
سیدآرمین عقیلی
۲
کوچکترین چیزها باعث میشدند اعصابم به هم بریزد و عصبانی شوم و از اینکه چرا بیخود ناراحت میشدم و همه چیز روی اعصابم بود باز از کوره در میرفتم.
سیدآرمین عقیلی
۱
پدرم مرد تنهایی بود. تا دلت بخواد از اینجور آدمها این اطراف پیدا میشه. البته هیشکدوم به روی خودشون نمیآرن که تنهان. چیزی نمیگن. تابهحال دیدهای کسی واقعیت رو بگه؟
سیدآرمین عقیلی
۰
منسوخ شدن سرنوشت همهٔ ماست.
سیدآرمین عقیلی
۰
دلم میخواست یک آگهی دوشی ۱ درست کنم و روی آن بدبختیهایم را بنویسم و دور بگردم توی خیابانها.
سیدآرمین عقیلی
۰
چطور میتوانم با تمام وجود کسی را در آغوش بگیرم که که فکر میکنم میخواهد مرا بکشد؟
رسول شعبانی
۰
از خودم پرسیدم نکند او این دنیا را با همهٔ روشناییها، شهرها و برخوردهای آدمهایش به خاطر این دنیای شیشهای و قصر احمقانهاش رها کرده است. همانطور که با عشق تمام خم شده بود توی تنگ را نگاه میکرد، یقینم شد با اشتیاق در دنیای دیگری سیر میکند.