جملات زیبای کتاب خون دلی که لعل شد | طاقچه
تصویر جلد کتاب خون دلی که لعل شد

بریده‌هایی از کتاب خون دلی که لعل شد

۴٫۴
(۷۷۲)
من نسبت به کودکان و زنان حسّاسیّت خاصّی دارم. هیچگاه نمیتوانم کمترین آسیب و اهانتی را به یک کودک یا یک زن تحمّل کنم. بارها به دوستانم گفته‌ام من برای قضاوت میان یک زن و مرد، مناسب نیستم؛ زیرا حتماً از زن جانب‌داری میکنم! و همین‌طور درمورد کودکان؛ من حتّی طاقت این را هم ندارم که در فیلم ببینم کودکی دچار مصیبت میشود.
zeinab
هر اندازه پیرامون انقلاب اسلامی ایران اختلاف‌نظر باشد، در این تردیدی نیست که این انقلاب در تاریخ اسلام و حتّی تاریخ جهان رخدادی بی‌همتا است.
Sogand
من برای قضاوت میان یک زن و مرد، مناسب نیستم؛ زیرا حتماً از زن جانب‌داری میکنم!
Hakimeh
دیدم دو مأمور همراه من از دو طرف گردن میکشند تا ببینند من چه مینویسم. بدون توجّه به فضولی آنها به نوشتن ادامه میدادم، آنها هم به نگاه کردن ادامه میدادند. وقتی شعر را نوشتم، ذیل آن این عبارت را هم افزودم: «این ابیات را در هواپیمایی که مرا به همراهی دو مأمور خوش‌اخلاق از زاهدان به جای نامعلومی میبرد، نوشتم.»! این عبارت، اثر مثبتی بر هر دوی آنها گذاشت.
سیستماتیک
به گمان هیچ‌کس خطور نمیکرد امام با این لحن تند و صریح _ که طیّ آن تمامی مرزها و قیدوبندها را کنار گذاشت _ سخن بگوید. ازجمله در این سخنرانی فرمود: «... اسرائیل به دست مزدوران رسوای خود مدرسهٔ «فیضیّه» را سرکوب کرد. این اسرائیل است که ما و مردم ما را نابود کرده و میخواهد بر اقتصاد ما سلطه بیابد، کشاورزی و بازرگانی ما را از میان ببرد... ای شاه! من تو را نصیحت میکنم. از این کارها دست بردار... امیدوارم روزی نرسد که ناگزیر شوی از ایران بروی، و مردم به‌خاطر رفتن تو خدا را شکر کنند! ...با سرنوشت ملّت بازی نکن... در برابر روحانیّت نایست... تو را نصیحت میکنم.
mohadese
مادرم در محیط عربی پرورش یافته بود. جدّ مادرم که از اصفهان به نجف مهاجرت کرد، از خاندان «میردامادی» ساکن در نجف‌آباد اصفهان بود. شاخه‌هایی از این خاندان در نجف اشرف هستند. پدرِ مادرم از علمای فاضل، و عرب‌زبان بود، و لذا مادرم در خانه‌ای پرورش یافت که به عربی تکلّم میکردند. ایشان پیش از بلوغ با خانوادهٔ خود به ایران آمد، و لذا با عربی عامیانهٔ معمول در نجف آشنایی داشت. مادرم با قرآن بخوبی آشنا بود، و با احادیث شریف و کتب عربی نیز آشنایی داشت.
mohadese
هدف خود را هم که عبارت بود از برپایی جمهوری اسلامی با تمامی محتوای آن مبنی بر عدالت و آزادی و استقلال و عزّت و کرامت و به‌روز بودن «جمهوریّت» و اصالت «اسلامیّت»‌، از همان نخستین لحظه اعلام نمود.
Qazal Azady
امام تا آخر پای حق می‌ایستد.
کاربر ۶۱۶۹۲۱۴
پس از مغنی، مطوّل را خواندم. در اینجا باید اهمّیّت دو کتاب مطوّل و مغنی را مورد تأکید قرار دهم، که اوّلی در زمینهٔ علوم بلاغت کتاب سودمندی است امّا خواندنش خیلی طول میکشد، و دوّمی هم کتاب بی‌مانندی در علم نحو است.
akbry
ماه رمضان فرا رسید. با فرارسیدن این ماه، دلم غرق شادی شد؛ چون از کودکی این ماه را دوست میداشتم. در این ماه، چهرهٔ زندگیِ روزمرّه دگرگون میشود و انسان روزه‌دار لذّت معنوی خاصّی احساس میکند.
