
کتاب هفتاد سال عاشقانه
تحلیلی از ذهنیت غنایی معاصر و گزینه شعر دویست و چهار شاعر از ۱۳۰۰ تا ۱۳۷۰
پدیدآورندگان:
محمد مختاریانتشارات:
بوتیمار٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30
Ahmad
۱۹
هر چه ذهن آدمی بیشتر رشد یافته، سلوک عاشقانهاش نیز ذهنیتر شده است. آدمهای فرهیختهتر عشقی فرهیختهتر دارند. آدمهای سطحیتر به رابطهای سطحیتر قانعاند، یا عادت میکنند.
Ahmad
۱۴
در ابعاد این عصر خاموش
من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم.
بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است.
و تنهایی من شبیخون حجم ترا پیشبینی نمیکرد.
و خاصیت عشق این است.
کسی نیست،
بیا زندگی را بدزدیم، آن وقت
میان دو دیدار قسمت کنیم.
بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم.
بیا زودتر چیزها را ببینیم.
Ahmad
۱۲
چه بیتابانه میخواهمت ای دوریت آزمون تلخ زندهبهگوری!
Ahmad
۸
سکوت درمان نیست.
اگر نهفتن درد التیام واهی بود،
لبان خسته من، قفل آهنین میشد!
Ahmad
۷
زندگی شاید
یک خیابان درازست که هر روز زنی با زنبیلی از آن میگذرد
زندگی شاید
ریسمانیست که مردی با آن خود را از شاخه میآویزد
زندگی شاید طفلیست که از مدرسه برمیگردد
Ahmad
۶
چراغی در دست
چراغی در دلم.
زنگار روحم را صیقل میزنم
آینهای برابر آینهات میگذارم
تا از تو
ابدیتی بسازم.
Ahmad
۶
میان خورشیدهای همیشه
زیبایی تو
لنگریست.
خورشیدی که از سپیدهدم همه ستارگان
بینیازم میکند.
نگاهت
شکست ستمگریست.
Ahmad
۵
رابطه جنسی نه نقطه پایان یک رابطه عاشقانه است؛ و نه نقطه آغاز آن است. تقدم و تأخیر آن تغییری در اصل عشق ایجاد نمیکند. این جزیی جداناشدنی از آن است. زیرا عشق نه صرفاً تشفی جنسی دوجانبه است، و نه صرفاً فرزند لذت جنسی است. همچنانکه نتیجه رضامندی کافی جنسی هم نیست. عشق نزدیکی مدام است، برای کشف هر چه بیشتر و عمیقتر دیگری.
Ahmad
۵
آن تیرهمردمکها، آه
آن صوفیان ساده خلوتنشین من
در جذبه سماع دو چشمانش
از هوش رفته بودند.
Ahmad
۴
عشق نیروی جهش از قلمرویی به قلمرو دیگر است. از اینرو در ذات خود هم انقلابی است، هم خلاق است، و هم زیباییشناختی است.
انقلابی است در نفی روابط کهنه بازدارنده. تا انسان آزادانه ظهور کند. خلاق است در اثبات ارزش و رابطه نو که شکل ظهور آزادانه آدمی است. و به اعتبار نوآوری و خلاقیت خود زیباییشناختی نیز هست. به اعتبار هر یک از این کارکردها نیز، هم نشاطانگیز است، و هم نمیتواند محصور و محدود بماند. بلکه سرایتکننده و تعمیمیابنده است
Ahmad
۲
گرسنگی البته مانع ایمان است. گرسنگی مانع عشق است. اختناق مانع عشق است. فقر مانع عشق است. بیداد و استبداد مانع عشق است. عقبافتادگی و تحجر و ارتجاع مانع عشق است. اما دلیل روی نیاوردن آدمی به عشق نیست. اتفاقاً تاریخ عشق و عاشقی خلاف این را نشان داده است. ضدیت همیشگی موانع اجتماعی با عشق، تاکنون یک امر بدیهی بوده است. کارکرد متضاد عشق با روالهای حاکم بر عرف و اخلاق و سیاست و... از همین راه پدید آمده است.
انسان نمیتواند عاشق نباشد. بدون عشق از آدمیت خود خلع میشود. تاریخ شعر جهان گواه گویای این معناست.
درست است که زمانهای استعماری و استثماری فعلیت وجود آدمی را نفی میکنند. و او را به سوی از خود بیگانه شدن میرانند. اما تا نوع بشر هست با عشق هست.
Ahmad
۲
آزاد وقتی از کوچههای باد میگذرد، و میبیند که برای ماندن در کوچههای باد کسی نیست، در زمزمهای که با تلخی مرگ آمیخته است میسراید: «عشق ما را نجات خواهد داد».
