
٪۷۰
کاربر ۱۱۸۰۸۱۰
۱۹
به صدها چیز کوچکی فکر کرد که روی هم جمع و باعث شده بود اوضاع خراب شود. شاید میشد صدها چیز کوچک جمع شود تا اوضاع درست شود.
Book
۱۰
داشتن مهارتی که تقریباً از یادت رفته ممکنه از مهارت نداشتن هم بدتر باشه.
بهنوش
۳
«و جول پسر احمقیه. نمیتونه این مسئله رو با عذرخواهی حل کنه. خیلی شبیه جوونیهای دنیله؛ هر کاری دلش بخواد میکنه و هیچ وقت به بیشتر از یک ساعتِ آینده فکر نمیکنه. ولی بچهها متوجه نمیشن، مگه نه؟ فقط توی لحظه زندگی میکنن. نمیدونن کاری که توی اون سن میکنن ممکنه تا سالها بعد همراهشون باشه.»
Book
۳
جیل با خود فکر کرد لبخند باعث شده قیافهاش تغییر کند. باید بیشتر این کار را بکند.
پریسا همانی
۳
داشتن مهارتی که تقریباً از یادت رفته ممکنه از مهارت نداشتن هم بدتر باشه.
کاربر ۱۱۸۰۸۱۰
۲
هرچه جلوتر میرفت فقط آن یقهسفیدهای تروتمیز کثیفتر میشدند تا اینکه در آخر سرتاپایشان را کثافت برمیداشت. فالک از این مسئله متنفر بود. از هر چیز مرتبط به آن نفرت داشت. بیزار بود از اینکه مردها در دفاتر اعیانیشان قادر بودند کاملاً پایشان را از این مسئله بیرون بکشند و به خود بگویند که این فقط کمی حسابداری خلاقانه بود. از طوری که پاداشهایشان را خرج میکردند و عمارت میخریدند و ماشینهایشان را برق میانداختند و در کل این مدت تظاهر میکردند که نمیتوانند حدس بزنند چه چیزی دارد در آن طرف ماجرا فاسد میشود. مواد مخدر. اسلحۀ غیرقانونی. استثمار کودکان. مدلهای مختلفی داشت، ولی بهای همهشان بدبختی انسان بود.
بهنوش
۲
«فکر میکنم هیچ وقت نمیتونی دستکم بگیری که تا کجا ممکنه برای بچهات پیش بری.»
Book
۲
بعضی چیزها همیشه در یاد باقی میماندند.
Book
۲
«نمیدونم. هر چیزی سزاوار بخشیده شدن نیست.»
Book
۲
شاید میشد صدها چیز کوچک جمع شود تا اوضاع درست شود.
bookwormnoushin
۲
ترس به آدم غالب میشه. باعث میشه دیگه سخت به چیزی که میبینی اعتماد کنی.
rozmin
۱
در آن بلبلشو و در آن تاریکی، غیرممکن بود بتوانی بگویی کدامیک از آن چهار نفر دربارۀ سلامتی آلیس سؤال کرد.
بعدتر، وقتی همه چیز بدتر شد، همهشان اصرار داشتند که کسی بودند که سؤال کردند.
غَزال_ک
۱
«نمیدونم. شاید نمیتونیم جلوی طوری که هستیم بایستیم. شاید با یه مدل مشخص به دنیا اومدیم و هیچ کاریش هم نمیتونیم بکنیم.»
پریسا همانی
۱
اگه همۀ افرادی که اطرافتان دائم بهت بگن تو فوقالعادهای، آدم راحت باورش میشه.
معصوم
۱
هیچ وقت دستکم نگیر که تا کجا ممکنه برای بچهات پیش بری.
Mohammadmis
۰
«نمیدونم. شاید نمیتونیم جلوی طوری که هستیم بایستیم. شاید با یه مدل مشخص به دنیا اومدیم و هیچ کاریش هم نمیتونیم بکنیم.»
«ولی آدمها میتونن تغییر کنن.» اولین دفعهای بود که بت حرف میزد. «من تغییر کردم. هم بد هم خوب.» به جلو خم شده و نوک علف بلندی را با شعلهها روشن کرد. «بههرحال همۀ اینها چرنده، طالعبینی و سرنوشت و این چیزها. من و بری با سه دقیقه اختلاف توی یه برج به دنیا اومدیم. همین هرچی که لازمه درمورد نوشته شدن سرنوشتتون تو ستارهها بدونین بهتون میگه.»
Book
۰
ترس به آدم غالب میشه. باعث میشه دیگه سخت به چیزی که میبینی اعتماد کنی.
Book
۰
افراد میتونن سرسختتر از چیزی باشن که آدم فکر میکنه.
Book
۰
ولی دنیای اکثر این افراد براساس پول میچرخید. سر را که قطع کنی، اعضای فاسدش خشک شده و میمیرند.
mary
۰
لورن، میخوای هزاران دلار هدر بدی تا بفهمی چرا دخترت مریض و ضعیف و غمگینه؟» صورتهایشان آنقدر به یکدیگر نزدیک بود که بخار نفسهایشان در یکدیگر ترکیب میشد. «پولت رو ذخیره کن و یه آینه بخر. تو ربکا رو ساختی. فکر میکنی دخترم درست عین منه؟ دختر تو هم درست عین خودته.
mary
۰
به صدها چیز کوچکی فکر کرد که روی هم جمع و باعث شده بود اوضاع خراب شود. شاید میشد صدها چیز کوچک جمع شود تا اوضاع درست شود.
کاربر ۹۰۹۹۰۵۸
۰
ترس به آدم غالب میشه. باعث میشه دیگه سخت به چیزی که میبینی اعتماد کنی.
