جملات زیبای کتاب هم سفر آتش و برف | طاقچه
تصویر جلد کتاب هم سفر آتش و برف

بریده‌هایی از کتاب هم سفر آتش و برف

نویسنده:فرهاد خضری
امتیاز
۴.۳از ۲۰ رأی
۴٫۳
(۲۰)
«ما زن‌های شهدا جانبازهایِ گمنامِ این جنگ هستیم.»
کوثر
گفت «اگه بگم دیدار به قیامت، ناراحت می‌شی از دستم؟» گفتم «خداحافظ قشنگ تره. همین رو بگو!» گفت «این هم یه‌جور خداحافظیه دیگه.» گفتم «ولی از اون‌هاشه که بوی دوری می‌ده.» گفت «هر وداعی بوی دوری می‌ده آخه.» گفتم «قشنگی دوری به سلام بعدشه. من چشمم به در می‌مونه تا تو با سلامِت برگردی.»
زهره صابر
«ما زن‌های شهدا جانبازهایِ گمنامِ این جنگ هستیم.»
الهه
چند ساعت بعد، توی خلوت تنهایی‌مان، به‌اش گفتم «تو... آدم... زیاد کشتهٔ، سعید؟» گفت «آدم نه. دشمن زیاد کشته‌م.» گفتم «ایرانی چی؟ بار اولت بود؟» گفت «ایرانی اگه از پشت خنجر بزنه، دیگه هموطن نیست، دیگه همخون نیست، دیگه دوست نیست. هیچ فرقی با عراقی و آمریکایی و اسرائیلی نداره.» گفتم «می‌گی یعنی همه‌شون گول خورده‌ن؟» گفت «بدجور. حرصم از اون‌هاییه که یه نقشهٔ ماهرانه چیده‌ن تا ایرانی بیاد جلو ایرانی وایسه. اون تیرها حق اون حقه‌بازها بود، نه اون‌هایی که گول‌شون رو خورده‌ن.»
m.kh
اصلاً بلد نبود خسته بشود.
ghorbani
کتاب هم بود، کتاب‌های سعید، گذاشته بودشان روی تاقچه و می‌گفت «این‌ها سرمایه‌های زندگی من هستن.»
𝓐𝓻𝔃𝓮𝓼𝓱𝓲💚
آن‌موقع‌ها زیاد رسم نبود داماد دسته گل بیاورد. یعنی بین پاسدارها زیاد رسم نبود. راستش روشان نمی‌شد. به‌خاطر آن همه شهیدی که داده بودیم روشان نمی‌شد.
ghorbani
باید تنهایی‌هات را خودت تنها تجربه کنی
ghorbani
«ما زن‌های شهدا جانبازهایِ گمنامِ این جنگ هستیم.»
کاربر ۲۹۴۱۵۴۷
گفت «ایرانی اگه از پشت خنجر بزنه، دیگه هموطن نیست، دیگه همخون نیست، دیگه دوست نیست. هیچ فرقی با عراقی و آمریکایی و اسرائیلی نداره.»
ghorbani
صدّام بمباران شیمیایی حلبچه را انداخته بود گردن ایران. گفته بود به تلافی هم که شده، می‌آید پاوه را شیمیایی می‌زند. در صورتی که همه می‌دانستند کار خودش است. تمام شهرهای نزدیک مرز را خودش زده بود. دوجِیله، بیاره، عنب. حتا دوآبِ ما را زده بود، که نزدیک نوسود بود و با ما فقط ۲۵ کیلومتر فاصله داشت. آن‌جا دیگر همه ماسک زده بودند. سعید هم زده بود. منتها شدت مواد شیمیایی آن‌قدر زیاد بود که بدن سعید آن آخرها بدجوری قرمز شده بود و بدجوری می‌خارید. حتا اثرش روی من هم مانده که می‌رفتم توی مردم آواره و یا آب دست‌شان می‌دادم، یا دست به سر و روی بچه‌هاشان می‌کشیدم، یا کمک می‌کردم تیمار بشوند و سرپا بمانند.
ستاره
مثل خیلی از زن‌های ایرانی. به دیده نشدن عادت کرده بودم
ghorbani
انگار خودش هم فهمیده بود تنها کاری که روی زمین مانده فقط مُردن است.
ghorbani
احمد گفت «اون شب بالاخره بزرگ شدی، بابا؟»
ghorbani

حجم

۲۴۲٫۳ کیلوبایت

سال انتشار

۱۳۹۳

تعداد صفحه‌ها

۳۰۴ صفحه

حجم

۲۴۲٫۳ کیلوبایت

سال انتشار

۱۳۹۳

تعداد صفحه‌ها

۳۰۴ صفحه

قیمت:
۱۱۸,۰۰۰
۵۹,۰۰۰
۵۰%
تومان