همه‌مان تنهاییم، نباید گول خورد، زندگی یک زندان است، زندان‌های گوناگون. ولی بعضی‌ها به دیوار زندان صورت می‌کشند و با آن خودشان را سرگرم می‌کنند، بعضی‌ها می‌خواهند فرار بکنند دستشان را بیهوده زخم می‌کنند و بعضی‌ها هم ماتم می‌گیرند، ولی اصل کار این است که باید خودمان را گول بزنیم، همیشه باید خودمان را گول بزنیم ولی وقتی می‌آید که آدم از گول زدن خودش هم خسته می‌شود...
Saen
«آیا راست است؟... آیا ممکن است؟ آنقدر جوان، آنجا در شاه عبدالعظیم مابین هزاران مردهٔ دیگر میان خاک سرد نمناک خوابیده... کفن به تنش چسبیده! دیگر نه اول بهار را می‌بیند و نه آخر پاییز را و نه روزهای خفهٔ غمگین مانند امروز را... آیا روشنایی چشم او و آهنگ صدایش به کلی خاموش شد!... او که آنقدر خندان بود و حرف‌های بامزه می‌زد...»
miyako
همهٔ این صورت‌ها گرفته و غمگین بود. سر او تهی و عقده‌ای در دل داشت که بزرگ شده بود، این مردمی که به نظر او پست بودند، پایبند شکم و شهوت خودشان بودند و پول جمع می‌کردند حالا آنها را از خودش عاقل‌تر و بزرگ‌تر می‌دانست و آرزو می‌کرد که به جای یکی از آنها باشد. ولی با خودش می‌گفت؛ که می‌داند؟ شاید بدبخت‌تر از او هم میان آنها باشد. آیا او می‌توانست به ظاهر حکم بکند؟ آیا گدای سر گذر با یک قران خوشبخت‌تر از ثروتمندترین اشخاص نمی‌شد؟ در صورتی که تمام پول‌های دنیا نمی‌توانست از دردهای درونی میرزا حسینعلی چیزی بکاهد.
Xwitrs♡
یک‌سال است که میان این مردمان عجیب و غریب زندگی می‌کنم. هیچ وجه اشتراکی بین ما نیست، من از زمین تا آسمان با آنها فرق دارم – ولی ناله‌ها، سکوت‌ها، فحش‌ها، گریه‌ها و خنده‌های این آدم‌ها همیشه خواب مرا پر از کابوس خواهد کرد.
مانیا
می‌گوید که هر کاری به خصوص پیغمبری بسته به بخت و طالع است. هر کسی پیشانیش بلند باشد اگر چیزی هم بارش نباشد کارش می‌گیرد و اگر علامهٔ دهر باشد و پیشانی نداشته باشد به روز او می‌افتد.
Vahid
من دیگر از چیزی نمی‌توانم کیف بکنم، همه این‌ها برای شاعرها و بچه‌ها و کسانی که تا آخر عمرشان بچه می‌مانند خوب است
SARA
هر چه باشد آدمیزاد شیر خام خورده، من همان آدم بودم که از سبیل‌هایم خون می‌چکید.
*sunnǭ
آسمان لاجوردی، باغچه سبز و گل‌های روی تپه باز شده، نسیم آرامی بوی گل‌ها را تا اینجا می‌آورد. ولی چه فایده؟ من دیگر از چیزی نمی‌توانم کیف بکنم، همه این‌ها برای شاعرها و بچه‌ها و کسانی که تا آخر عمرشان بچه می‌مانند خوب است
یونس
«افسوس... افسوس... که این حرف را از ته دل نمی‌زنی، شماها آنقدر هم استقلال روح ندارید، حرف‌های دیگران را مثل صفحهٔ گرامافون تکرار می‌کنید.»
The 52-Hertz Whale