احمد که دید همرزمانش یکی یکی به شهادت میرسند، دور و برش را نگاه کرد. ماشین حمل توپ، سمت راستش بود؛ پرید بالا، و توپ را آمادهٔ شلیک کرد. ناگهان چند رزمنده از سمت چپ وارد ماشین شدند. احمد داد میزند: نیایید؛ توپ داره شلیک میشه. اما دیر شده بود. اگر موج شلیک توپ به آنها میخورد، همه شهید میشدند. احمد مجبور شد هر چهار نفر را هل بدهد. برای همین، موج آتش به خودش خورد. هم شاهرگش قطع شده بود و هم مثل مادر سادات، پهلویش شکافت و سینهاش سوخت و صورتش از آتش نیلی شد. او با این کارش، جان چهار همرزمش را نجات داد.