من نسبت به کودکان و زنان حسّاسیّت خاصّی دارم. هیچگاه نمیتوانم کمترین آسیب و اهانتی را به یک کودک یا یک زن تحمّل کنم. بارها به دوستانم گفتهام من برای قضاوت میان یک زن و مرد، مناسب نیستم؛ زیرا حتماً از زن جانبداری میکنم! و همینطور درمورد کودکان؛ من حتّی طاقت این را هم ندارم که در فیلم ببینم کودکی دچار مصیبت میشود.
zeinab
۸۳۹
امام تا آخر پای حق میایستد.
کاربر ۶۱۶۹۲۱۴
۴۹۶
من برای قضاوت میان یک زن و مرد، مناسب نیستم؛ زیرا حتماً از زن جانبداری میکنم!
Hakimeh
۴۱۸
هر اندازه پیرامون انقلاب اسلامی ایران اختلافنظر باشد، در این تردیدی نیست که این انقلاب در تاریخ اسلام و حتّی تاریخ جهان رخدادی بیهمتا است.
sogand
۳۷۳
ماه رمضان فرا رسید. با فرارسیدن این ماه، دلم غرق شادی شد؛ چون از کودکی این ماه را دوست میداشتم. در این ماه، چهرهٔ زندگیِ روزمرّه دگرگون میشود و انسان روزهدار لذّت معنوی خاصّی احساس میکند.
کاربر ۱۹۰۰۹۸۰
۳۵۳
دیدم دو مأمور همراه من از دو طرف گردن میکشند تا ببینند من چه مینویسم. بدون توجّه به فضولی آنها به نوشتن ادامه میدادم، آنها هم به نگاه کردن ادامه میدادند. وقتی شعر را نوشتم، ذیل آن این عبارت را هم افزودم: «این ابیات را در هواپیمایی که مرا به همراهی دو مأمور خوشاخلاق از زاهدان به جای نامعلومی میبرد، نوشتم.»! این عبارت، اثر مثبتی بر هر دوی آنها گذاشت.
سید علی جان ما بود
۲۷۱
پسرم مجتبی را _ که کودکی بود سرشار از معصومیّت و پاکی و سلامت روحی و عشق و عاطفه و پایبندی به برخی عبادات _ به حرم حضرت رضا (علیهالسّلام) میبرده و به او میگفته: بهوسیلهٔ امام رضا به خدای متعال متوسّل شو و از خدا بخواه که پدرت را از زندان آزاد کند.
کاربر ۱۹۶۸۷۱۷
۲۴۶
به گمان هیچکس خطور نمیکرد امام با این لحن تند و صریح _ که طیّ آن تمامی مرزها و قیدوبندها را کنار گذاشت _ سخن بگوید. ازجمله در این سخنرانی فرمود:
«... اسرائیل به دست مزدوران رسوای خود مدرسهٔ «فیضیّه» را سرکوب کرد. این اسرائیل است که ما و مردم ما را نابود کرده و میخواهد بر اقتصاد ما سلطه بیابد، کشاورزی و بازرگانی ما را از میان ببرد... ای شاه! من تو را نصیحت میکنم. از این کارها دست بردار... امیدوارم روزی نرسد که ناگزیر شوی از ایران بروی، و مردم بهخاطر رفتن تو خدا را شکر کنند! ...با سرنوشت ملّت بازی نکن... در برابر روحانیّت نایست... تو را نصیحت میکنم.
mohadese
۱۸۷
مادرم در محیط عربی پرورش یافته بود. جدّ مادرم که از اصفهان به نجف مهاجرت کرد، از خاندان «میردامادی» ساکن در نجفآباد اصفهان بود. شاخههایی از این خاندان در نجف اشرف هستند.