Ahmad
۲
سخن از پیوند سست دو نام
و همآغوشی در اوراق کهنه یک دفتر نیست
سخن از گیسوی خوشبخت من است
با شقایقهای سوخته بوسه تو
و صمیمیت تنهامان، در طراری
و درخشیدن عریانیمان
مثل فلس ماهیها در آب
سخن از زندگی نقرهای آوازیست
که سحرگاهان فواره کوچک میخواند
Ahmad
۱
انسان عامل اصلی در تحقق عشق است. پس حفظ چهره انسانی عشق یک امر طبیعی و بدیهی است. وجود آدمی یک امر انتزاعی نیست. پس عشق نیز در انتزاع رخ نمیدهد. انتزاع ذهن از جسم، خواه ناخواه گام نخست برای حذف چهره انسانی عشق است. و چار و ناچار به چهره انتزاعی معشوقی «غیرانسانی» میگراید. چنین عشقی هر چه باشد، و هر چقدر هم والا و متعالی ارزیابی شود، با «رابطه» و «اتحاد» میان دو انسان حی و حاضر متفاوت است. شعر نیمایی در مجموع، بر آن شده است که پیامآور عشق انسانی باشد. و نوید دهد که «رابطه بیواسطه» در همین زندگی شدنی است. منتهی برای تحققش کارها باید کرد.
Ahmad
۱
از نظر مولوی عشق توصیفناپذیر است. منشأ و مبدأ حیات است. یکی از اصول تکوین عالم است. همچنانکه یکی از اصول اتحاد و فناست. نیروی جاذبه ذرات و استحاله شکلی از زندگی در شکلی دیگر (جذب و انجذاب) که باعث رشد است، همه تجلیات عشقند.
عشق ستایش زیبایی است. و این زیبایی، زیبایی تام و ابدی است. هر آن چیزی که در عالم ظاهر زیباست تنها پرتو گذرایی از جمال است و پیوندش با آن همچون پیوند نور آفتاب با آفتاب است.
Ahmad
۱
عشق همیشه همانگونه معنا شده است که انسان معنا شده است. هرگونه نگاه کردن به خود انسان نوع نگاه کردن به عشق را نیز مشخص کرده است. هر کارکرد و موقعیتی که برای او در این جهان در نظر گرفته شده است، کارکرد و موقعیت عاشقانه او را هم دربر گرفته است.
Ahmad
۱
بخشیدن در قلمرو زندگی انسان نشانه اوج ارزندگی است. آدمی از گرانبهاترین چیزی که دارد، و از زندگیش نثار میکند. این بدان معنا نیست که او ضرورتاً خودش را فدای دیگری میکند. بلکه از آنچه در وجودش زنده است، به دیگری میبخشد. از شادیش، از علایقش، از ادراکش، از داناییش، از خلق خوشش، از غمهایش، نثار دیگری میکند. از تمام مظاهر و مأثر زندگیش میبخشد. با چنین بخششی از زندگی خویش، فرد دیگری را احیا میکند. در ضمن افزودن احساس زندگی در خویش، احساس زنده بودن را در دیگری بارورتر میسازد. بخشیدن طرف مقابل را هم بخشنده میکند. در نتیجه طرفین متقابلاً در شادی هر چیزی که خود به آن زندگی بخشیدهاند، سهیم میشوند.
Ahmad
۱
آنچه آدمی را به رهایی و رستگاری میرساند، تنها عظمت و کمال «یکسوی رابطه» عاشقانه نیست. بلکه کل رابطه باید در صمیمیت عاشقانه، زیبا و جلیل شود.
اگر عشق به تعبیر دنی دو روژمون «ابداع» باشد، پس نمیتواند تنها در خاکساری عاشق، و مدح معشوق خلاصه شود. اگر عشق رابطه بیواسطه باشد، خواهناخواه، به انگیزش متقابل عشق میانجامد. عشق اگر عشق باشد، حتماً عشق برمیانگیزد. و این خود نشان میدهد که قدرت عشق تنها در خاکساری عاشق و جلال معشوق نیست. بلکه از سلوک موزون عاشق و معشوق نیز میتوان یاد کرد.
عشق خلاق است، چون رابطه عاشقانه خلاق است.
Ahmad
۱
فرخزاد عشق را با درک حس زنده بودن گره زده است. و درون «پنجره» عاشقانهاش، درست وقتی اعتمادش از ریسمان سست عدالت آویزان است، درمییابد که باید دیوانهوار دوست بدارد.
Ahmad
۱
ترا من چشم در راهم
ترا من چشم در راهم شباهنگام
که میگیرند در شاخ «تلاجن» سایهها رنگ سیاهی
وزان دلخستگانت راست اندوهی فراهم؛
ترا من چشم در راهم.
شباهنگام، در آندم که بر جا درهها چون مردهماران خفتگانند؛
در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام
گرم یاد آوری یا نه، من از یادت نمیکاهم.
ترا من چشم در راهم.
Ahmad
۱
بیتوته کوتاهیست جهان
در فاصله گناه و دوزخ.
خورشید همچون دشنامی برمیآید
و روز
شرمساری جبرانناپذیریست.
