جملات زیبای کتاب داستان کودکی من | طاقچه
تصویر جلد کتاب داستان کودکی من
off
٪۲۰
subscriptionAvailable

کتاب داستان کودکی من

نوع کتاب
۴.۲ امتیاز(از ۲۵ رأی)
پدیدآورندگان: 
چارلی چاپلین، محمد قاضی
انتشارات: 
نشر ثالث

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
sss
۱۰
این‌که آدم تنها کارش این باشد که برای تأمین معاش بدود و زحمت بکشد مرا راضی نمی‌کرد. این‌جور زندگی بردگی بود و کیف و لذت نداشت.
Rasoul
۸
آدم‌های خشک و خشنی بودند و حرکاتشان به آدمک می‌مانست، گویی مهربان بودن و مؤدب بودن را نشانه‌ای از ضعف می‌دانستند.
_SOMEONE_
۶
وقتی تقدیر در سرنوشت آدمیان دخالت می‌کند، رحم و انصاف سرش نمی‌شود.
Parastoo Khosravi
۶
آدمی بودم رؤیایی که اشکم در مشکم بود و از زندگی پکر بودم، ضمن این‌که آن را می‌پرستیدم؛
_SOMEONE_
۴
اما آن روز یکشنبه، وقتی من وارد اتاق شدم مادرم جلو پنجره نشسته بود و بیرون را نگاه می‌کرد. سربرگرداند و لبخند بی‌حالی به روی من زد.
شیلا در جستجوی خوشبختی
۴
به زحمت درک می‌کردم که چنین وضعی برای ما بحران است، چون ما همیشه در وضع بحرانی به‌سر می‌بردیم،
Rasoul
۴
چنین به‌نظر می‌آمد که آسمانخراش‌ها وقاحتی بی‌رحمانه دارند و آداب و رسوم بندگان فانی خدا را بی‌پروا مسخره می‌کنند.
samira
۳
مسیح گفته بود: «اول سنگ را آن کس بیندازد که هرگز گناه نکرده باشد.»
_SOMEONE_
۳
من می‌دانستم که او غم و غصه زیاد دارد. سیدنی به سفر دریا رفته بود و اینک دو ماه بود که از او خبری نداشتیم. به‌علاوه چون پرداخت اقساط بدهی او به تأخیر افتاده بود آمده بودند تا چرخ خیاطی قسطی را، که مادرم به وسیله آن زندگی ما را تأمین می‌کرد، از او پس بگیرند.
Parastoo Khosravi
۳
این گفته نقل از جوزف کنراد است که به یکی از دوستانش نوشته بود: «از زندگی چنین احساسی پیدا کرده‌ام که موش کوری هستم کز کرده در گوشه‌ای، و هر آن منتظرم یکی سرم را بکوبد.» این مقایسه ممکن است با موارد حزن‌انگیزی از زندگی ما که همه با آن آشنا هستیم قابل تطبیق باشد، با این حال بعضی از ما ممکن است ضربه عاقبت‌بخیری بخوریم
Parastoo Khosravi
۳
من می‌خواستم چیز بیاموزم ولی نه به‌خاطر خود دانش و معرفت بلکه به‌منظور دفاع از خود در برابر تحقیری که معمولاً مردم نسبت به جاهلان و بی‌سوادان روا می‌دارند.
مهدی تمدن رستگار
۲
من در آوریل سال ۱۸۸۹، ساعت هشت در کوچه «ایست لین» خیابان «والورث» به دنیا آمدم. کمی بعد، خانواده ما به «وست اسکویر» در خیابان «سنت جورج» محله «لامبث» نقل مکان کرد. به گفته مادرم دنیایی که من در آن پا نهاده بودم دنیای خوشبختی بود. ما از رفاه و تنعم معقولی برخوردار بودیم.
_SOMEONE_
۲
مادرم با دقت و وسواس خانه‌داری می‌کرد، چون زنی بود بسیار سرزنده و شاد و هنوز جوان که کم‌تر از سی و هفت سال داشت و می‌توانست در آن اتاق محقر زیر شیروانی احساسی از صفا و راحتی به‌وجود بیاورد.
Arash
۰
در آن لحظه که به اتاقک‌های خود برمی‌گشتیم به لحن تحقیرآمیزی گفت: «به تو حسودی کنم؟ خیال می‌کنی! من تنها در کونم بیش از همه اعضای بدن تو استعداد دارم.» در جواب گفتم: «بلی، استعداد تو فقط در کونت است!»
محسن
۰
به زحمت درک می‌کردم که چنین وضعی برای ما بحران است، چون ما همیشه در وضع بحرانی به‌سر می‌بردیم،
Rasoul
۰
فکر و روح من هنوز در پیله‌ای بود که گاهی بلوغ و پختگی با جهش‌های ناگهانی از آن سر برمی‌کشید. در دخمه‌ای از آیینه‌های زشت‌کننده گیر کرده بودم و جاه‌طلبی در من با حرکات ناگهانی و کوتاه تجلی می‌کرد. کلمه «هنر» هرگز نه به کله من فرو رفت و نه در قاموس من معنایی پیدا کرد. تئاتر برای من فقط راهی برای معاش بود و همین.
amir.eb8
۰
امیدها و رؤیاهای من برای آینده بستگی به آن یک هفته آزمایش داشت.
amir.eb8
۰
او تماشاچی عالیقدری بود و در برابر چیزی که به نظرش مضحک می‌آمد از ته دل می‌خندید.
amir.eb8
۰
اکنون به فکرها و نظرهای خودم اعتماد داشتم و می‌توانستم از این بابت از سنت متشکر باشم، چون گرچه او هم مثل من بی‌سواد بود ولی به ذوق و سلیقه خودش اعتماد داشت و این اعتماد و اطمینان را به من هم تلقین کرد.
𝓐𝓵𝓲 𝓜𝓸𝓱𝓼𝓮𝓷𝓲
۰
چنین به‌نظر می‌آمد که آسمانخراش‌ها وقاحتی بی‌رحمانه دارند و آداب و رسوم بندگان فانی خدا را بی‌پروا مسخره می‌کنند.
𝓐𝓵𝓲 𝓜𝓸𝓱𝓼𝓮𝓷𝓲
۰
اما انگیزه‌های من برای آموختن چندان پاک و مقدس نبود. من می‌خواستم چیز بیاموزم ولی نه به‌خاطر خود دانش و معرفت بلکه به‌منظور دفاع از خود در برابر تحقیری که معمولاً مردم نسبت به جاهلان و بی‌سوادان روا می‌دارند.
𝓐𝓵𝓲 𝓜𝓸𝓱𝓼𝓮𝓷𝓲
۰
چنین به‌نظر می‌آمد که آسمانخراش‌ها وقاحتی بی‌رحمانه دارند و آداب و رسوم بندگان فانی خدا را بی‌پروا مسخره می‌کنند.