
بریدههایی از کتاب همسایگان
۴٫۴
(۲۵)
آدمها دوست دارند، ما شنونده چیزهایی باشیم که آنها تصمیم میگیرند به ما بگویند. دوست ندارند شما از آنها چیزی بپرسید و آن وقت مجبور به گفتنِ جوابِ سؤالها بشوند و در نهایت، شما شنونده چیزی باشید که میخواهید بدانید.
هلیا D:
باید قدر لبخند کسی را دانست که متبسم نیست و باید به روی او آورد که وقتی لبخند میزنید، آدمی دیگر میشوید و چقدر خوب است که آدمی دیگر باشید.
آسمان
حتی سادهدلترین آدمها هم سیاستمدارند. فقط فرق اینجاست که آدمِ سادهدل نمیداند سیاستمدار است و آدمِ تیز میداند سیاستمدار است.
هلیا D:
آدمی که در سی سالگی میمیرد، از گذشتهای که داشته، رنج نمیبیند، بلکه از آیندهای که فرصت نکرده ببیند، درد میکِشد. آدمی هم که در هفتاد سالگی میمیرد، از آیندهای که فرصت نکرده ببیند، رنج نمیبیند، بلکه از گذشتهای که داشته، درد میکِشد. این تفاوتِ مرگ در جوانی و پیری است.
کاربر
ولی او برای هر سه واکنشش، هی معذرت خواست. شاید ترسیده بود، ناراحت شوم و دیگر به خانهاش نروم. دلم برای ترسش سوخت. گاهی تنهایی با آدم، کاری میکند که آدم برای انجامِ هر کاری میترسد و برای انجام ندادن هر کاری هم میترسد، فقط برای اینکه یک وقتی، تنهایی چترش را بر سرش، باز و کسی آدم را تَرک نکند.
هلیا D:
هر لحظه از زندگی، معنای خودش را دارد. این معنا با معنای لحظه پیش و پس از خود، فرق دارد. هر چیزی میتواند در معنابخشی به زندگی ما، سهمی داشته باشد.
آسمان
آدمی رو که عزیزش مُرده، نباید دلداری داد. باید نگاهش کرد. باید شنیدش. حتی آب و دستمال هم نباید بهش داد. حتی نباید باهاش گریه کرد. باید نگاهش کرد. آدم وقتی میره فیلم میبینه، چکار میکنه؟ میشینه نگاه میکنه تا فیلم رو خوب بفهمه. تو آدمِ دل مُرده رو میفهمی.»
Rayan
«کاش وقتی مرجان مُرد، آدمی مثل تو پیشم بود. تو دلداری نمیدی. تو با آدم گریه نمیکنی. تو نمیگی بسه، نَکُش خودت رو. نمیگی میری پیش بچهت، تو بهشت. آدمی رو که عزیزش مُرده، نباید دلداری داد. باید نگاهش کرد. باید شنیدش. حتی آب و دستمال هم نباید بهش داد. حتی نباید باهاش گریه کرد. باید نگاهش کرد. آدم وقتی میره فیلم میبینه، چکار میکنه؟ میشینه نگاه میکنه تا فیلم رو خوب بفهمه. تو آدمِ دل مُرده رو میفهمی.»
کاربر
این تنهایی چیست که وقتی آدمها دچارش میشوند، میخواهند از چنگِ آن فرار کنند و وقتی هم گرفتارش نیستند، میخواهند آن را به چنگ بیاورند؟
lilipa
مردها سه بار دوره کودکی دارند؛ یک بار وقتی بچهاند، یک بار وقتی به میانسالی رسیدهاند و یک بار وقتی در کهنسالی درد میکِشند. در دوره دومِ کودکیشان، همسر یا محبوب به کارشان نمیآید. آنها باید مادری داشته باشند تا این بار آرامشان کنند. مادرِ اولِ هر مردی، باید همزمان آنها را آرام و آدم بکند و مادر دوم، باید مرد را آرام کند و برای آدم کردن او نکوشد. کدام عاقل پای چوب خشک آب میریزد که دوباره سبز شود و ثمر دهد؟ مادر سوم فقط باید باشد. حضورش به تنهایی از رنج میکاهد. مثل گرمایِ آتش در شبِ یخبندان است.
الهام حمیدی
وقتی آدمیزاد رنجی پیاش میدود، صبر دارد یا وقتی در پیِ رنجی میافتد؟ اگر درون آدمی، شکوفا باشد و هر احساسی، شناخته شده، و هر فکری، سرچشمه روشنی داشته باشد، از رنجِ پیش آمده یا رنجِ خودساخته نمیترسد و با صبر و تدبیر، از این رنج به رنج دیگر سفر میکند. چنین انسانی به خود اجازه نمیدهد، ساکنِ رنج باشد.
lilipa
به آدمی که تنها زندگی میکند، خانواده نمیگویند؟ این آدم به جای چند آدم دارد زندگی میکند؛ به جای همه رفتگانش و همه کسانی که او را در یک جای زندگی، جا گذاشتند و خودشان تنها رفتند. مثل این میماند در یک فیلم، بازیگری جای چند نقش بازی کند. سخت نیست؟
آسمان
بعد میخندید و میگفت: «الهی بمیرم برای این جور حرف زدنت.»
بعد تند پایِ مادرم را وسط میکِشید: «مادرت چه بهش خوش میگذره، باهاش این جور حرف میزنی.»
