دلگیرم
چون قطاری نفتکش
که در میانهٔ راه
سوخت تمام کرده است.
BookishFateme
اگر لازم شود
تفنگ برمیدارم
عکست را در جیب پیراهنم میگذارم
و مسیر بادها و
رودخانهها را عوض میکنم.
محبوب من!
گوزنها از پشت زخم میخورند
و آدمی از روبهرو؛
سربازی که از پشت زخم میخورد
یا دلواپس معشوقی است
یا به قطاری از مهمات دل خوش کرده است
که قرار نیست از جایی برسد.
BookishFateme
دلم!
تو شهری هستی با دیوارهایی از خون
سرکهایی از خون
مردمانی از خون
بانکها و سکههایی از خون
و فرمانروایانی خونخوار
حالا فکر کن
چه اتفاقاتی که میتواند برایت بیافتد.
دلم...!
دلم...!
دلم، جغرافیایی که افغانستانش میخوانند.
BookishFateme
اما زندگی همین است دوست من!
میآیی که رفته است
میآید که رفتهای.
Niyaz.h
بهتر است عشقت را برای خودت نگه داری
عشق اینجا ترانهٔ ممنوعی است
با هشتاد ضرب شلاق.
Niyaz.h