به مرد یهودی که چنگ در رکابش افکنده بود روی نمود:
ــ چه گرفت از تو؟
ــ آقای افسر!... ساعتم رابرد، آقای افسر!...
یهودی، که چهره زیبائی داشت، بسوی افسرانی که میگذشتند رو مینمود و پلکهایش پیوسته بهم میخورد. سروان معاون اسواران رکاب خود را از دست یهودی بیرون کشید و اسب را هی کرد. همچنانکه دور میشد، زیر سبیلی خندید و گفت:
ــ بهر صورت آلمانیها آنرا از تو بزور میگرفتند.
مرد یهودی حیرت زده وسط کوچه ماند. تشنجی چهرهاش را میپیچاند. فرمانده اسواران شلاق خود را بلند کرد و بتندی فریاد زد:
ــ آقا جهود، راه بده!
اسواران چهارم با تقتق شتابزده سم اسبها و خشخش زینها از برابر او گذشت. قزاقها نگاههای ریشخندآمیزی به یهودی جا خورده میافکندند