کاربر ۱۹۰۰۹۸۰
امّا امام پیشاپیش اعلام کرد ما سوگواریم و امسال عید نداریم. علّت این اعلام، حمله به تظاهرات مسالمت‌آمیزی بود که در تهران صورت گرفت و گروهی از مؤمنین _ ازجمله آیت‌الله سیّد احمد خوانساری، از مراجع وقت ایران _ در آن شرکت کردند. حضور یک مرجع در تظاهراتی مردمی، امر شگفت‌انگیزی بود. شگفت‌انگیزتر از آن، حملهٔ دژخیمان شاه به چنین تظاهراتی بود که این مرجع بزرگ در آن شرکت داشت. آنها به ضرب و جرح تظاهرکنندگان پرداختند؛ حتّی خود آقای خوانساری هم صدمه دید.
mohadese
مرا نزد افسر جوانی با درجهٔ ستوانی بردند. او با لحنی تند و با رگهای گردنِ برآمده، به سرزنش و توبیخ من پرداخت. با آرامش به او پاسخ دادم: تو کاری بیش از اعدام من نمیتوانی انجام دهی. صلاحیّت اعدام مرا هم نداری. آنچه در قدرت و اختیارات تو است، کمتر از اعدام کردن است؛ پس هر کاری میخواهی، بکن؛ من آماده‌ام؛ زیرا وقتی از خانه بیرون آمدم، خود را برای مرگ آماده کردم؛ لذا خودت را خسته نکن!
mohadese
من به پایین پا نزدیک شدم تا درحالی‌که چهرهٔ حضرت امام را میبینم، با او وداع کنم. وقتی کنار پا ایستادم، به چهرهٔ امام که در تابوت آرمیده بود، مینگریستم. ناگهان دیدم دست راست ایشان که انگشت سبّابهٔ آن به حالت اشاره بود، به سمت بالا حرکت میکند. حیرت شدیدی سراپایم را گرفت. سپس دیدم امام با چشمان بسته شروع کرد به حرکت برای نشستن، تا اینکه انگشت اشاره‌اش به پیشانی من رسید و آن را لمس کرد یا نزدیک بود لمس کند. من در این حال با شگفتی و حیرت نگاه میکردم. بعد لبهایش را گشود و دو بار گفت: تو یوسف میشوی ... تو یوسف میشوی!
سیستماتیک
من حتّی طاقت این را هم ندارم که در فیلم ببینم کودکی دچار مصیبت میشود
کتابخوان
ما برخی از کتابهای جبران خلیل جبران [۲۶] را میخواندیم. در آن زمان کتاب اشک و لبخند جبران را ترجمه کردم، و هنوز آن ترجمه را که نخستین کار من در زمینهٔ ترجمه از عربی به فارسی است، دارم.
Alireza2027
به عقیدهٔ من اگر فعّالیّت آگاهانهٔ فکریِ اسلامی از جنبش و مبارزه جدا شود، خشک و بی‌روح میشود. روح مبارزهٔ دینی هم اگر از آگاهی و اندیشه عاری گردد، دچار ارتجاع و تحجّر میگردد. ترکیب مقاومت با آگاهی‌بخشی و رشد فکری، خطّ انقلاب اسلامی را تشکیل میدهد.
sadatsajedi
البتّه آنها در مدرسهٔ فیضیّه موفّق شدند. مجلس سوگواری مدرسهٔ فیضیّه را به فاجعه‌ای بزرگ تبدیل کردند، که لکّهٔ ننگ همیشگی بر پیشانی رژیم شاه گذاشت. دژخیمان، به طلّاب حمله کردند و آنها را کتک زدند؛ برخی را کشتند، و برخی را از پشت‌بام به حیاط مدرسه پرتاب کردند. اندک اثاث ناچیز آنها را از حجره‌ها بیرون ریختند و به آتش کشیدند. چه‌ها که نکردند، که شرح آن به درازا میکشد.
mohadese
نخستین حرفی که مادرم (رحمة‌الله‌علیها) به من زد، این بود: «من به پسری مانند تو افتخار میکنم که چنین کاری را در راه خدا انجام میدهد.». نفسی به راحتی کشیدم و خدا را شکر کردم. این سخن مادرم در فعّالیّتهایی که من در این راه داشتم، تأثیری بسزا داشت.
Salar Nemati
