جملات زیبای کتاب یک به یک | طاقچه
تصویر جلد کتاب یک به یک
off
٪۷۰
subscriptionAvailable

کتاب یک به یک

نوع کتاب
۴.۰ امتیاز(از ۹۸ رأی)
پدیدآورندگان: 
روث ور، شادی حامدی آزاد
انتشارات: 
نشر نون

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
peg
۱۰
گمان می‌کنم هر یک از ما آدم‌ها، تا حدودی، نقش بازی می‌کنیم.
Feri
۵
ولی من، همیشه، از تلاش برای خواندنِ مفهوم بین خطوط، از پیش‌بینی اتفاقات، از تلاش برای تحلیل یک اخم یا نگاهی خالی از احساس، که ممکن بود معنایی داشته باشد یا هیچ معنایی نداشته باشد، بیزار بوده‌ام.
Feri
۵
ولی اشکالی ندارد. باید با اتفاقی که افتاده کنار بیایم. هیچ فایده‌ای در روبه‌رو نشدن با واقعیت نیست.
peg
۵
به این حقیقت فکر می‌کنم که مرده‌ها هم حق دارند دیگران راحتشان بگذارند.
Zohreh
۵
فقط برف نیست؛ وزنِ خاطرات ناخوانده است که بر من سنگینی می‌کند.
هرماینی ♤
۴
حالا، ما ده نفریم. ‫حالا، ما نُه نفریم. ‫حالا، ما هشت نفریم. ‫این کلمات در ذهنم طنین می‌اندازند، شمارش معکوسی هولناک که به صفر نزدیک‌تر می‌شود، یک‌به‌یک.
xmaed_ 🐈‍⬛
۴
آدم‌ها سکوت را با حرف‌های خودشان پُر می‌کنند.
peg
۲
فکر می‌کنم ـ طرز زندگی‌اش که همیشه، همه چیز را حاضر و آماده بهش تعارف کرده بودند، که هرگز، مجبور نبوده برای چیزی بجنگد، که هرگز، مجبور نبوده رنج کم‌محلی یا تشری را از رئیسش بر خود هموار کند، یا لباس زیر کثیف غریبه‌ای را جمع کند، یا هیچ یک از کارهای پست و کسل‌کننده‌ای را انجام بدهد که بقیۀ ما شکرگزار داشتنشان هستیم.
peg
۲
چیزی که من دستگیرم شده این است که آن‌ها طلبکارند ـ شاید لیز و کارل خیلی این‌طور نباشند، اما بقیه‌شان، هر یک، تا حدودی، چنین‌اند. انگار جادوی سهم‌هایشان در شرکت، موقعیتشان و آی‌پی‌شان محافظتشان می‌کند. خیال می‌کنند زندگی نمی‌تواند گزندی بهشان برساند ـ همان‌طور که من خیال می‌کردم. ولی حالا، رسانده. حالا، زندگی دستش را گذاشته بیخ گلویشان. و دست‌بردار هم نیست.
peg
۲
در دنیای توفر، آدم‌ها پوسته‌هایی سخت و صیقل‌خورده‌اند که نمای درخشان بیرونی‌شان اضطراب‌ها و بی‌کفایتی‌های درونی‌شان را می‌پوشاند.
peg
۲
من تو رو می‌شناسم. یکی پیداش می‌شه و ادعا می‌کنه که ده دوازده کیلومتر توی برف سینه‌خیز اومده و دچار سرمازدگی شده، تو هم در رو باز می‌کنی، برای اینکه مهربونی. لطفاً به مزخرفات اون قلبِ احمقت گوش نکن. اول، خودت رو در نظر بگیر.
peg
۲
اما زمان‌هایی هستند که حس می‌کنم به فراسوی آن مرز کشیده می‌شوم و به جایی می‌روم که دیگر هیچ چیز اهمیت ندارد، جایی که هر ضربۀ قلبت بیشتر تو را به‌سوی مرز می‌کشاند، و فکر می‌کنم، دوباره، در حال سقوط به ورطه‌ای بی‌پایانم و این بار، نخواهم توانست راهی به بیرون بیابم.
peg
۲
تجربه‌ام می‌گوید وقتی ساکت بمانی، طرف مقابل عصبی می‌شود و حرف می‌زند. آدم‌ها سکوت را با حرف‌های خودشان پُر می‌کنند. به این ترتیب، خیلی چیزها دستگیرِ آدم می‌شود.
peg
۲
خیلی کاریزما داره. یه کاری می‌کنه حس کنی همه چی هستی، که فکر کنی اون مراقب توئه و ممکن نیست جای مطمئن‌تری برای پولت پیدا کنی.
peg
۲
دوباره، می‌گویم: «من خیلی متأسفم.» و حقیقت دارد. من متأسفم. متأسف برای دختربچۀ بیچاره‌ای که به دنیایی کشانده شد که درکی ازش نداشت.
peg
۲
به آن دختر جوانِ بیچاره فکر می‌کنم... که تازه از دانشگاه فارغ‌التحصیل شده و حالا، دارد در آب‌هایی شنا می‌کند که خیلی عجیب‌تر و خطرناک‌تر از آن است که او بتواند راهش را در آن پیدا کند. چون لیز فقط قربانی یک موقعیت وحشتناک نبود، بلکه قربانی دو ماجرا بود.
