
کتاب گیلگمش
پدیدآورندگان:
ایرج افشاری اصلانتشارات:
انتشارات نظری٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30
کاربر نیوشک
۷
سابیتو: چه کسی آنجاست؟ تو که هستی؟ چرا اینگونه روانت آشفته است؟ چرا پیشانیات به این تیرگی چین خورده است؟ چرا اینهمه سرگشتهای؟ از چه سبب چنین شتابانی.
گیلگمش: همدم من که بسیار دوستش میداشتم، نقاب در خاک نهاد و من او را در گور نهادم و به انتظار نشستم تا بَل به فریادم بیدار شود. اما کِرم بر جان او افتاد. اکنون او به خاک بدل گشته. سابیتو من در پی جاودانگی هستم، بدون آنکه باز یابم. رفیق من غبار گشته.
کاربر نیوشک
۳
گیلگمش: من لذت دوستی را چشیدهام. اکنون دیگر طاقت تنهایی را ندارم. ای انکیدو، بی تو میخواهم که بیاشوبم. بی تو میخواهم که همیشه بگریم.
کاربر نیوشک
۳
من از مرگ هراسیدهام، چرا که عزیزترین کسم را از من گرفت. مادر ما را راهنما باش تا جاودانگی را بیابیم. من میخواهم به اسرار مرگ آگاه شوم. من که بیچرا زندهام، میخواهم به چرا مرگ خود آگاه شوم مادر.
TERRY
۲
صدای مرا میشنوی انکیدو؟ انکیدو... ای رزمآفرین، اگر شهر اوروک پابرجاست، از دولت سر توست. ای یار ایام شبابِ من، ای پلنگ دشت، این خواب ژرف برای چیست؟ برخیز، فریادم را میشنوی؟ ضجّههایم را میبینی؟ قلب تو باید که همنوای قلب من باشد... نه... نه... باور نمیکنم، قلب تو دیگر نمیتپد. تو نباید بروی. تو نباید مرگ را پذیرا باشی. انکیدو مرا تنها نگذار. انکیدو... انکیدو...
Aban_RV
۱
مرگ همزاد زندگی است و چونان سایهای با اوست. هر روزت را به رقص و پایکوبی شب کن. شاد باش و خوش باش تا مرگ، زندگی را از تو باز نستانده است.
niuosha mokhtary
۱
گیلگمش: یار من، رفیق من انکیدو، او که در تمامی سختیها همراه من بود اکنون دیگر با من نیست. چگونه آرام باشم؟ چگونه میتوانم فغانم را فرو دهم؟ انکیدو به خاک نشست. نباید بر او تلخ گریست؟
niuosha mokhtary
۱
گیلگمش: اینها چهرههایی از حقیقت هستند. حقیقت را نباید نجوا کرد، بَل باید فریاد زد
TERRY
۰
انکیدو... میدانی به چه اندازه غم و اندوه به دل دارم؟ من خاطرات تو را باز خواهم جست. تو خاک میشوی و من به خاطر مرگ تو آرامشم را از دست دادهام. آیا من نیز همانند تو خواهم مرد انکیدو؟ آه... یاد باد... یادمانت یاد باد... ای هنروران، پیکرتراشان و صنعتگران، اکنون گرد من آئید و تندیسی از انکیدو بسازید. تندیسی از سنگ سفید با پوششی از زر و سیم.
Aban_RV
۰
من از مرگ هراسیدهام، چرا که عزیزترین کسم را از من گرفت. مادر ما را راهنما باش تا جاودانگی را بیابیم. من میخواهم به اسرار مرگ آگاه شوم. من که بیچرا زندهام، میخواهم به چرا مرگ خود آگاه شوم مادر.
kiyo
۰
یارای چیرگی بر خواب را نداشتم. خواب همچون دزدی مرا در ربود. ناتوان و ملول گشتهام
niuosha mokhtary
۰
انکیدو: هراسی که نداری برادر؟
گیلگمش: اگر تو در کنارم باشی هراس ناخواسته بار و بنهاش را میبندد و از وجودم میگریزد. اگر تو همدم من باشی با کمترین تدبیر و توان او را به خون در خواهم کشید.
انکیدو: آری ما بازو در بازوی هم، نگاهبان و آفرینهٔ خوفآور جنگل مقدس را شکست خواهیم داد.
niuosha mokhtary
۰
چرا خدایان طرح فنای ما را میریزند گیلگمش؟
گیلگمش: آنها تقدیری را رقم میزنند که از آن گریزی نیست.
niuosha mokhtary
۰
ریوات: فرزندم آرام بگیر. چرا اینچنین ترس از مرگ بر تو فرود آمده است؟ تو با این همه قهرمانیها اینگونه رخسارت به زردی گرائیده؟ چرا اینقدر بیتاب؟ آرام گیر فرزندم... آرام باش.
گیلگمش: چگونه میتوانم آرام باشم مادر؟ رفیقی که دوستش داشتم مقابل دیدگانم خاک میشود. من از مرگ هراسیدهام، چرا که عزیزترین کسم را از من گرفت.
niuosha mokhtary
۰
گیلگمش: همدم من که بسیار دوستش میداشتم، نقاب در خاک نهاد و من او را در گور نهادم و به انتظار نشستم تا بَل به فریادم بیدار شود. اما کِرم بر جان او افتاد.
niuosha mokhtary
۰
گیلگمش: چرا پژمرده نباشم؟ چرا شتاب نکنم؟ شوربختی بر من عارض گشته است. تنها رفیقم انکیدو به خاک استحاله گشته است. نباید فریاد برآورم؟ نباید شوریدهحال باشم؟ او غبار زمین گشته است. من از مرگ بیم دارم
niuosha mokhtary
۰
گیلگمش: من لذت دوستی را چشیدهام. اکنون دیگر طاقت تنهایی را ندارم. ای انکیدو، بی تو میخواهم که بیاشوبم. بی تو میخواهم که همیشه بگریم.
niuosha mokhtary
۰
چرا تو مرا فرایادت میآوری؟ و یادمانی شدهام از یادگارها! تو هر کجا مهری میبینی، مرا به خیالت میخوانی و جاودانم میسازی. جاودانگی در کردار توست گیلگمش...
گیلگمش: سخن بگو انکیدو.
انکیدو: و سخن آخر اینکه هنروران جاویدانِ جاویدانان هستند. چرا که دستاوردهایشان رنگِ مرگ به خود نمیگیرند.
niuosha mokhtary
۰
ای یار ایام شبابِ من، ای پلنگ دشت، این خواب ژرف برای چیست؟ برخیز، فریادم را میشنوی؟ ضجّههایم را میبینی؟ قلب تو باید که همنوای قلب من باشد... نه... نه... باور نمیکنم، قلب تو دیگر نمیتپد. تو نباید بروی. تو نباید مرگ را پذیرا باشی. انکیدو مرا تنها نگذار. انکیدو... انکیدو...
niuosha mokhtary
۰
میدانی به چه اندازه غم و اندوه به دل دارم؟ من خاطرات تو را باز خواهم جست. تو خاک میشوی و من به خاطر مرگ تو آرامشم را از دست دادهام
niuosha mokhtary
۰
چنین دردی را تاکنون به خود ندیده بودم. یعنی دیگر تو را نخواهم دید؟ دیگر نگاههایمان در هم تلاقی نخواهد کرد؟
