جملات زیبا از متن کتاب دیوانه | طاقچه
تصویر جلد کتاب دیوانه

کتاب دیوانه

نوع کتاب
۳.۷ امتیاز(از ۲۳ رأی)
انتشارات: 
نشر افق
٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
hiba
۱۹
صورتی دیده‌ام که هزار چهره داشته و صورتی دیگر که همیشه یک چهره و یک شکل بوده که انگار یک قالب بیش‌تر ندارد. صورتی دیده‌ام که توانسته‌ام زیر رنگ و لعاب ظاهرش، زشتی پنهانش را بخوانم و صورتی دیگر که شکوه و زیبایی درونش را جز با کنار زدن نقاب ظاهر نتوانسته‌ام ببینم.
sogol
۷
شکست من! ای شکست، ای تنهایی و انزوایم. تو برای من از هزار پیروزی عزیزتری و برای دلم از افتخارات تمام کشورها شیرین‌تری. شکست من، ای شکست! ای آگاهی من از خودم و خوار شدن خویشتنم پیش من! من با تو در می‌یابم که جوانی و چابکی هنوز با من است و تاج گل غار که پژمردنی و از میان رفتنی است، وسوسه‌ام نمی‌کند.
mj
۷
خدایا! این مردم برای فضل و فضیلت‌شان معیار دارند و برای گناهان‌شان ترازو. آنان برای کارهای بیهودهٔ بی‌شمارشان دفتر و سیاهه فراهم کرده‌اند؛ کارهایی که نه بدند که کیفر ببینند و نه خوبند که پاداش بگیرند. آنان، برای هر لحظه از روز و شب‌شان حساب و کتاب دارند و برای هر کارشان زمان و مکان. خوردن و آشامیدن و خوابیدن و پوشیدن و ملال دیدن هر کدام وقت خود را دارند.
saeede
۵
یک بار به مترسکی گفتم: «خسته نشده‌ای از اینکه تک و تنها در این کشتزار نشسته ای؟» گفت: «من از ترساندن بسیار لذت می‌برم برای همین از کارم راضی‌ام و خسته نمی‌شوم.» کمی فکر کردم و گفتم: «راست می‌گویی، زیرا من نیز پیش‌تر این تجربه را داشته‌ام.» گفت: «تو اشتباه می‌کنی، برای این‌که طعم چنین لذتی را کسی نمی‌فهمد، مگر این‌که مثل من تنش پر از کاه باشد.»
sogol
۲
روباه با طلوع خورشید، روباه، از لانه بیرون زد. به سایهٔ خود نگاهی انداخت و گفت: «امروز یک شتر می‌خورم!» راه افتاد و تمام صبح را به جست و جوی شتر گذراند. ظهر که فرا رسید، بار دیگر به سایهٔ خود نگاهی انداخت و با تعجب گفت: «بله، یک موش کافی است!»
sogol
۲
روی پلکان معبد دیروز غروب زنی را دیدم که روی پلکان معبد نشسته بود. در دو طرف او دو مرد نشسته بودند و به او نگاه می‌کردند. وقتی دقت کردم با کمال تعجب دیدم که گونهٔ راست زن رنگ‌پریده بود اما گونهٔ چپش گل انداخته بود!
DelAram
۱
روی پلکان معبد دیروز غروب زنی را دیدم که روی پلکان معبد نشسته بود. در دو طرف او دو مرد نشسته بودند و به او نگاه می‌کردند. وقتی دقت کردم با کمال تعجب دیدم که گونهٔ راست زن رنگ‌پریده بود اما گونهٔ چپش گل انداخته بود!
مَریچه
۰
چهره ها صورتی دیده‌ام که هزار چهره داشته و صورتی دیگر که همیشه یک چهره و یک شکل بوده که انگار یک قالب بیش‌تر ندارد. صورتی دیده‌ام که توانسته‌ام زیر رنگ و لعاب ظاهرش، زشتی پنهانش را بخوانم و صورتی دیگر که شکوه و زیبایی درونش را جز با کنار زدن نقاب ظاهر نتوانسته‌ام ببینم. صورتی دیده‌ام که پیر شده و به چین و چروک افتاده و هیچ چیز نداشته و صورتی نرم دیده‌ام که در خطوط آن همه چیز داشته است. من چهره‌ها را می‌شناسم زیرا از فراسوی نگاه بصیرت‌آمیزم به آنان نگاه می‌کنم و ماهیت حقیقی‌شان را می‌شناسم.
DelAram
۰
دوست من! وقتی به من می‌گویی «بادها از جانب شرق می‌وزند» بی‌درنگ پاسخ می‌دهم که «آری. از جانب شرق می‌وزند» زیرا نمی‌خواهم پی ببری که حواس من در موج دریا شناور است و نمی‌تواند بر تن بادها به پرواز درآید.
DelAram
۰
اما من دیوانه‌ام و از دنیایی که تو در آنی به سوی جهانی ناشناس و دور گریزانم و جنونم را از تو پنهان می‌کنم زیرا می‌خواهم به تنهایی دیوانه باشم.
DelAram
۰
شکست من! ای شکست، ای تنهایی و انزوایم. تو برای من از هزار پیروزی عزیزتری و برای دلم از افتخارات تمام کشورها شیرین‌تری. شکست من، ای شکست! ای آگاهی من از خودم و خوار شدن خویشتنم پیش من! من با تو در می‌یابم که جوانی و چابکی هنوز با من است و تاج گل غار که پژمردنی و از میان رفتنی است، وسوسه‌ام نمی‌کند. من با تو به تنهایی و انزوایم دست یافتم و لذت گریز و خواری‌ام را چشیدم.
DelAram
۰
«هرگاه آدمی روی تخت پادشاهی بنشیند، برده می‌شود. هرگاه آدم‌ها به کنه روح خود برسند، کتاب زندگانی‌شان بسته خواهد شد. هرگاه آدمی به کمال خود برسد، به پایان رسیده است. آدمی چون میوه است که هر گاه برسد، می‌افتد و از بین می‌رود.»
DelAram
۰
شکست من، ای شکست! ای شجاعت نامیرای من! تو با من در دل توفان می‌خندی و برای آن‌چه از من و تو می‌میرد، با من قبر حفر می‌کنی، و با من پیش روی آفتاب ثابت و استوار می‌ایستی. و من و تو با هم، باشکوه و هولناک می‌شویم.
DelAram
۰
چهره ها صورتی دیده‌ام که هزار چهره داشته و صورتی دیگر که همیشه یک چهره و یک شکل بوده که انگار یک قالب بیش‌تر ندارد. صورتی دیده‌ام که توانسته‌ام زیر رنگ و لعاب ظاهرش، زشتی پنهانش را بخوانم و صورتی دیگر که شکوه و زیبایی درونش را جز با کنار زدن نقاب ظاهر نتوانسته‌ام ببینم. صورتی دیده‌ام که پیر شده و به چین و چروک افتاده و هیچ چیز نداشته و صورتی نرم دیده‌ام که در خطوط آن همه چیز داشته است. من چهره‌ها را می‌شناسم زیرا از فراسوی نگاه بصیرت‌آمیزم به آنان نگاه می‌کنم و ماهیت حقیقی‌شان را می‌شناسم.