جملات زیبای کتاب خون دلی که لعل شد | طاقچه
تصویر جلد کتاب خون دلی که لعل شد

بریده‌هایی از کتاب خون دلی که لعل شد

۴٫۳
(۹۱۰)
من نسبت به کودکان و زنان حسّاسیّت خاصّی دارم. هیچگاه نمیتوانم کمترین آسیب و اهانتی را به یک کودک یا یک زن تحمّل کنم. بارها به دوستانم گفته‌ام من برای قضاوت میان یک زن و مرد، مناسب نیستم؛ زیرا حتماً از زن جانب‌داری میکنم! و همین‌طور درمورد کودکان؛ من حتّی طاقت این را هم ندارم که در فیلم ببینم کودکی دچار مصیبت میشود.
zeinab
هر اندازه پیرامون انقلاب اسلامی ایران اختلاف‌نظر باشد، در این تردیدی نیست که این انقلاب در تاریخ اسلام و حتّی تاریخ جهان رخدادی بی‌همتا است.
Sogand
من برای قضاوت میان یک زن و مرد، مناسب نیستم؛ زیرا حتماً از زن جانب‌داری میکنم!
Hakimeh
ماه رمضان فرا رسید. با فرارسیدن این ماه، دلم غرق شادی شد؛ چون از کودکی این ماه را دوست میداشتم. در این ماه، چهرهٔ زندگیِ روزمرّه دگرگون میشود و انسان روزه‌دار لذّت معنوی خاصّی احساس میکند.
کاربر ۱۹۰۰۹۸۰
امام تا آخر پای حق می‌ایستد.
کاربر ۶۱۶۹۲۱۴
دیدم دو مأمور همراه من از دو طرف گردن میکشند تا ببینند من چه مینویسم. بدون توجّه به فضولی آنها به نوشتن ادامه میدادم، آنها هم به نگاه کردن ادامه میدادند. وقتی شعر را نوشتم، ذیل آن این عبارت را هم افزودم: «این ابیات را در هواپیمایی که مرا به همراهی دو مأمور خوش‌اخلاق از زاهدان به جای نامعلومی میبرد، نوشتم.»! این عبارت، اثر مثبتی بر هر دوی آنها گذاشت.
سیستماتیک
به گمان هیچ‌کس خطور نمیکرد امام با این لحن تند و صریح _ که طیّ آن تمامی مرزها و قیدوبندها را کنار گذاشت _ سخن بگوید. ازجمله در این سخنرانی فرمود: «... اسرائیل به دست مزدوران رسوای خود مدرسهٔ «فیضیّه» را سرکوب کرد. این اسرائیل است که ما و مردم ما را نابود کرده و میخواهد بر اقتصاد ما سلطه بیابد، کشاورزی و بازرگانی ما را از میان ببرد... ای شاه! من تو را نصیحت میکنم. از این کارها دست بردار... امیدوارم روزی نرسد که ناگزیر شوی از ایران بروی، و مردم به‌خاطر رفتن تو خدا را شکر کنند! ...با سرنوشت ملّت بازی نکن... در برابر روحانیّت نایست... تو را نصیحت میکنم.
mohadese
مادرم در محیط عربی پرورش یافته بود. جدّ مادرم که از اصفهان به نجف مهاجرت کرد، از خاندان «میردامادی» ساکن در نجف‌آباد اصفهان بود. شاخه‌هایی از این خاندان در نجف اشرف هستند. پدرِ مادرم از علمای فاضل، و عرب‌زبان بود، و لذا مادرم در خانه‌ای پرورش یافت که به عربی تکلّم میکردند. ایشان پیش از بلوغ با خانوادهٔ خود به ایران آمد، و لذا با عربی عامیانهٔ معمول در نجف آشنایی داشت. مادرم با قرآن بخوبی آشنا بود، و با احادیث شریف و کتب عربی نیز آشنایی داشت.
mohadese
هدف خود را هم که عبارت بود از برپایی جمهوری اسلامی با تمامی محتوای آن مبنی بر عدالت و آزادی و استقلال و عزّت و کرامت و به‌روز بودن «جمهوریّت» و اصالت «اسلامیّت»‌، از همان نخستین لحظه اعلام نمود.
Qazal Azady
پس از مغنی، مطوّل را خواندم. در اینجا باید اهمّیّت دو کتاب مطوّل و مغنی را مورد تأکید قرار دهم، که اوّلی در زمینهٔ علوم بلاغت کتاب سودمندی است امّا خواندنش خیلی طول میکشد، و دوّمی هم کتاب بی‌مانندی در علم نحو است.