پدرِ مادرم از علمای فاضل، و عربزبان بود، و لذا مادرم در خانهای پرورش یافت که به عربی تکلّم میکردند. ایشان پیش از بلوغ با خانوادهٔ خود به ایران آمد، و لذا با عربی عامیانهٔ معمول در نجف آشنایی داشت. مادرم با قرآن بخوبی آشنا بود، و با احادیث شریف و کتب عربی نیز آشنایی داشت.
mohadese
۱۳۲
هدف خود را هم که عبارت بود از برپایی جمهوری اسلامی با تمامی محتوای آن مبنی بر عدالت و آزادی و استقلال و عزّت و کرامت و بهروز بودن «جمهوریّت» و اصالت «اسلامیّت»، از همان نخستین لحظه اعلام نمود.
Qazal Azady
۱۱۵
من حتّی طاقت این را هم ندارم که در فیلم ببینم کودکی دچار مصیبت میشود
کتابگرد برهوت
۴۹
من به پایین پا نزدیک شدم تا درحالیکه چهرهٔ حضرت امام را میبینم، با او وداع کنم. وقتی کنار پا ایستادم، به چهرهٔ امام که در تابوت آرمیده بود، مینگریستم. ناگهان دیدم دست راست ایشان که انگشت سبّابهٔ آن به حالت اشاره بود، به سمت بالا حرکت میکند. حیرت شدیدی سراپایم را گرفت. سپس دیدم امام با چشمان بسته شروع کرد به حرکت برای نشستن، تا اینکه انگشت اشارهاش به پیشانی من رسید و آن را لمس کرد یا نزدیک بود لمس کند. من در این حال با شگفتی و حیرت نگاه میکردم. بعد لبهایش را گشود و دو بار گفت: تو یوسف میشوی ... تو یوسف میشوی!
سید علی جان ما بود
۴۸
قسم به خدا که اسرائیل سودی به تو نمیرساند. قرآن به درد تو میخورد.
R.Khabazian
۴۸
پس از مغنی، مطوّل را خواندم. در اینجا باید اهمّیّت دو کتاب مطوّل و مغنی را مورد تأکید قرار دهم، که اوّلی در زمینهٔ علوم بلاغت کتاب سودمندی است امّا خواندنش خیلی طول میکشد، و دوّمی هم کتاب بیمانندی در علم نحو است.
akbry
۴۵
نخستین حرفی که مادرم (رحمةاللهعلیها) به من زد، این بود: «من به پسری مانند تو افتخار میکنم که چنین کاری را در راه خدا انجام میدهد.». نفسی به راحتی کشیدم و خدا را شکر کردم. این سخن مادرم در فعّالیّتهایی که من در این راه داشتم، تأثیری بسزا داشت.
Salar Nemati
۴۵
من دربارهٔ زهد و پارسایی این بانوی صالحه، تصویرهای بسیاری در ذهن خود دارم که بیان برخی از آنها خوب نیست. ازجملهٔ مواردی که میتوانم بگویم، این است که هرگز از من درخواست خرید لباس نکرده است، بلکه نیاز خیلی ضروری خانواده به لباس را به من یادآور میشد و خود میرفت و میخرید.
هیچوقت برای خود زیورآلات نخرید. مقداری زیورآلات داشت که از خانهٔ پدری آورده بود و یا هدیهٔ برخی بستگان بود. همهٔ آنها را فروخت و پول آنها را در راه خدا صرف کرد. او اینک حتّی یک قطعه زروزیور و حتّی یک انگشتر معمولی هم ندارد.
هائد
۴۲
علاقهمندیهای من
از شش سال تحصیل در حوزهٔ مشهد خاطرات بسیاری دارم که یک مورد آن را ذکر میکنم و آن عبارت بود از شیفتگی شدید من به مطالعهٔ کتابهای داستان و رمانهای مشهور جهانی و ایرانی. شاید من همهٔ داستانهای «میشل زواگو» را که ده تا است، خواندهام. داستانهای «الکساندر دوما» ی پدر و پسر را هم خواندهام. همچنین تمامی یا بیشتر داستانهای ایرانی را نیز خواندهام. خواندن این داستانها و رمانها تأثیر محسوسی در ذهن و شیوهٔ نگارش انسان دارد.
mohadese
۴۰
مرا نزد افسر جوانی با درجهٔ ستوانی بردند. او با لحنی تند و با رگهای گردنِ برآمده، به سرزنش و توبیخ من پرداخت. با آرامش به او پاسخ دادم: تو کاری بیش از اعدام من نمیتوانی انجام دهی. صلاحیّت اعدام مرا هم نداری. آنچه در قدرت و اختیارات تو است، کمتر از اعدام کردن است؛ پس هر کاری میخواهی، بکن؛ من آمادهام؛ زیرا وقتی از خانه بیرون آمدم، خود را برای مرگ آماده کردم؛ لذا خودت را خسته نکن!
