جملات زیبای کتاب هم سفر آتش و برف | طاقچه
تصویر جلد کتاب هم سفر آتش و برف
off
٪۵۰

کتاب هم سفر آتش و برف

رمان مستند، روایت فرحناز رسولی از سعید قهاری

نوع کتاب
۴.۵ امتیاز(از ۴۵ رأی)
پدیدآورندگان: 
فرهاد خضری
٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
کوثر
۴۵
«ما زن‌های شهدا جانبازهایِ گمنامِ این جنگ هستیم.»
زهره صابر
۳۱
گفت «اگه بگم دیدار به قیامت، ناراحت می‌شی از دستم؟» گفتم «خداحافظ قشنگ تره. همین رو بگو!» گفت «این هم یه‌جور خداحافظیه دیگه.» گفتم «ولی از اون‌هاشه که بوی دوری می‌ده.» گفت «هر وداعی بوی دوری می‌ده آخه.» گفتم «قشنگی دوری به سلام بعدشه. من چشمم به در می‌مونه تا تو با سلامِت برگردی.»
m.kh
۱۴
چند ساعت بعد، توی خلوت تنهایی‌مان، به‌اش گفتم «تو... آدم... زیاد کشتهٔ، سعید؟» گفت «آدم نه. دشمن زیاد کشته‌م.» گفتم «ایرانی چی؟ بار اولت بود؟» گفت «ایرانی اگه از پشت خنجر بزنه، دیگه هموطن نیست، دیگه همخون نیست، دیگه دوست نیست. هیچ فرقی با عراقی و آمریکایی و اسرائیلی نداره.» گفتم «می‌گی یعنی همه‌شون گول خورده‌ن؟» گفت «بدجور. حرصم از اون‌هاییه که یه نقشهٔ ماهرانه چیده‌ن تا ایرانی بیاد جلو ایرانی وایسه. اون تیرها حق اون حقه‌بازها بود، نه اون‌هایی که گول‌شون رو خورده‌ن.»
الهه
۱۰
«ما زن‌های شهدا جانبازهایِ گمنامِ این جنگ هستیم.»
میــــان
۶
اصلاً بلد نبود خسته بشود.
𝓐𝓻𝔃𝓮𝓼𝓱𝓲💚
۴
کتاب هم بود، کتاب‌های سعید، گذاشته بودشان روی تاقچه و می‌گفت «این‌ها سرمایه‌های زندگی من هستن.»
میــــان
۴
آن‌موقع‌ها زیاد رسم نبود داماد دسته گل بیاورد. یعنی بین پاسدارها زیاد رسم نبود. راستش روشان نمی‌شد. به‌خاطر آن همه شهیدی که داده بودیم روشان نمی‌شد.
میــــان
۴
باید تنهایی‌هات را خودت تنها تجربه کنی
میــــان
۴
احمد گفت «اون شب بالاخره بزرگ شدی، بابا؟»
کاربر ۲۹۴۱۵۴۷
۳
«ما زن‌های شهدا جانبازهایِ گمنامِ این جنگ هستیم.»
Fatemeh Akbarnejad24
۲
می‌گویی «یعنی به همین راحتی ماشینت رو فروختی رفتی خرج مردم کردی؟‌» می‌گوید «ماشین که هیچی، خودم رو هم خرج مردم کردم.»
میــــان
۱
گفت «ایرانی اگه از پشت خنجر بزنه، دیگه هموطن نیست، دیگه همخون نیست، دیگه دوست نیست. هیچ فرقی با عراقی و آمریکایی و اسرائیلی نداره.»
کاربر ۲۹۴۱۵۴۷
۱
ما مرد جنگیم، حاج‌آقا. به مرد جنگ هم فقط یاد داده‌ن باید دلش رو بزنه به دریا و از هیچ موجی نترسه.»
کاربر ۲۹۴۱۵۴۷
۱
ما مرد جنگیم، حاج‌آقا. به مرد جنگ هم فقط یاد داده‌ن باید دلش رو بزنه به دریا و از هیچ موجی نترسه.»
Fatemeh Akbarnejad24
۱
زنم دیگه. بعضی وقت‌ها دلم خوشه که شوهرم فقط بلده این‌جوری گولم بزنه. با همین وعده‌های ساکتی که حتم دارم عمر زیادی ندارن... می‌دونین چرا؟ چون حتم دارم همین شوهری که این‌طوری ذوق می‌کنه و این‌طوری وعده می‌ده... اونه که عمر زیادی نداره. این رو از همون روز اول می‌دونستم. از همون لحظه‌یی که پای سفرهٔ... سادهٔ... عقدش نشستم.
Fatemeh Akbarnejad24
۱
