
سیدآرمین عقیلی
۳
کوچکترین چیزها باعث میشدند اعصابم به هم بریزد و عصبانی شوم و از اینکه چرا بیخود ناراحت میشدم و همه چیز روی اعصابم بود باز از کوره در میرفتم.
سیدآرمین عقیلی
۱
منسوخ شدن سرنوشت همهٔ ماست.
سیدآرمین عقیلی
۱
پدرم مرد تنهایی بود. تا دلت بخواد از اینجور آدمها این اطراف پیدا میشه. البته هیشکدوم به روی خودشون نمیآرن که تنهان. چیزی نمیگن. تابهحال دیدهای کسی واقعیت رو بگه؟
سیدآرمین عقیلی
۱
چطور میتوانم با تمام وجود کسی را در آغوش بگیرم که که فکر میکنم میخواهد مرا بکشد؟
سیدآرمین عقیلی
۰
دلم میخواست یک آگهی دوشی ۱ درست کنم و روی آن بدبختیهایم را بنویسم و دور بگردم توی خیابانها.
رسول شعبانی
۰
از خودم پرسیدم نکند او این دنیا را با همهٔ روشناییها، شهرها و برخوردهای آدمهایش به خاطر این دنیای شیشهای و قصر احمقانهاش رها کرده است. همانطور که با عشق تمام خم شده بود توی تنگ را نگاه میکرد، یقینم شد با اشتیاق در دنیای دیگری سیر میکند.
رسول شعبانی
۰
خودم هم میدانستم که اینها خواب و خیالهایی بیهودهاند، اما هرگز فکر نمیکردم واقعیت اینگونه زشت و پوچ از کار درآید و هر چه خیال میکردم، جور دیگری شود.
رسول شعبانی
۰
لباس عزا بود، یا مناسب زنان توبهکاری که در به سوی دنیا بستهاند، یا نشانهٔ بیتفاوتیاش به لباسهای خوشرنگ ابریشمی که من برای زنان میپسندم.
رسول شعبانی
۰
دائم سیگار میکشد و هر چند بیشتر عمرش این کار را کرده، هنوز در این کار ناشی است. یک ناشیگری زیبا و دلنشین که دلت را میبَرَد. انگار این عادت قدیمی را تازگی یاد گرفته.