علاقهٔ متضاد دو هفته پس از زندانی شدنم، شنیدم یکی از گروهبانها در زندان صدا میزند: مژده، مژده، ... عبدالنّاصر مُرد! و این خبر، تأثیر بسیار دردناکی بر من داشت. در اینجا باید به نکتهٔ جالبی اشاره کنم که من و اسلام‌گرایان مبارز ایران با آن روبرو بودیم، و آن اینکه ما، هم به «سیّد قطب» و اندیشهٔ جنبشی و انقلابی او شدیداً علاقه‌مند بودیم، و هم از قاتل او «جمال عبدالنّاصر» طرف‌داری میکردیم! من وقتی خبر اعدام سیّد قطب را شنیدم، گریه کردم، و هنگام شنیدن خبر درگذشت عبدالنّاصر هم گریستم!
mohadese
گمان کرد من این کار را ازاین‌جهت میکنم که میپندارم او از زندانیان سیاسیِ اسلام‌گرا است، و یا اینکه قصد دارم به این وسیله او را به صفوف اسلام‌گرایان جذب کنم. سرش را بلند کرد و با لحنی خشکْ گفت: اجازه بدهید اعتراف کنم که من به هیچ دینی عقیده ندارم! فهمیدم که چه در ذهنش گذشته. دنبال جمله‌ای مناسبِ ذهنیّت و منطق و شرایط او میگشتم. گفتم: «سوکارنو»[۶۸] رئیس‌جمهور اندونزی در کنفرانس باندونگ [۶۹] گفت: ملاک اتّحاد ملّتهای عقب‌مانده، نه وحدت دینی و نه وحدت تاریخی و فرهنگی و امثال آن، بلکه «وحدتِ نیاز» است. مسائل، یکی است و سرنوشت، نامعلوم؛ و دین نباید میان من و شما جدایی بیندازد.
mohadese
لبتّه اسلام از پیروان خود میخواهد تا به احکام اسلامی به‌طور جدّی و دقیق پایبند باشند، و انسان مسلمان به مرزهای دین سخت پایبند است؛ امّا همین احکام میگوید مسلمان با غیر مسلمان جوشش داشته باشد و نسبت به او نرمش نشان دهد و در گفت‌وگو با مخالفان، از جزم‌گرایی و شدّت و حدّت بپرهیزد. نصّ قرآن کریم این منطق اسلامی را بروشنی بیان میکند. خداوند متعال میفرماید: «فَبَشِّرْ عِبَادِ. الَّذِینَ یَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَیَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ». و نیز میفرماید: «ادْعُ إِلَی سَبِیلِ رَبِّک بِالْحِکمَةِ وَالْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَجَادِلْهُمْ بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ إِنَّ رَبَّک هُوَ أَعْلَمُ بِمَنْ ضَلَّ عَنْ سَبِیلِهِ وَهُوَ أَعْلَمُ بِالْمُهْتَدِینَ».
mohadese
من نسبت به کودکان و زنان حسّاسیّت خاصّی دارم.
کتابخوان
من نسبت به کودکان و زنان حسّاسیّت خاصّی دارم. هیچگاه نمیتوانم کمترین آسیب و اهانتی را به یک کودک یا یک زن تحمّل کنم
کتابخوان
و خون‌دل‌هایی که برای رهایی سرزمین عزیز ایران از یوغ استبداد و استعمار و استکبار و حاکمیّت اسلام نثار شده مفید واقع شود و عزم آنان را برای پیمودن گام دوّم انقلاب اسلامی قوی و استوار نماید. ان شاءالله. و من الله التوفیق
~ کتابجو ~
علاقه‌مندی‌های من از شش سال تحصیل در حوزهٔ مشهد خاطرات بسیاری دارم که یک مورد آن را ذکر میکنم و آن عبارت بود از شیفتگی شدید من به مطالعهٔ کتابهای داستان و رمانهای مشهور جهانی و ایرانی. شاید من همهٔ داستانهای «میشل زواگو» را که ده تا است، خوانده‌ام. داستانهای «الکساندر دوما» ی پدر و پسر را هم خوانده‌ام. همچنین تمامی یا بیشتر داستانهای ایرانی را نیز خوانده‌ام. خواندن این داستانها و رمانها تأثیر محسوسی در ذهن و شیوهٔ نگارش انسان دارد.
mohadese