فاطمه گفت «مگه می‌شه آدم یه جا کار کنه پول نگیره؟» سعید گفت ‌«اگه با دلت اومده باشی، آره باباجان، می‌شه.» هدی گفت «این دلی که می‌گی، بابا، یعنی چی؟ من نمی‌فهممش، نمی‌شناسمش.» سعید گفت «یعنی همون چیزی که فقط یه بار به دستش می‌آری و فقط یه بار از دستش می‌دی. این‌جور دل رو نمی‌شه با حقوق و درجه و پُست و مقام تاخت زد. باید با یه چیز بزرگ‌تر پیش یه‌کس بزرگ‌تر معامله‌ش کنی.»
ستاره
۰
صدّام بمباران شیمیایی حلبچه را انداخته بود گردن ایران. گفته بود به تلافی هم که شده، می‌آید پاوه را شیمیایی می‌زند. در صورتی که همه می‌دانستند کار خودش است. تمام شهرهای نزدیک مرز را خودش زده بود. دوجِیله، بیاره، عنب. حتا دوآبِ ما را زده بود، که نزدیک نوسود بود و با ما فقط ۲۵ کیلومتر فاصله داشت. آن‌جا دیگر همه ماسک زده بودند. سعید هم زده بود. منتها شدت مواد شیمیایی آن‌قدر زیاد بود که بدن سعید آن آخرها بدجوری قرمز شده بود و بدجوری می‌خارید. حتا اثرش روی من هم مانده که می‌رفتم توی مردم آواره و یا آب دست‌شان می‌دادم، یا دست به سر و روی بچه‌هاشان می‌کشیدم، یا کمک می‌کردم تیمار بشوند و سرپا بمانند.
میــــان
۰
مثل خیلی از زن‌های ایرانی. به دیده نشدن عادت کرده بودم
میــــان
۰
انگار خودش هم فهمیده بود تنها کاری که روی زمین مانده فقط مُردن است.
z.b
۰
«ما زن‌های شهدا جانبازهایِ گمنامِ این جنگ هستیم.»
Fatemeh Akbarnejad24
۰
گفتم «نمی‌شه نری؟» گفت «نه.» گفتم «نمی‌شه بری و زود برگردی؟» گفت «نه.» گفتم «پس برو و سالم برگرد. این رو هم می‌خوای بگی نه؟» لبخند زد. هیچی نگفت. فقط لبخند زد و... پا شد یواشکی رفت. کاگه گفت «پس شوهرت کجا گذوشت رفت، فرحناز؟» گفتم «جای دوری نداره بره. می‌ره توی شهرک، چند تا نون تازه می‌خره، زود برمی‌گرده.» توی دلم گفتم «البته شاید تا دو ماه دیگه.»
Fatemeh Akbarnejad24
۰
می‌گویی «آخه حق تو نیست که چند پله بری پایین‌تر.» می‌گوید «از روز اولی که اومدم دل دادم به کار ـ لااقل تو شاهدی ـ به این پله‌ها و رتبه‌ها و درجه‌ها فکر نکردم. درجه هم اگه بوده، خودم از دلم گرفتم. این‌جور درجه‌ها رو نمی‌شه دوخت زد به لباس فرم، رفت مدعی چیزهایی شد که هیچ ربطی به دلت نداره.» می‌گویی «یعنی می‌خوای هیچی نگی؟» می‌گوید «یعنی می‌خوام مثل همیشه به دستور مافوقم عمل کنم، برم جایی که اون تشخیص داده و، کاری رو انجام بده‌م که اون ازم خواسته.»
Fatemeh Akbarnejad24
۰
دو هفته پیش که آمده بوده ارومیه برای معارفه، زمانی که همه دورش را می‌گیرند و شادی می‌کنند که «خدارو شکر، سردار، دوباره برگشتی پیش خودمون»، صاف و پوست کنده به همه‌شان می‌گوید «من برای شهادت برگشته‌م آذربایجان»
Fatemeh Akbarnejad24
۰
کار از کار گذشته بود. سعید سوار ماشینش شده بود و رفته بود. حتا دست هم برام تکان نداده بود تا گفته باشد «زود برمی‌گردم» ولی برگشت. چهار روز بعد، با سه تا گلوله… توی سینه‌اش... سرتا پا برف‌آلود و سر تا پا یخ‌زده. «می‌دونین چرا؟‌ چون ـ بمیرم براش الهی ـ چون پیکرش … دو روز تموم … زیر برف‌ها جا مونده بود.»
M Banoo
۰
شکایتی از هیچ‌کس نداشتم. مثل خیلی از زن‌های ایرانی. به دیده نشدن عادت کرده بودم.