یک بار از خودم پرسیدم که اگر همه بخشهای زندگیام، همین بود که بود، و فقط مادرم، خانم ملکی بود، چه سرنوشتی داشتم؟ دیدم من، مرد دیگری بودم که حتی از نظر ظاهری هم شبیه الانَم نبودم. فقط با تغییر یک نفر در زندگیمان، چنین اتفاقی میافتد.
هلیا D:
وقتی آدمها از کسی نفرت دارند، برای این است که همان رفتارِ نفرتانگیزِ خودشان را در وجود دیگری میبینند و وقتی هم به کسی علاقهمند میشوند که آرزویِ رفتار خوبی را که از خودشان دارند، در وجود دیگری میبینند.
هلیا D:
از ترس مرگ به زندگی چنگ میزند، در حالی که باید بدون ترس به زندگی چنگ انداخت تا وقتی زمان مرگ رسید، ترسی برای جدا شدن از زندگی نمانَد.
هلیا D:
آدمی رو که عزیزش مُرده، نباید دلداری داد. باید نگاهش کرد. باید شنیدش. حتی آب و دستمال هم نباید بهش داد. حتی نباید باهاش گریه کرد. باید نگاهش کرد. آدم وقتی میره فیلم میبینه، چکار میکنه؟ میشینه نگاه میکنه تا فیلم رو خوب بفهمه. تو آدمِ دل مُرده رو میفهمی.
هلیا D:
این تنهایی چیست که وقتی آدمها دچارش میشوند، میخواهند از چنگِ آن فرار کنند و وقتی هم گرفتارش نیستند، میخواهند آن را به چنگ بیاورند؟
الهام حمیدی
شکل محبت خانم ملکی، دو حُسن داشت. اول اینکه، خودش را درگیرِ کسی نمیکرد. دوم اینکه، دیگری را درگیرِ خودش نمیکرد.
آسمان
«اندوه از دلِ شادی و شادی، از درونِ اندوه، زاییده میشود.»
آسمان
همیشه یک جایی از دردم، توی اوجش، یاد شوهرم میافتم. من کم یادش میافتم، ولی توی درد، رد خور نداشته که یادش نکنم. اینکه وقتی گلوله خورد، چه دردی کشید تا اینکه جون داد؟ خیلی درد کشید؟ اون لحظه به چی فکر کرد؟ به من؟ چقدر تونست به من فکر کنه؟ اینکه من هم وقتِ دردهام، یک جاهایی یاد اون میافتم، بدون اینکه بخوام، یعنی اونم یاد من بوده، لحظه دردش؟
آسمان
انگار زنها باید در وجودشان، جهانی بسازند و آن جهان را که انسان است، به جهانِ بیرون تقدیم کنند و اگر چنین کاری نکنند، جهانِ بیرون از جهانِ درونِ زن، طلبکار میشود و این طلبکاری تا پایانِ عمرِ زن، آزارش میدهد: بدهکارِ آزرده خاطر.
آسمان
تفسیرِ رازها، سبب آزارِ صاحب راز میشود. باید راز را شنید. همین. به رازِ شنیده شده، نباید زیاد فکر کرد. فکرِ زیاد به آن، آدم را وسوسه میکند که ماجرا را تفسیر کند و پس از تفسیر است که ممکن است، قضاوت رخ بدهد. صاحبان راز از اینکه قضاوت بشوند واهمه دارند.
mary
یک معنا برای زندگی کافی نیست. در جهانی که هر لحظه آن، رنگ و رویی دارد، معناها باید بسیار و پُرشمار باشند.
آسمان
خیلی مسخرهاس، میدونم، ولی زندگی همین مسخرهبازیهاست.»
کاربر
آدمی رو که عزیزش مُرده، نباید دلداری داد. باید نگاهش کرد. باید شنیدش.
lilipa
وقتی شما حرف دیگران را بشنوید، دیگران هم با شنیدن حرف شما، حرف شنیدنتان را جبران میکنند.
lilipa
تُف به عشق، عشقِ لعنتی، که بعد از مرگِ یک نفر که باهاش بودی، باز میتونه تو وجودت ادامه پیدا کنه.
lilipa
زندگی، رنجهایی دارد، بیشمار، ولی آدمیزاد هم خودش دنبال رنجهایی به جز این رنجهای بیشمار میگردد؛ رنجهایی که برای خودش باشد، به نام خودش.
lilipa
ما به سادگی، با کمی غم، پیر میشویم، در حالی که جوانیم و به سادگی با کمی شادی، جوان میشویم، در حالی که پیریم. اندوه و شادی، سن را به ریشخند میگیرد.
lilipa
بارها این شوقِ کودکانه، مرا از کارم انداخت و ناچارم کرد به جای آنکه در زمان حال، برای زمان آینده، کار بُکنم و چیزی در بیاورم تا نیازمندِ این و آن نشوم، بیایم و در زمان حال، برای خوشحالیِ آدمی تنها و خوشحالیِ خودم، که او هم تنها بود، تلاش کنم. من نمیدانستم این آمدنها، ادامه مییابد.
هلیا D:
حجم
۸۶٫۳ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۰
تعداد صفحهها
۱۰۰ صفحه
حجم
۸۶٫۳ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۰
تعداد صفحهها
۱۰۰ صفحه
قیمت:
رایگان