peg
۲
درون صندلی‌ام فرومی‌روم و حس می‌کنم قلبم برای همۀ کسانی که از دستشان دادم درد می‌کند، همۀ چیزهایی که در کوهستان جا می‌گذارم و می‌روم. اشک دیگری روی صورتم غلت می‌خورد و پایین می‌سُرد و لحظه‌ای خیال می‌کنم نمی‌توانم جلودارش باشم ـ اشک‌ها بخواهم یا نخواهم، پایین می‌ریزند و همین جا در اتوبوس، یک دل سیر گریه می‌کنم.
Zohreh
۲
چرا آمدم؟ چرا؟ ولی جواب را می‌دانم. آمدم، چون از پسِ نیامدن برنمی‌آمدم.
eloohii
۲
چیزهایی هست که نمی‌شود ازشان بازگشت.
eloohii
۲
چیز دیگری نمی‌گویم. تجربه‌ام می‌گوید وقتی ساکت بمانی، طرف مقابل عصبی می‌شود و حرف می‌زند. آدم‌ها سکوت را با حرف‌های خودشان پُر می‌کنند. به این ترتیب، خیلی چیزها دستگیرِ آدم می‌شود.
کاربر ۹۶۹۸۱۶۵
۱
لطفاً به مزخرفات اون قلبِ احمقت گوش نکن. اول، خودت رو در نظر بگیر
کاربر ۹۶۹۸۱۶۵
۱
آدم باید واقعاً بخواهد کسی بمیرد تا بتواند او را خفه کند. خیلی هم زیاد باید بخواهد.
peg
۱
اما زمان‌هایی هستند که حس می‌کنم به فراسوی آن مرز کشیده می‌شوم و به جایی می‌روم که دیگر هیچ چیز اهمیت ندارد، جایی که هر ضربۀ قلبت بیشتر تو را به‌سوی مرز می‌کشاند، و فکر می‌کنم، دوباره، در حال سقوط به ورطه‌ای بی‌پایانم و این بار، نخواهم توانست راهی به بیرون بیابم.
peg
۱
توفر حق‌به‌جانب است و این حقیقت دارد. حق‌به‌جانب به همان معنایی که منظور تایگر بود. او سرتاسر عمرش را فقط به گرفتن، گرفتن و گرفتن گذرانده است، درست مثل ایوا. آن‌ها آدم‌ها را مهره‌های شطرنج شخصی‌شان می‌دیدند و ازشان استفاده می‌کردند. کارمندان، سرمایه‌گذاران، دوستان، روابط ـ آن‌ها از همۀ آن دیگران فقط گرفتند. و هرگز، مسئولیتِ آسیب‌هایی را که زده بودند نپذیرفتند. به این فکر می‌کنم که مسئولیت‌پذیری یعنی چه. به گناه فکر می‌کنم. به ادامه دادن فکر می‌کنم.
peg
۱
دکمۀ پاسخ را فشار می‌دهم و می‌نشینم. مدتی طولانی می‌نشینم و انگشتانم فقط بالای دکمه‌ها شناورند. و بعد، تایپ می‌کنم. فقط شش کلمه. و واقعاً واقعاً امیدوارم کلماتم به حقیقت تبدیل شوند. توفر عزیز، همه چی درست می‌شه.
Zohreh
۱
اگر بیش از یکی دو دقیقه در کارم مکث کنم، تصاویر نطلبیده سرازیر می‌شوند و ذهنم را آکنده می‌کنند ـ انگشتان کرختی که بر برفِ سفت‌شده پنجه می‌کشند، تابش نور غروب بر پوست کبود، درخشش مژه‌های یخ‌زده.
Zohreh
۱
چیزی که من دستگیرم شده این است که آن‌ها طلبکارند ـ شاید لیز و کارل خیلی این‌طور نباشند، اما بقیه‌شان، هر یک، تا حدودی، چنین‌اند. انگار جادوی سهم‌هایشان در شرکت، موقعیتشان و آی‌پی‌شان محافظتشان می‌کند. خیال می‌کنند زندگی نمی‌تواند گزندی بهشان برساند ـ همان‌طور که من خیال می‌کردم. ولی حالا، رسانده. حالا، زندگی دستش را گذاشته بیخ گلویشان. و دست‌بردار هم نیست.
Zohreh
۱
«یه لحظه تأمل کنین و از خودتون تشکر کنین. از بدنتون تشکر کنین که شما رو به اینجا آورده، از استخون‌هاتون که شما رو حمل می‌کنن، از عضلاتتون که ازتون پشتیبانی می‌کنن، از ذهنتون برای رها کردنتون.»
eloohii
۱
گمان می‌کنم هر یک از ما آدم‌ها، تا حدودی، نقش بازی می‌کنیم.
Feri
۰
هیچ وقت، برایم واقعی نبود. هیچ وقت، حس نکرده بودم آن را به دست آورده‌ام. اصلاً حس نمی‌کنم چیزی را از دست داده‌ام ـ فقط گویی خوابی عجیب دیده‌ام و بعد، بیدار شده و وارد دنیای واقعیت شده‌ام.