جملات زیبای کتاب کودکی نیکیتا | طاقچه
تصویر جلد کتاب کودکی نیکیتاsubscriptionAvailable

کتاب کودکی نیکیتا

نوع کتاب
۲.۸(از ۴ امتیاز)
پدیدآورندگان: 
آلکسی تالستوی، مهدی غبرائی
انتشارات: 
نشر خزه

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
Rahele Kia
۱
سونیای خیاط نگاه ناخوشایند و گنگی داشت، انگار که سالیان سال است او را در گنجه‌ای گذاشته‌اند و تازه پیدایش کرده و گرد و خاکش را گرفته و به کار خیاطی گماشته‌اند.
Rahele Kia
۱
دیگر نمی‌شد به اشعهٔ خیره‌کنندهٔ خورشید که از آسمان به زمین می‌پاشید، نگاه کرد. در آسمان آبی کپه‌های ابر عین توده‌های برف بودند که آنها را روی هم ریخته باشند. نسیم بهاری بوی علف تازه و آشیانهٔ پرندگان را با خود می‌آورد.
Rahele Kia
۱
عقابی بر فراز استپ، بالای گندم‌زارهایی که جابه‌جا درو شده بود و بر فراز ساحل گل‌آلود رودخانه پرواز می‌کرد. هُدهُدها از سر شکوه و تنهایی دور و برِ دریاچهٔ شور ناله سر داده بودند. قلب نیکیتا از شادی در سینه‌اش تندتر تپید و با خود گفت: «بتاز، بتاز، بتاز! بوز، بوز، بوز، باد!... پرواز کن، پرواز کن عقاب!... بنالید هُدهُدها! من از همه شادترم! باد و من، من و باد....»
Rahele Kia
۰
نیکیتا و ویکتور لباس پوشیدند و به اتاق غذاخوری رفتند. بوی نان داغ و کلوچه به مشام می‌رسید و چنان بخاری از سماور پاکیزه و براق بلند می‌شد و پیچ‌واپیچ می‌خورد و به طرف سقف می‌رفت که همهٔ پنجره‌ها خیس عرق شده بود.
Rahele Kia
۰
در سمت راست، در دل تاریکی غلیظ، دشت یخ‌زدهٔ سراپاسفیدی گسترده بود. سایه‌ای با سری بزرگ و پاهای دراز، کنار نیکیتا حرکت می‌کرد. نیکیتا احساس کرد که انگار در خواب از میان سرزمینی سحرآمیز می‌گذرد. تنها سرزمینی جادویی می‌تواند این همه غریب و در عین حال این همه شاد باشد.
Rahele Kia
۰
آن روزها در خانه کار زیاد بود. همین که اولین روشنایی ارغوانی سحر روی پنجره‌های آبی تیره می‌افتاد و بالای اتاق‌ها را کمی روشن می‌کرد، همه از خواب بیدار می‌شدند.
Rahele Kia
۰
آن شب سرانجام باران بارید، باران مفصلی که آن‌قدر بر پنجره و بام آهنی خانه ضرب گرفت تا نیکیتا بیدار شد و در رختخواب نشست و لبخندی زد.