آن افسر، انتظار چنین پاسخی را نداشت؛ لذا متعجّب و بهتزده شد. خشم و خروشش فرو نشست، لحن خود را تغییر داد و چند بار تکرار کرد: من به شما چه بگویم؟ بعد مدّتی خاموش ماند و سپس گفت: شما پدر و مادر و همسر دارید؟ گفتم: پدر و مادر دارم، امّا متأهّل نیستم. با تحیّر حرفش را تکرار کرد: من با شما چه بکنم؟ به او گفتم: من مأمورم و شما هم مأمورید؛ بنابراین شما وظیفهٔ خودت را انجام بده و من هم به وظیفهٔ خود عمل میکنم.
casmir
۳۸
ما برخی از کتابهای جبران خلیل جبران [۲۶] را میخواندیم. در آن زمان کتاب اشک و لبخند جبران را ترجمه کردم، و هنوز آن ترجمه را که نخستین کار من در زمینهٔ ترجمه از عربی به فارسی است، دارم.
Alireza2027
۳۴
خانهای که اکنون در آن سکونت دارم، دوطبقه است؛ یک طبقهٔ آن برای خانواده است، و من در طبقهٔ بالا یک اتاق کار دارم، یک اتاق دیگر برای استراحت، و یک اتاق بزرگ هم بهعنوان کتابخانه. آن دو قالی تاریخی (!) هم کف کتابخانه افتاده است.
S-R
۳۴
به عقیدهٔ من اگر فعّالیّت آگاهانهٔ فکریِ اسلامی از جنبش و مبارزه جدا شود، خشک و بیروح میشود. روح مبارزهٔ دینی هم اگر از آگاهی و اندیشه عاری گردد، دچار ارتجاع و تحجّر میگردد. ترکیب مقاومت با آگاهیبخشی و رشد فکری، خطّ انقلاب اسلامی را تشکیل میدهد.
sadatsajedi
۳۳
در انتخابات دورهٔ هفتم، مدرّس خود را نامزد میکند؛ ولی نتیجهٔ آراء که بیرون میآید، یک رأی هم برای مدرّس دیده نمیشود! مدرّس صدای خود را بلند میکند و میگوید: من خودم که به خودم رأی دادم؛ پس همان یک رأی خودم چه شد؟!
S-R
۳۰
گمان کرد من این کار را ازاینجهت میکنم که میپندارم او از زندانیان سیاسیِ اسلامگرا است، و یا اینکه قصد دارم به این وسیله او را به صفوف اسلامگرایان جذب کنم. سرش را بلند کرد و با لحنی خشکْ گفت: اجازه بدهید اعتراف کنم که من به هیچ دینی عقیده ندارم!
فهمیدم که چه در ذهنش گذشته. دنبال جملهای مناسبِ ذهنیّت و منطق و شرایط او میگشتم. گفتم: «سوکارنو»[۶۸] رئیسجمهور اندونزی در کنفرانس باندونگ [۶۹] گفت: ملاک اتّحاد ملّتهای عقبمانده، نه وحدت دینی و نه وحدت تاریخی و فرهنگی و امثال آن، بلکه «وحدتِ نیاز» است. مسائل، یکی است و سرنوشت، نامعلوم؛ و دین نباید میان من و شما جدایی بیندازد.
mohadese
۲۴
خانهای که اکنون در آن سکونت دارم، دوطبقه است؛ یک طبقهٔ آن برای خانواده است، و من در طبقهٔ بالا یک اتاق کار دارم، یک اتاق دیگر برای استراحت، و یک اتاق بزرگ هم بهعنوان کتابخانه. آن دو قالی تاریخی (!) هم کف کتابخانه افتاده است.