akbry
پسرم مجتبی را _ که کودکی بود سرشار از معصومیّت و پاکی و سلامت روحی و عشق و عاطفه و پایبندی به برخی عبادات _ به حرم حضرت رضا (علیه‌السّلام) میبرده و به او میگفته: به‌وسیلهٔ امام رضا به خدای متعال متوسّل شو و از خدا بخواه که پدرت را از زندان آزاد کند.
کاربر ۱۹۶۸۷۱۷
نخستین حرفی که مادرم (رحمة‌الله‌علیها) به من زد، این بود: «من به پسری مانند تو افتخار میکنم که چنین کاری را در راه خدا انجام میدهد.». نفسی به راحتی کشیدم و خدا را شکر کردم. این سخن مادرم در فعّالیّتهایی که من در این راه داشتم، تأثیری بسزا داشت.
Salar Nemati
من به پایین پا نزدیک شدم تا درحالی‌که چهرهٔ حضرت امام را میبینم، با او وداع کنم. وقتی کنار پا ایستادم، به چهرهٔ امام که در تابوت آرمیده بود، مینگریستم. ناگهان دیدم دست راست ایشان که انگشت سبّابهٔ آن به حالت اشاره بود، به سمت بالا حرکت میکند. حیرت شدیدی سراپایم را گرفت. سپس دیدم امام با چشمان بسته شروع کرد به حرکت برای نشستن، تا اینکه انگشت اشاره‌اش به پیشانی من رسید و آن را لمس کرد یا نزدیک بود لمس کند. من در این حال با شگفتی و حیرت نگاه میکردم. بعد لبهایش را گشود و دو بار گفت: تو یوسف میشوی ... تو یوسف میشوی!
سیستماتیک
من حتّی طاقت این را هم ندارم که در فیلم ببینم کودکی دچار مصیبت میشود
کتابخوان
ما برخی از کتابهای جبران خلیل جبران [۲۶] را میخواندیم. در آن زمان کتاب اشک و لبخند جبران را ترجمه کردم، و هنوز آن ترجمه را که نخستین کار من در زمینهٔ ترجمه از عربی به فارسی است، دارم.
Alireza2027
من دربارهٔ زهد و پارسایی این بانوی صالحه، تصویرهای بسیاری در ذهن خود دارم که بیان برخی از آنها خوب نیست. ازجملهٔ مواردی که میتوانم بگویم، این است که هرگز از من درخواست خرید لباس نکرده است، بلکه نیاز خیلی ضروری خانواده به لباس را به من یادآور میشد و خود میرفت و میخرید. هیچ‌وقت برای خود زیورآلات نخرید. مقداری زیورآلات داشت که از خانهٔ پدری آورده بود و یا هدیهٔ برخی بستگان بود. همهٔ آنها را فروخت و پول آنها را در راه خدا صرف کرد. او اینک حتّی یک قطعه زروزیور و حتّی یک انگشتر معمولی هم ندارد.
هائد
مرا نزد افسر جوانی با درجهٔ ستوانی بردند. او با لحنی تند و با رگهای گردنِ برآمده، به سرزنش و توبیخ من پرداخت. با آرامش به او پاسخ دادم: تو کاری بیش از اعدام من نمیتوانی انجام دهی. صلاحیّت اعدام مرا هم نداری. آنچه در قدرت و اختیارات تو است، کمتر از اعدام کردن است؛ پس هر کاری میخواهی، بکن؛ من آماده‌ام؛ زیرا وقتی از خانه بیرون آمدم، خود را برای مرگ آماده کردم؛ لذا خودت را خسته نکن! آن افسر، انتظار چنین پاسخی را نداشت؛ لذا متعجّب و بهت‌زده شد. خشم و خروشش فرو نشست، لحن خود را تغییر داد و چند بار تکرار کرد: من به شما چه بگویم؟ بعد مدّتی خاموش ماند و سپس گفت: شما پدر و مادر و همسر دارید؟ گفتم: پدر و مادر دارم، امّا متأهّل نیستم. با تحیّر حرفش را تکرار کرد: من با شما چه بکنم؟ به او گفتم: من مأمورم و شما هم مأمورید؛ بنابراین شما وظیفهٔ خودت را انجام بده و من هم به وظیفهٔ خود عمل میکنم.
casmir