آه
پیش از آنکه در اشک غرقه شوم
چیزی بگو
Ahmad
۱
وقتی که اعتماد من از ریسمان سست عدالت آویزان بود
و در تمام شهر
قلب چراغهای مرا تکهتکه میکردند
وقتی که چشمهای کودکانه عشق مرا
با دستمال تیره قانون میبستند
meytad
۱
امشب به یادبود زمانهای گمشده
رهبرد من به باغ در آغوش سایههاست
در جستوجوی جان تو همراه یادها
افسانه خموش تو در گوش سایههاست.
ali73
۱
شاعرانی که عاشقتر زیستهاند، حضور فراگیرتری از انسان را دریافتهاند.
Ahmad
۰
هربار که عشق موفق به تحقق خود شده، نظمی را برهم زده است تا نظم مطلوب خود را بیافریند. عشق میخواهد جهان خود را بیافریند. جهانی که دروغهای نظم مسلط را برملا و رد میکند. به همین سبب نیز جامعه عشق و شاهد آن ــ شعر ــ را همیشه با کینهای متساوی کیفر داده است.
Ahmad
۰
جامعه باید دگرگون شود زیرا در خصومتی آشکار و عمیق و گسترده با ذات آدمی است. هم آزادی او را به بند کشیده است، و هم طبیعت ساده و برابر و خیالانگیز او را مخدوش کرده است. زندگی اجتماعی تجربه تلخی است که با طبیعت انسان ناسازگار افتاده است. ذهن آزاد و آرمانخواه او را در تنگنا قرار داده است.
Ahmad
۰
از احساس عظمت درون، منشی عصیانی و شورانگیز پدید میآید. و از درک خصومت و سختجانی برون، درد و اندوهی عمیق میزاید. این هر دو انسان را به برهمزدن نظم اجتماعی برمیانگیزند. اما گویی شاعر و نویسنده رمانتیک تنها در عرصه شعر و ادبیات به تحقق این دگرگونی، یا به ایجاد نظمی جدید، توفیق مییابد. همه انقلاب او در تخیل شاعرانهاش متبلور میشود. زیرا نظم اجتماعی موجود، مستبدتر از آن است که آزادی او را برتابد. جزماندیشتر و حسابشدهتر از آن است که شور و التهاب درون او را تاب آورد. و دیرپاتر و سختجانتر از آن است که دستخوش آرزوها و خیال و آرمان او شود.
از اینرو گرایش رمانتیکها، همواره میان جاذبه و دلزدگی در نوسان است. جاذبه انقلابیشان به برهمزدن نظم فرامیخواند؛ و دلزدگی از مقاومت سرسخت اجتماعی آنان را به فاصلهگیری از واقعیت وامیدارد. در نتیجه تناقضی پدید میآید که از هر گوشه ذهن و عمل ایشان سر برمیآورد. این تناقض هم رمانتیسیسم را تغذیه میکند، و هم آن را به تباهی میکشاند.
Ahmad
۰
زمانی که ریتسوس «اروتیکا» را میسرود، نه حزب او در قدرت بود، و نه مبارزه پایان یافته بود. همچنانکه نرودا غزلهایش را تنها در دوران حکومت سوسیالیستی آلنده نسروده بود. درست به همانگونه که تغزل حماسی شاملو به پیروزی مبارزه موکول نبوده است.
رمانتیسم انقلابی ما البته با عشق زیسته است. اما همینکه نتوانسته است به رابطه عاشقانه که بدیهیترین مسأله انسانی است بپردازد، مشکل خود را نمایان ساخته است.
Ahmad
۰
عشق سرزمینی است که در آن همهچیز رخ میدهد. و هر کس که از مرزهای درخشانش میگذرد، از این شمول و گوناگونیش بهرهای میبرد؛ و بهرهای هم بر آن میافزاید. این گوناگونی و شمول، خصلت و خاصیت سلوک عاشقانه است. و با تنوع و کثرت حضور انسان همصداست.
هر رابطه عاشقانه معادله تازهای است. هویت متفاوتی است. به یقین به شمار انسانهایی که تاکنون عاشق شدهاند، حالت خاص عاشقانه وجود داشته است. هر چند برخی یا بسیاری از آنها، میتوانسته است مشابه باشد؛ یا در جنبههایی مشترک بنماید.
لیک لعب هر یکی رنگ دگر
پیچش هر یک ز فرهنگ دگر
Ahmad
۰
انسان بخش عمیق روانش، یعنی آن بخشی را که خود آگاهی روشن کمتر بدان دسترس دارد، به یمن جادوی عشق، بر موجودی که مکمل اوست میتاباند. و به برکت این دو نیمه کردن خود، و شخصیت بخشیدن به همزاد روانی خویش، مسأله هماهنگ و موزون ساختن درون را به سازوکار عینیتر و سترگتر یکی شدن با موجود برگزیده و محبوبش، واگذار میکند؛ و میکوشد تا از این طریق، در آن توفیق یابد.