
بریدههایی از کتاب گیلگمش
۲٫۸
(۱۱)
سابیتو: چه کسی آنجاست؟ تو که هستی؟ چرا اینگونه روانت آشفته است؟ چرا پیشانیات به این تیرگی چین خورده است؟ چرا اینهمه سرگشتهای؟ از چه سبب چنین شتابانی.
گیلگمش: همدم من که بسیار دوستش میداشتم، نقاب در خاک نهاد و من او را در گور نهادم و به انتظار نشستم تا بَل به فریادم بیدار شود. اما کِرم بر جان او افتاد. اکنون او به خاک بدل گشته. سابیتو من در پی جاودانگی هستم، بدون آنکه باز یابم. رفیق من غبار گشته.
کاربر نیوشک
گیلگمش: من لذت دوستی را چشیدهام. اکنون دیگر طاقت تنهایی را ندارم. ای انکیدو، بی تو میخواهم که بیاشوبم. بی تو میخواهم که همیشه بگریم.
کاربر نیوشک
من از مرگ هراسیدهام، چرا که عزیزترین کسم را از من گرفت. مادر ما را راهنما باش تا جاودانگی را بیابیم. من میخواهم به اسرار مرگ آگاه شوم. من که بیچرا زندهام، میخواهم به چرا مرگ خود آگاه شوم مادر.
کاربر نیوشک
صدای مرا میشنوی انکیدو؟ انکیدو... ای رزمآفرین، اگر شهر اوروک پابرجاست، از دولت سر توست. ای یار ایام شبابِ من، ای پلنگ دشت، این خواب ژرف برای چیست؟ برخیز، فریادم را میشنوی؟ ضجّههایم را میبینی؟ قلب تو باید که همنوای قلب من باشد... نه... نه... باور نمیکنم، قلب تو دیگر نمیتپد. تو نباید بروی. تو نباید مرگ را پذیرا باشی. انکیدو مرا تنها نگذار. انکیدو... انکیدو...
TERRY
مرگ همزاد زندگی است و چونان سایهای با اوست. هر روزت را به رقص و پایکوبی شب کن. شاد باش و خوش باش تا مرگ، زندگی را از تو باز نستانده است.
Aban_RV
گیلگمش: یار من، رفیق من انکیدو، او که در تمامی سختیها همراه من بود اکنون دیگر با من نیست. چگونه آرام باشم؟ چگونه میتوانم فغانم را فرو دهم؟ انکیدو به خاک نشست. نباید بر او تلخ گریست؟
niuosha mokhtary
گیلگمش: اینها چهرههایی از حقیقت هستند. حقیقت را نباید نجوا کرد، بَل باید فریاد زد
niuosha mokhtary
انکیدو... میدانی به چه اندازه غم و اندوه به دل دارم؟ من خاطرات تو را باز خواهم جست. تو خاک میشوی و من به خاطر مرگ تو آرامشم را از دست دادهام. آیا من نیز همانند تو خواهم مرد انکیدو؟ آه... یاد باد... یادمانت یاد باد... ای هنروران، پیکرتراشان و صنعتگران، اکنون گرد من آئید و تندیسی از انکیدو بسازید. تندیسی از سنگ سفید با پوششی از زر و سیم.
TERRY
من از مرگ هراسیدهام، چرا که عزیزترین کسم را از من گرفت. مادر ما را راهنما باش تا جاودانگی را بیابیم. من میخواهم به اسرار مرگ آگاه شوم. من که بیچرا زندهام، میخواهم به چرا مرگ خود آگاه شوم مادر.
Aban_RV
یارای چیرگی بر خواب را نداشتم. خواب همچون دزدی مرا در ربود. ناتوان و ملول گشتهام
kiyo
انکیدو: هراسی که نداری برادر؟
گیلگمش: اگر تو در کنارم باشی هراس ناخواسته بار و بنهاش را میبندد و از وجودم میگریزد. اگر تو همدم من باشی با کمترین تدبیر و توان او را به خون در خواهم کشید.
انکیدو: آری ما بازو در بازوی هم، نگاهبان و آفرینهٔ خوفآور جنگل مقدس را شکست خواهیم داد.
niuosha mokhtary
چرا خدایان طرح فنای ما را میریزند گیلگمش؟
گیلگمش: آنها تقدیری را رقم میزنند که از آن گریزی نیست.
niuosha mokhtary
ریوات: فرزندم آرام بگیر. چرا اینچنین ترس از مرگ بر تو فرود آمده است؟ تو با این همه قهرمانیها اینگونه رخسارت به زردی گرائیده؟ چرا اینقدر بیتاب؟ آرام گیر فرزندم... آرام باش.
گیلگمش: چگونه میتوانم آرام باشم مادر؟ رفیقی که دوستش داشتم مقابل دیدگانم خاک میشود. من از مرگ هراسیدهام، چرا که عزیزترین کسم را از من گرفت.
niuosha mokhtary
گیلگمش: همدم من که بسیار دوستش میداشتم، نقاب در خاک نهاد و من او را در گور نهادم و به انتظار نشستم تا بَل به فریادم بیدار شود. اما کِرم بر جان او افتاد.
niuosha mokhtary
گیلگمش: چرا پژمرده نباشم؟ چرا شتاب نکنم؟ شوربختی بر من عارض گشته است. تنها رفیقم انکیدو به خاک استحاله گشته است. نباید فریاد برآورم؟ نباید شوریدهحال باشم؟ او غبار زمین گشته است. من از مرگ بیم دارم
niuosha mokhtary
گیلگمش: من لذت دوستی را چشیدهام. اکنون دیگر طاقت تنهایی را ندارم. ای انکیدو، بی تو میخواهم که بیاشوبم. بی تو میخواهم که همیشه بگریم.
niuosha mokhtary
چرا تو مرا فرایادت میآوری؟ و یادمانی شدهام از یادگارها! تو هر کجا مهری میبینی، مرا به خیالت میخوانی و جاودانم میسازی. جاودانگی در کردار توست گیلگمش...
گیلگمش: سخن بگو انکیدو.
انکیدو: و سخن آخر اینکه هنروران جاویدانِ جاویدانان هستند. چرا که دستاوردهایشان رنگِ مرگ به خود نمیگیرند.
niuosha mokhtary
ای یار ایام شبابِ من، ای پلنگ دشت، این خواب ژرف برای چیست؟ برخیز، فریادم را میشنوی؟ ضجّههایم را میبینی؟ قلب تو باید که همنوای قلب من باشد... نه... نه... باور نمیکنم، قلب تو دیگر نمیتپد. تو نباید بروی. تو نباید مرگ را پذیرا باشی. انکیدو مرا تنها نگذار. انکیدو... انکیدو...
niuosha mokhtary
میدانی به چه اندازه غم و اندوه به دل دارم؟ من خاطرات تو را باز خواهم جست. تو خاک میشوی و من به خاطر مرگ تو آرامشم را از دست دادهام
niuosha mokhtary
چنین دردی را تاکنون به خود ندیده بودم. یعنی دیگر تو را نخواهم دید؟ دیگر نگاههایمان در هم تلاقی نخواهد کرد؟
niuosha mokhtary
حجم
۲۱٫۴ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۹۸
تعداد صفحهها
۴۸ صفحه
حجم
۲۱٫۴ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۹۸
تعداد صفحهها
۴۸ صفحه
قیمت:
۱۴,۰۰۰
تومان