گمان کرد من این کار را ازاین‌جهت میکنم که میپندارم او از زندانیان سیاسیِ اسلام‌گرا است، و یا اینکه قصد دارم به این وسیله او را به صفوف اسلام‌گرایان جذب کنم. سرش را بلند کرد و با لحنی خشکْ گفت: اجازه بدهید اعتراف کنم که من به هیچ دینی عقیده ندارم! فهمیدم که چه در ذهنش گذشته. دنبال جمله‌ای مناسبِ ذهنیّت و منطق و شرایط او میگشتم. گفتم: «سوکارنو»[۶۸] رئیس‌جمهور اندونزی در کنفرانس باندونگ [۶۹] گفت: ملاک اتّحاد ملّتهای عقب‌مانده، نه وحدت دینی و نه وحدت تاریخی و فرهنگی و امثال آن، بلکه «وحدتِ نیاز» است. مسائل، یکی است و سرنوشت، نامعلوم؛ و دین نباید میان من و شما جدایی بیندازد.
mohadese
به عقیدهٔ من اگر فعّالیّت آگاهانهٔ فکریِ اسلامی از جنبش و مبارزه جدا شود، خشک و بی‌روح میشود. روح مبارزهٔ دینی هم اگر از آگاهی و اندیشه عاری گردد، دچار ارتجاع و تحجّر میگردد. ترکیب مقاومت با آگاهی‌بخشی و رشد فکری، خطّ انقلاب اسلامی را تشکیل میدهد.
sadatsajedi
علاقه‌مندی‌های من از شش سال تحصیل در حوزهٔ مشهد خاطرات بسیاری دارم که یک مورد آن را ذکر میکنم و آن عبارت بود از شیفتگی شدید من به مطالعهٔ کتابهای داستان و رمانهای مشهور جهانی و ایرانی. شاید من همهٔ داستانهای «میشل زواگو» را که ده تا است، خوانده‌ام. داستانهای «الکساندر دوما» ی پدر و پسر را هم خوانده‌ام. همچنین تمامی یا بیشتر داستانهای ایرانی را نیز خوانده‌ام. خواندن این داستانها و رمانها تأثیر محسوسی در ذهن و شیوهٔ نگارش انسان دارد.
mohadese
مرا نزد افسر جوانی با درجهٔ ستوانی بردند. او با لحنی تند و با رگهای گردنِ برآمده، به سرزنش و توبیخ من پرداخت. با آرامش به او پاسخ دادم: تو کاری بیش از اعدام من نمیتوانی انجام دهی. صلاحیّت اعدام مرا هم نداری. آنچه در قدرت و اختیارات تو است، کمتر از اعدام کردن است؛ پس هر کاری میخواهی، بکن؛ من آماده‌ام؛ زیرا وقتی از خانه بیرون آمدم، خود را برای مرگ آماده کردم؛ لذا خودت را خسته نکن!
mohadese
خانه‌ای که اکنون در آن سکونت دارم، دوطبقه است؛ یک طبقهٔ آن برای خانواده است، و من در طبقهٔ بالا یک اتاق کار دارم، یک اتاق دیگر برای استراحت، و یک اتاق بزرگ هم به‌عنوان کتابخانه. آن دو قالی تاریخی (!) هم کف کتابخانه افتاده است.
Mahz
قسم به خدا که اسرائیل سودی به تو نمیرساند. قرآن به درد تو میخورد.
R.Khabazian
امّا امام پیشاپیش اعلام کرد ما سوگواریم و امسال عید نداریم. علّت این اعلام، حمله به تظاهرات مسالمت‌آمیزی بود که در تهران صورت گرفت و گروهی از مؤمنین _ ازجمله آیت‌الله سیّد احمد خوانساری، از مراجع وقت ایران _ در آن شرکت کردند. حضور یک مرجع در تظاهراتی مردمی، امر شگفت‌انگیزی بود. شگفت‌انگیزتر از آن، حملهٔ دژخیمان شاه به چنین تظاهراتی بود که این مرجع بزرگ در آن شرکت داشت. آنها به ضرب و جرح تظاهرکنندگان پرداختند؛ حتّی خود آقای خوانساری هم صدمه دید.
mohadese
البتّه آنها در مدرسهٔ فیضیّه موفّق شدند. مجلس سوگواری مدرسهٔ فیضیّه را به فاجعه‌ای بزرگ تبدیل کردند، که لکّهٔ ننگ همیشگی بر پیشانی رژیم شاه گذاشت. دژخیمان، به طلّاب حمله کردند و آنها را کتک زدند؛ برخی را کشتند، و برخی را از پشت‌بام به حیاط مدرسه پرتاب کردند. اندک اثاث ناچیز آنها را از حجره‌ها بیرون ریختند و به آتش کشیدند. چه‌ها که نکردند، که شرح آن به درازا میکشد.