S-R
۲۳
یک روز گفت: وقتی چشمم به شما افتاد، احساس کردم دچار فاجعه شدهام. به خود گفتم: گرفتار مُلّا شدیم! اکنون به شما میگویم: من در عمرم کسی را از جهت سعهٔ صدر و عدم تعصّب، مانند شما ندیدهام.
S-R
۲۳
آنچه هنگام شنیدن خبر درگذشت عبدالنّاصر بیشتر دل مرا به درد آورد، همین نحوهٔ اعلام خبر فوت او توسّط آن فرد نظامی بود؛ چون او که از این خبر ابراز خوشحالی میکرد، نه دقیقاً میدانست چرا باید خوشحال باشد، و نه چیزی دربارهٔ عبدالنّاصر میدانست، بلکه فقط و فقط مسحور دستگاه تبلیغاتی شاه بود.
S-R
۲۱
افراد خانواده بعداً از رنجها و گرفتاریها و نومیدیهای خود در مدّت حبس من، چیزهای عجیبی برایم تعریف کردند. همسرم برایم نقل کرد که مادرش پسرم مجتبی را _ که کودکی بود سرشار از معصومیّت و پاکی و سلامت روحی و عشق و عاطفه و پایبندی به برخی عبادات _ به حرم حضرت رضا (علیهالسّلام) میبرده و به او میگفته: بهوسیلهٔ امام رضا به خدای متعال متوسّل شو و از خدا بخواه که پدرت را از زندان آزاد کند. کودک، معصومانه رو به امام (علیهالسّلام) میکرده و به او توسّل میجسته. یک شب دیگر مجتبی با مادربزرگش به حرم رفته و صحنه تکرار شده؛ امّا این بار نشانههای تأثّری شدید در مجتبی ظاهر شده، گریه و زاری کرده و با لحنی که حاکی از لبریز شدن کاسهٔ صبر کودک و سوز و گداز عمیق او بوده، با امام رضا صحبت کرده. او مثل کسی که در برابر امام ایستاده، با امام صحبت میکرده و بشدّت اشک میریخته؛
• امیررضا محسنی •
۲۰
حرف زدن در داخل یک سلّول _ چنانکه گفتم _ ممنوع بود، چه رسد به حرف زدن با زندانیان سایر سلّولها. این کاری خطرناک بود، چون از نظر مأموران اوضاع بازجویی و کسب اطّلاعات را بههم میریخت؛ بویژه اگر بازداشتیها متّهمان یک پرونده بودند. بااینهمه حسّاسیّت، «مورس» ابزاری برای گفتوشنود میان زندانیان بود. میان من و سلّول شهید رجایی، یک سلّول فاصله بود. من با سلّول مجاور بهوسیلهٔ مورس حرف میزدم؛ پیام به سلّول رجایی میرفت و پاسخ آن برمیگشت.
زبان مورس را در این زندان آموختم
mohadese
۱۹
ما از زمان کودکی با پدیدهٔ مسخره کردن عمامه مواجه بودیم. آنقدر کلمات تمسخرآمیز شنیدیم که این پدیده در نظر ما عادی شده بود و لذا به علّت آن نمیاندیشیدیم. فقط وقتی بزرگ شدم، به حافظهام مراجعه میکردم و شگفتزده میشدم. هیچ معمّمی _ چه کوچک و چه بزرگ _ از این پدیده در امان نمانده بود.
hedie
۱۹
مرا نزد افسر جوانی با درجهٔ ستوانی بردند. او با لحنی تند و با رگهای گردنِ برآمده، به سرزنش و توبیخ من پرداخت. با آرامش به او پاسخ دادم: تو کاری بیش از اعدام من نمیتوانی انجام دهی. صلاحیّت اعدام مرا هم نداری. آنچه در قدرت و اختیارات تو است، کمتر از اعدام کردن است؛ پس هر کاری میخواهی، بکن؛ من آمادهام؛ زیرا وقتی از خانه بیرون آمدم، خود را برای مرگ آماده کردم؛ لذا خودت را خسته نکن!