
بریدههایی از کتاب سیزده ... پنجاه و هفت
۴٫۶
(۱۰)
نفهمیدم آخرش این کارم خوب بود یا بد. با خودم گفتم: چطور ممکن است یک کار قبل از ظهر بد باشد و بعد از ظهر خوب؟!
rainy day
داشتم به این فکر میکردم که خوب و بد بودن رفتار آدمها از نگاه مادر، به زمان و مکان و اوضاع بستگی دارد.
rainy day
پیروز شدیم؛ اما هنوز راه زیادی در پیش داریم!
rainy day
درود، درود به روان پاک شهید راه خدا...
درود، درود به جوان که کشته شد به میدان شهدا...
rainy day
زنگ که خورد، تازه فهمیدم چند نفر از دوستانم در تظاهرات شرکت کردهاند و الآن هم دلشان میخواهد توی مدرسه کاری بکنند. قرار شد یکی از بچهها، عکس شاه را از کتاب علوم جدا کند و برایش گوش و دم بگذارند و به من برسانند تا آن را به درخت توت بچسبانم.
Fatemeh Akbarnejad24
توی راه، با خودم گفتم: اگر حمید امشب خواست برایش قصه بگویم، قصهٔ خودمان را برایش خواهم گفت؛ یک قصهٔ واقعی از انقلابی که من و سیزدهسالههای زیادی در پیروزیاش نقش داشتیم.
Fatemeh Akbarnejad24
از میان دود رد شدیم، و تا توی کوچهٔ عمواحمد پیچیدیم، دیدم عمو دست به کمر سر کوچه قدمرو میرود و غُر میزند. پیاده که شدیم، شنیدم مردههای اعلیحضرت همایونی و علیاحضرت شهبانو را از قبر بیرون میکِشد و دوباره گور به گور میکند.
Fatemeh Akbarnejad24
چند روز از هفده شهریور و کشتار مردم میگذشت. در این مدت، مردم، نام میدان ژاله را به میدان شهدا تغییر داده بودند. همسایهها و پسرعموهایم میگفتند آیتالله یحیی نوری، از روحانیون همانجا، به مردم و جوانها گفته باید نام میدان را به میدان شهدا تغییر دهند. آنها هم با اسپری روی تابلوهای شهرداری را سیاه کرده و با رنگ قرمز نوشته بودند میدان شهدا.
Fatemeh Akbarnejad24
نگاه نگران دوستانم را که دیدم، با لبخند، دست مشتشدهام را بالا آوردم و به نشانهٔ موفقیت، برایشان سر تکان دادم. وقتی سر جایم نشستم، حال مبارزی را داشتم که از زمین مسابقه پیروز بیرون آمده است.
Fatemeh Akbarnejad24
با ترس و لرز رسیده بودیم وسط میدان که ناگهان چهل پنجاه جوان و نوجوان از یکی از فرعیها بیرون آمدند. شعارهای تند و تیزی در بارهٔ فساد اخلاقی شهبانو فرح میدادند و کم کم جلو میآمدند. توی دلم، شجاعتشان را تحسین کردم و شعارشان را زیر لب تکرار کردم. یکدفعه دیدم مشت گردهکردهام را بردهام بالا، و همراه آنها شعار میدهم. چشمان مادرم گرد شده بود که سربازی آمد و روبهرویمان ایستاد. دستم شل شد. سرباز با خشم تفنگاش را به موازات سینهام بالا آورده بود که مادرم افتاد به التماس:
«منظوری نداشت. میبینی که! بچه است. غلط کرد. خواهش میکنم ببخشید...»
کم مانده بود مادرم بیفتد و از ترس غش کند.
Fatemeh Akbarnejad24
حاجمحمد، جلوی دانشگاه، ترمز دستی را کشید، پیاده شد و در صندوق عقب را باز کرد. پیاده شدم تا کمکش کنم. تا در دیگ را برداشت، بوی آش رشته خالهایران، توی فضا پیچید. چند نفر با تعجب نگاه میکردند. شوهرخاله به آنها گفت:
_ بیا جلو، پسرم! آش نذری آقا امام حسینه. بخور و بگو مرگ بر ظالم!
مردم، توی صف ایستادند. کاسههای چینی گلدار را یکی یکی به شوهرخاله میدادم، و او نفری یک ملاقه آش توی آنها میریخت.
Fatemeh Akbarnejad24
وقتی اسباب و اثاث را میچیدیم، به یاد اعلامیههای امام و گروههای مبارز بودم. بعضی از آنها، بالای اعلامیهٔ خود مینوشتند «بسم الله القاصم الجبارین». دیده بودم لابهلای متن یا پایان اعلامیه هم مینویسند «فضل الله المجاهدین علی القاعدین اجراً عظیما.» دیدن اعلامیهها آنقدر تکرار شد که وقتی معنای آیه را فهمیدم، با خودم گفتم: آنهایی که در تظاهرات شرکت میکنند، مجاهد هستند؛ نه قاعدین و تماشاگر!
Fatemeh Akbarnejad24
سربازهای گارد مسخرهمان میکردند. اطراف آتش قدم میزدند و با لودگی و خنده میگفتند عکس امام را به آنها هم نشان بدهیم. برادر مریم، چند قدم به طرف آنها رفت و گفت:
_ بیخود زور نزنین؛ فقط به چشم حلالزادهها میآد!
ناخودآگاه همگی خندیدیم و داد زدیم «به کوری چشم شاه/ خمینی رفته تو ماه.» مثل این بود که یکی محکم بزند پس گردنشان. خشمگین از جایشان پا شدند و ناغافل به طرفمان دویدند.
Fatemeh Akbarnejad24
زنعمو، خنده به لب، به یکی از سربازها گفت:
_ برادر ارتشی، داریم میریم فرودگاه مهرآباد، استقبال امام. شما هم بیا بریم.
سرباز، طوری نگاهمان کرد که ترسیدم. به زنعمو هم گفت:
_ بیا جلو!
زنعمو، چند قدم به طرف او رفت. سرباز، سلاحش را به طرفمان گرفت و لای دندان غرید:
_ برید دعا کنید اوضاع برنگرده؛ وگرنه با این تانک، همهتون رو له میکنم.
زنعمو، یکباره عصبانی شد. چاک دهانش را کشید و سرباز را از بالا تا پایین شست. مادرم میخواست او را آرام کند؛ ولی زنعمو دستبردار نبود.
Fatemeh Akbarnejad24
مردم ریخته بودند توی خیابان. از دستور بختیار و بسته بودن فرودگاه عصبانی بودند و به او بد و بیراه میگفتند. در میدان فردوسی، جمعیت چنان زیاد شد که دیگر نتوانستیم به دانشگاه برویم. مردم، توی خیابان به راه افتادند؛ مشتها بالا آمد و همه یکصدا فریاد زدند:
_ خمینی، خمینی، قلب ما، باند فرودگاه تو/ بمیرد بختیار، دشمن خونخوار تو...
Fatemeh Akbarnejad24
ناچار پیاده به راه افتادیم. توی مسیر، سوار چند ماشین شدیم و به خانه رسیدیم. برایم عجیب بود: آنهمه راه آمده بودیم؛ اما بیشتر از آنکه خسته باشم، خوشحال بودم؛ خوشحال از اینکه امام آمده بود، و من او را دیده بودم.
Fatemeh Akbarnejad24
حجم
۸۶٫۱ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۹۸
تعداد صفحهها
۱۴۴ صفحه
حجم
۸۶٫۱ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۹۸
تعداد صفحهها
۱۴۴ صفحه
قیمت:
۸,۰۰۰
تومان