mohadese
علاقهٔ متضاد دو هفته پس از زندانی شدنم، شنیدم یکی از گروهبانها در زندان صدا میزند: مژده، مژده، ... عبدالنّاصر مُرد! و این خبر، تأثیر بسیار دردناکی بر من داشت. در اینجا باید به نکتهٔ جالبی اشاره کنم که من و اسلام‌گرایان مبارز ایران با آن روبرو بودیم، و آن اینکه ما، هم به «سیّد قطب» و اندیشهٔ جنبشی و انقلابی او شدیداً علاقه‌مند بودیم، و هم از قاتل او «جمال عبدالنّاصر» طرف‌داری میکردیم! من وقتی خبر اعدام سیّد قطب را شنیدم، گریه کردم، و هنگام شنیدن خبر درگذشت عبدالنّاصر هم گریستم!
mohadese
لبتّه اسلام از پیروان خود میخواهد تا به احکام اسلامی به‌طور جدّی و دقیق پایبند باشند، و انسان مسلمان به مرزهای دین سخت پایبند است؛ امّا همین احکام میگوید مسلمان با غیر مسلمان جوشش داشته باشد و نسبت به او نرمش نشان دهد و در گفت‌وگو با مخالفان، از جزم‌گرایی و شدّت و حدّت بپرهیزد. نصّ قرآن کریم این منطق اسلامی را بروشنی بیان میکند. خداوند متعال میفرماید: «فَبَشِّرْ عِبَادِ. الَّذِینَ یَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَیَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ». و نیز میفرماید: «ادْعُ إِلَی سَبِیلِ رَبِّک بِالْحِکمَةِ وَالْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَجَادِلْهُمْ بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ إِنَّ رَبَّک هُوَ أَعْلَمُ بِمَنْ ضَلَّ عَنْ سَبِیلِهِ وَهُوَ أَعْلَمُ بِالْمُهْتَدِینَ».
mohadese
در انتخابات دورهٔ هفتم، مدرّس خود را نامزد میکند؛ ولی نتیجهٔ آراء که بیرون می‌آید، یک رأی هم برای مدرّس دیده نمیشود! مدرّس صدای خود را بلند میکند و میگوید: من خودم که به خودم رأی دادم؛ پس همان یک رأی خودم چه شد؟!
Mahz
مرحوم شهید نوّاب صفوی نخستین جرقّه‌ای بود که راه اسلام را به معنای فراگیر انقلابی و پویای آن در برابرم روشن ساخت. این مرد در جامعهٔ ایرانی آن‌چنان جنبشی برانگیخت که وجدان مسلمانها را از خواب غفلت بیدار کرد، عزمها را جزم کرد و در دلها غیرت و حمیّتی نسبت به اسلام و مقدّسات اسلامی ایجاد نمود. اثرگذاری او محدود به ایران نبود، بلکه به برخی نقاط جهان عرب سفر کرد و آتش شور و حماسه را در دل مجاهدان برافروخت. به برخی زمامداران عرب نیز نصیحت میکرد که در دام فریب استعمارگران نیفتند.
R.Khabazian
احساس کردم که روحیّهٔ زندانیان بسیار ضعیف است؛ لذا با صدای بلند با نگهبانان شروع به صحبت کردم تا زندانیان صدای مرا بشنوند و مقداری روحیّه به آنها بدهم. مثلاً یک بار میپرسیدم محلّ وضو گرفتن کجا است، و بار دیگر جهت قبله را میپرسیدم. به‌خاطر دارم وقتی جهت قبله را پرسیدم، یکی از آنها پاسخ داد: به سمت گوشه (یعنی گوشهٔ سلّول). با صدای بلند گفتم: بله، گوشهٔ سلّول همواره قبله است! و این کنایه است از توجّه قلب انسان مؤمن به خدا؛ کنج سلّول همواره همراه با یاد و نام خدا برای مؤمن است و مثل حرم الهی و مکّه است که به تعبیر قرآن در سرزمین برهوت واقع شده.
mohadese

حجم

۴٫۹ مگابایت

سال انتشار

۱۴۰۰

تعداد صفحه‌ها

۴۳۲ صفحه

حجم

۴٫۹ مگابایت

سال انتشار

۱۴۰۰

تعداد صفحه‌ها

۴۳۲ صفحه

قیمت:
۱۴۸,۰۰۰
۸۸,۸۰۰
۴۰%
تومان