میگویم: «هیچ پسربچهای توی فیلم نیست.» به حافظهام فشار میآورم تا مطمئن شوم. بماند که من این فیلم را از بَرم. چندهزار بار تماشایش کردهام، نهفقط از اول به آخر، که از آخر به اول هم. مثل هر فیلم دیگری که چشمم را بگیرد. اینطوری فیلم را مثل یک سازهٔ فرمی میبینم و نه داستان. به عکسبرداری وارونه از چهره میماند، طوری که تصور آدم از «دماغ» و «چشمها» و غیره و ذلک به هم میریزد. علاوه بر این، با فیزیک جدید موافقم که زمان خطی توهم است. علت و معلول را خودمان سر هم کردهایم. روایتهای بیشماری از هر داستان وجود دارد. اولین شکل روایت چنین است: اتفاقی میافتد، سپس اتفاق بعدی بهدلیل اتفاق قبلی رخ میدهد. دومین شکل روایت این است که رویدادها کوانتیزه و جداگانهاند و مستقل از هم رخ میدهند و برای درک کل معنایشان میتوان، نه، باید برحسب همهٔ ترتیبهای ممکن دیده شوند.