«ما زنهای شهدا جانبازهایِ گمنامِ این جنگ هستیم.»
کوثر
گفت «اگه بگم دیدار به قیامت، ناراحت میشی از دستم؟»
گفتم «خداحافظ قشنگ تره. همین رو بگو!»
گفت «این هم یهجور خداحافظیه دیگه.»
گفتم «ولی از اونهاشه که بوی دوری میده.»
گفت «هر وداعی بوی دوری میده آخه.»
گفتم «قشنگی دوری به سلام بعدشه. من چشمم به در میمونه تا تو با سلامِت برگردی.»
زهره صابر
«ما زنهای شهدا جانبازهایِ گمنامِ این جنگ هستیم.»
الهه
چند ساعت بعد، توی خلوت تنهاییمان، بهاش گفتم «تو... آدم... زیاد کشتهٔ، سعید؟»
گفت «آدم نه. دشمن زیاد کشتهم.»
گفتم «ایرانی چی؟ بار اولت بود؟»
گفت «ایرانی اگه از پشت خنجر بزنه، دیگه هموطن نیست، دیگه همخون نیست، دیگه دوست نیست. هیچ فرقی با عراقی و آمریکایی و اسرائیلی نداره.»
گفتم «میگی یعنی همهشون گول خوردهن؟»
گفت «بدجور. حرصم از اونهاییه که یه نقشهٔ ماهرانه چیدهن تا ایرانی بیاد جلو ایرانی وایسه. اون تیرها حق اون حقهبازها بود، نه اونهایی که گولشون رو خوردهن.»
m.kh
آنموقعها زیاد رسم نبود داماد دسته گل بیاورد. یعنی بین پاسدارها زیاد رسم نبود. راستش روشان نمیشد. بهخاطر آن همه شهیدی که داده بودیم روشان نمیشد.
ghorbani
باید تنهاییهات را خودت تنها تجربه کنی
ghorbani
کتاب هم بود، کتابهای سعید، گذاشته بودشان روی تاقچه و میگفت «اینها سرمایههای زندگی من هستن.»
𝓐𝓻𝔃𝓮𝓼𝓱𝓲💚
صدّام بمباران شیمیایی حلبچه را انداخته بود گردن ایران. گفته بود به تلافی هم که شده، میآید پاوه را شیمیایی میزند. در صورتی که همه میدانستند کار خودش است. تمام شهرهای نزدیک مرز را خودش زده بود. دوجِیله، بیاره، عنب. حتا دوآبِ ما را زده بود، که نزدیک نوسود بود و با ما فقط ۲۵ کیلومتر فاصله داشت. آنجا دیگر همه ماسک زده بودند. سعید هم زده بود. منتها شدت مواد شیمیایی آنقدر زیاد بود که بدن سعید آن آخرها بدجوری قرمز شده بود و بدجوری میخارید. حتا اثرش روی من هم مانده که میرفتم توی مردم آواره و یا آب دستشان میدادم، یا دست به سر و روی بچههاشان میکشیدم، یا کمک میکردم تیمار بشوند و سرپا بمانند.
ستاره