در محرّمِ یکی از سالها که در بیرجند بودم، می‌شنیدم که سخنران در ابتدای سخنان خود، عباراتی در ستایش و حمد و ثنای عَلَم به عربی میخواند! هنوز جمله‌ای را که سخنران با صدای کشیده میخواند! به یاد دارم: «صاحب السّیف و القلم ... امیر اسدالله عَلَم»! بیشتر اعیان و بزرگان بیرجند، به‌طور مستقیم یا غیر مستقیم، جزو خدم و حشم و نوکران عَلَم بودند. حتّی چهره‌های معروفی مانند رئیس سابق جزیرهٔ کیش، از نوکران عَلَم بودند. شاه وقتی میخواست برای مدّتی استراحت کامل کند، به بیرجند میرفت و در یکی از باغهای عَلَم اقامت میکرد. این باغهای ویژه، به شرابها و آشپزهای زبردست خود مشهور بود.
mohadese
سرتیپ قرنی یکی از تیمسارهای عالی‌رتبهٔ ارتش شاه بود که فعّالیّت انقلابی و شاید دینی داشت. به طریق غیر مستقیم با آقای میلانی _ که از مراجع انقلابی شمرده میشد _ تماس گرفته بود و طرح رهبری یک جنبش انقلابی را که مشترکاً باهم برعهده داشته باشند، به ایشان پیشنهاد کرده بود. من قبلاً این مطلب را شنیده بودم و از موضع آقای میلانی در قبال این طرح، اطّلاعاتی در دست ما نبود. ولی کلّ جریانات، به لو رفتن طرح و دستگیری قرنی و فرد رابط میان او و آقای میلانی _ که یکی از خویشان آقا بود _ منتهی شد و قرنی به سه سال زندان محکوم گردید.
mohadese
ما در ایران با یک روند استکباریِ وحشتناک و گسترده، در جهت تحقیر دین و روحانیّت، مواجه بودیم. این روند از جهت وارد ساختن شکست روحی بر جوانان و روشنفکرانی که قدرتهای سرکش جهان به چشمشان بزرگ آمده بود، تأثیر فراوان داشت. در این جوّ شکست‌آلود، و در برابر ترک‌تازی غرب و آمریکا، ما به هر صدایی که با قدرتهای مزبور به ستیز برمیخاست و در برابر آنها با صلابت و پایداری حرف میزد، دل می‌بستیم. عبدالنّاصر از کسانی بود که این‌گونه حرف میزد. ما وقتی می‌شنیدیم عبدالنّاصر رودرروی همهٔ طاغوتهای جهان می‌ایستد، احساس سربلندی میکردیم و با شور و اشتیاق، به دنبال شنیدن سخنرانی‌های او از رادیو «صوت العرب»[۵۸] بودیم.
mohadese
احساس کردم که روحیّهٔ زندانیان بسیار ضعیف است؛ لذا با صدای بلند با نگهبانان شروع به صحبت کردم تا زندانیان صدای مرا بشنوند و مقداری روحیّه به آنها بدهم. مثلاً یک بار میپرسیدم محلّ وضو گرفتن کجا است، و بار دیگر جهت قبله را میپرسیدم. به‌خاطر دارم وقتی جهت قبله را پرسیدم، یکی از آنها پاسخ داد: به سمت گوشه (یعنی گوشهٔ سلّول). با صدای بلند گفتم: بله، گوشهٔ سلّول همواره قبله است! و این کنایه است از توجّه قلب انسان مؤمن به خدا؛ کنج سلّول همواره همراه با یاد و نام خدا برای مؤمن است و مثل حرم الهی و مکّه است که به تعبیر قرآن در سرزمین برهوت واقع شده.
mohadese
حرف زدن در داخل یک سلّول _ چنان‌که گفتم _ ممنوع بود، چه رسد به حرف زدن با زندانیان سایر سلّولها. این کاری خطرناک بود، چون از نظر مأموران اوضاع بازجویی و کسب اطّلاعات را به‌هم میریخت؛ بویژه اگر بازداشتی‌ها متّهمان یک پرونده بودند. بااین‌همه حسّاسیّت، «مورس» ابزاری برای گفت‌وشنود میان زندانیان بود. میان من و سلّول شهید رجایی، یک سلّول فاصله بود. من با سلّول مجاور به‌وسیلهٔ مورس حرف میزدم؛ پیام به سلّول رجایی میرفت و پاسخ آن برمیگشت. زبان مورس را در این زندان آموختم
mohadese

حجم

۴٫۹ مگابایت

سال انتشار

۱۴۰۰

تعداد صفحه‌ها

۴۳۲ صفحه

حجم

۴٫۹ مگابایت

سال انتشار

۱۴۰۰

تعداد صفحه‌ها

۴۳۲ صفحه

قیمت:
۱۴۸,۰۰۰
تومان