
hiba
۱۹
صورتی دیدهام که هزار چهره داشته و صورتی دیگر که همیشه یک چهره و یک شکل بوده که انگار یک قالب بیشتر ندارد.
صورتی دیدهام که توانستهام زیر رنگ و لعاب ظاهرش، زشتی پنهانش را بخوانم و صورتی دیگر که شکوه و زیبایی درونش را جز با کنار زدن نقاب ظاهر نتوانستهام ببینم.
mj
۷
خدایا! این مردم برای فضل و فضیلتشان معیار دارند و برای گناهانشان ترازو. آنان برای کارهای بیهودهٔ بیشمارشان دفتر و سیاهه فراهم کردهاند؛ کارهایی که نه بدند که کیفر ببینند و نه خوبند که پاداش بگیرند.
آنان، برای هر لحظه از روز و شبشان حساب و کتاب دارند و برای هر کارشان زمان و مکان. خوردن و آشامیدن و خوابیدن و پوشیدن و ملال دیدن هر کدام وقت خود را دارند.
sogol
۶
شکست من! ای شکست، ای تنهایی و انزوایم.
تو برای من از هزار پیروزی عزیزتری و برای دلم از افتخارات تمام کشورها شیرینتری.
شکست من، ای شکست!
ای آگاهی من از خودم و خوار شدن خویشتنم پیش من! من با تو در مییابم که جوانی و چابکی هنوز با من است و تاج گل غار که پژمردنی و از میان رفتنی است، وسوسهام نمیکند.
saeede
۴
یک بار به مترسکی گفتم: «خسته نشدهای از اینکه تک و تنها در این کشتزار نشسته ای؟»
گفت: «من از ترساندن بسیار لذت میبرم برای همین از کارم راضیام و خسته نمیشوم.»
کمی فکر کردم و گفتم: «راست میگویی، زیرا من نیز پیشتر این تجربه را داشتهام.»
گفت: «تو اشتباه میکنی، برای اینکه طعم چنین لذتی را کسی نمیفهمد، مگر اینکه مثل من تنش پر از کاه باشد.»
sogol
۲
روی پلکان معبد
دیروز غروب زنی را دیدم که روی پلکان معبد نشسته بود. در دو طرف او دو مرد نشسته بودند و به او نگاه میکردند.
وقتی دقت کردم با کمال تعجب دیدم که گونهٔ راست زن رنگپریده بود اما گونهٔ چپش گل انداخته بود!
sogol
۱
روباه
با طلوع خورشید، روباه، از لانه بیرون زد. به سایهٔ خود نگاهی انداخت و گفت: «امروز یک شتر میخورم!»
راه افتاد و تمام صبح را به جست و جوی شتر گذراند. ظهر که فرا رسید، بار دیگر به سایهٔ خود نگاهی انداخت و با تعجب گفت: «بله، یک موش کافی است!»
مَریچه
۰
چهره ها
صورتی دیدهام که هزار چهره داشته و صورتی دیگر که همیشه یک چهره و یک شکل بوده که انگار یک قالب بیشتر ندارد.
صورتی دیدهام که توانستهام زیر رنگ و لعاب ظاهرش، زشتی پنهانش را بخوانم و صورتی دیگر که شکوه و زیبایی درونش را جز با کنار زدن نقاب ظاهر نتوانستهام ببینم.
صورتی دیدهام که پیر شده و به چین و چروک افتاده و هیچ چیز نداشته و صورتی نرم دیدهام که در خطوط آن همه چیز داشته است.
من چهرهها را میشناسم زیرا از فراسوی نگاه بصیرتآمیزم به آنان نگاه میکنم و ماهیت حقیقیشان را میشناسم.
