
کتاب در شرق کوهی ست که ریشه همه دلتنگی های جهان است
انتشارات:
انتشارات نیکادل٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30
سایهبیسایگی:).میر
۱۱
سالهاست گریه نکردهام... قلبم سنگینی میکند اما بغضم را فرومیخورم زیرا دریافتهام که اشک انسانها بهمانند برف تبخیر میشود و به ابرها می پیوندد و بر سر دریاها و خاک فرومیریزد. دلتنگی تکثیر می شود حالآنکه دنیا به خنده محتاج است؛ به شنیدن قهقهٔ کودکان؛ به پیچیدن نغمه و آواز دختران...»
Tara
۸
در شرق کوهیست که ریشهٔ تمام دلتنگیهای جهان است
بچه ای که کوچیک موند(:
۷
«شادی آزادی میآورد و آزادی شادی....»
kamrani
۲
«ابرها بیتقصیرند. کوه بیتقصیر است. همهچیز زیر سر آدمیست.
kamrani
۲
«شادی آزادی میآورد و آزادی شادی
Tara
۲
«چارهٔ رهایی از اینهمه دلتنگی چیست؟»
اقیانوس آرام
۲
او از سرزمینهای زیادی گذشته بود؛ از کنار درختان زیتون و مادران اشکبار، از کنار نهرهای بزرگ و مردان غمزده، از سرزمینهایی که دخترانش آفتاب را از یاد برده بودند، از دیاری که جشنها خاطرهای دور بودند.
حسین
۱
«آزادی انسانها از سیطرهٔ تلخکامی و دلتنگی، تنها از راه منعکسکردن آوای شادیهایشان بر کوه ِبلند است؛ اما پیام آزادی را تنها میتوان با شادی به آدمیان رساند... شادی، شادی میآورد و شادی، آزادی ...»
اقیانوس آرام
۱
لعنت به این ابرها! چرا باید لبخند مادران را بدزدند؟ چرا دلتنگی را در چشمهای پدران جاری میکنند؟ مگر ما آدمها چه بدی در حق آنها کردهایم؟»
شمع
۱
شادی، شادی میآورد و شادی، آزادی ...»
robert miller
۰
«شادی آزادی میآورد و آزادی شادی....»
آلما
۰
«ابرها بیتقصیرند. کوه بیتقصیر است. همهچیز زیر سر آدمیست.
شمع
۰
قلبم سنگینی میکند اما بغضم را فرومیخورم
شمع
۰
«چارهٔ رهایی از اینهمه دلتنگی چیست؟»
شمع
۰
قلبش از انبوه ِاندوه آدمیان لبریز آمده بود
𝐋𝐢𝐠𝐡𝐭
۰
«اما من از چشمهٔ غم نوشیدم. جایی که عصارهٔ انعکاس ناله و اندوه آدمیان جاری بود. سالهاست گریه نکردهام... قلبم سنگینی میکند اما بغضم را فرومیخورم زیرا دریافتهام که اشک انسانها بهمانند برف تبخیر میشود و به ابرها می پیوندد و بر سر دریاها و خاک فرومیریزد. دلتنگی تکثیر می شود حالآنکه دنیا به خنده محتاج است؛ به شنیدن قهقهٔ کودکان؛ به پیچیدن نغمه و آواز دختران...»
آیناز ابراهیمی
۰
او از سرزمینهای زیادی گذشته بود؛ از کنار درختان زیتون و مادران اشکبار، از کنار نهرهای بزرگ و مردان غمزده، از سرزمینهایی که دخترانش آفتاب را از یاد برده بودند، از دیاری که جشنها خاطرهای دور بودند.
آیناز ابراهیمی
۰
او از سرزمینهای زیادی گذشته بود؛ از کنار درختان زیتون و مادران اشکبار، از کنار نهرهای بزرگ و مردان غمزده، از سرزمینهایی که دخترانش آفتاب را از یاد برده بودند، از دیاری که جشنها خاطرهای دور بودند.
