اینکه چه بخورد و چه نخورد، برایش اهمیتی نداشت. اگر سر کیف بودم و شیرینی میپختم، آنقدر تعریف و تشویقم میکرد که بهانهام میشد برای اینکه باز هم قنادی کنم. جلوی جمع، طوری از من تعریف میکرد که قند توی دلم آب میشد. میگفت: «مریم، کدبانوست! اصلاً نمیذاره کم و کسری خانه رو بفهمم. چه باشم و چه نباشم، خودش از پس همهی کارهای خونه برمیآد.»