هرچه جلوتر میرفت فقط آن یقهسفیدهای تروتمیز کثیفتر میشدند تا اینکه در آخر سرتاپایشان را کثافت برمیداشت. فالک از این مسئله متنفر بود. از هر چیز مرتبط به آن نفرت داشت. بیزار بود از اینکه مردها در دفاتر اعیانیشان قادر بودند کاملاً پایشان را از این مسئله بیرون بکشند و به خود بگویند که این فقط کمی حسابداری خلاقانه بود. از طوری که پاداشهایشان را خرج میکردند و عمارت میخریدند و ماشینهایشان را برق میانداختند و در کل این مدت تظاهر میکردند که نمیتوانند حدس بزنند چه چیزی دارد در آن طرف ماجرا فاسد میشود. مواد مخدر. اسلحۀ غیرقانونی. استثمار کودکان. مدلهای مختلفی داشت، ولی بهای همهشان بدبختی انسان بود.