
کتاب عینک دور طلایی و پنج داستان دیگر
داستانهای شرلوک هولمز
انتشارات:
انتشارات شرکت کتاب هرمس٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30
رفیق باد
۳
برای پاسخ دادن به این سؤال ما وارد قلمرو حدس و گمان میشویم و در آنجا منطقیترین مغز هم ممکن است خطا کند.
کاربر ۸۰۱۷۸۵۹
۲
آنقدر معیار شرافت برای خودش بالاست که هر نوع قصوری را در دیگری نه میتواند فراموش کند و نه ببخشد.
آریا سلطانی نجف آبادی
۱
تو ممکن است مطالبی درباره سفرهای شگفتانگیز یک کاشف نروژی به نام سیگرسن خوانده باشی، ولی مطمئن هستم هرگز به ذهنت خطور نکرد که داری از دوستت خبر میگیری. بعد از ایران گذر کردم و در عربستان به تماشای شهر مکه رفتم و با خلیفه سودانیها در خرطوم ملاقات کوتاه ولی بسیار جالبی داشتم و نتایج آن را به اطلاع وزارت امور خارجه رساندم.
Narges
۱
آقاواتسن، بعضی درختها تا ارتفاع معینی صاف میروند بالا و بعد ناگهان دچار ناهنجاری زشتی میشوند. انسانها هم اغلب همین طور هستند. من نظریهای دارم که میگوید هر فرد در حین تکاملش راهی را که نیاکان او رفتهاند بازمیپیماید و چنین چرخشهای ناگهانی به سوی خوبی یا بدی نشان از وجود یک تأثیر قوی در خط انسانیاش دارد. گویی انسان نموداری میشود از تاریخچه خانوادگی خودش.
Narges
۱
ــ چرا از خطری که او را تهدید میکرد چیزی به او نمیگفتی؟
ــ برای اینکه اگر چنین چیزی به او میگفتم باز از پیش من میرفت و من طاقت دوری او را نداشتم. حتی اگر دل او رضایت نمیداد که با من بر سرِ مهر باشد، حضور او در آن خانه و شنیدن صدایش برای من مایه دلخوشی بود.
من گفتم:
ــ آقای کراترز، من اسم این کار را عشق نمیگذارم؛ این چیزی جز خودخواهی نیست.
کاربر ۸۰۱۷۸۵۹
۱
آیا اسمش به گوشَت خورده بود؟
ــ نه.
ــ خب، شهرت همین است!
کاربر ۸۰۱۷۸۵۹
۱
من نظریهای دارم که میگوید هر فرد در حین تکاملش راهی را که نیاکان او رفتهاند بازمیپیماید و چنین چرخشهای ناگهانی به سوی خوبی یا بدی نشان از وجود یک تأثیر قوی در خط انسانیاش دارد. گویی انسان نموداری میشود از تاریخچه خانوادگی خودش.
کاربر ۸۰۱۷۸۵۹
۱
من گفتم:
ــ آقای کراترز، من اسم این کار را عشق نمیگذارم؛ این چیزی جز خودخواهی نیست.
ــ شاید عشق و خودخواهی دو احساسی هستند که با هم وجود دارند.
کاربر ۸۰۱۷۸۵۹
۱
جلو آتش بخاری نشست و به شیوه ساکت و درونی خود خنده را سر داد.
ــ آقاواتسن، تو که فکر نمیکنی که من اهل ازدواج باشم؟
ــ ابدآ.
ــ حالا خوب است بشنوی که من نامزده کردهام.
کاربر ۸۰۱۷۸۵۹
۱
ــ واتسن عزیزِ من، چه میتوان کرد؟ وقتی که شخص برای چنین مبلغ کلانی قمار میکند چارهای ندارد جز اینکه ورقهایش را درست بازی کند.
کاربر ۸۰۱۷۸۵۹
۱
چه شب معرکهای است!
ــ شما از این هوای خراب خوشتان میآید؟
ــ برای مقاصد من مناسب است آقاواتسن، چون قصد دارم که امشب به خانه میلوِرتن دستبرد بزنم.
کاربر ۸۰۱۷۸۵۹
۱
تو دیگر زندگی کسی را تباه نمیکنی، آنجور که زندگی مرا تباه کردی. تو دیگر قلب کسی را در مشت نمیفشاری، آن طور که قلب مرا در چنگ فشردی. من دنیا را از شرّ یک موجود زهرآلود آزاد خواهم کرد.
کاربر ۸۰۱۷۸۵۹
۱
ــ و با همه اینها انگیزه زنان غیرقابل تشخیص است. آن زنی را که در شهر مارگیت بود به یاد میآوری؟ به دلیل مشابهی نسبت به او بدگمان شده بودم. به دماغش پودر نزده بود ــ و همین نکته بود که ما را به راهحل نهایی رسانید. انسان چطور میتواند روی چنین ریگِ روانی خانه بسازد؟ بیاهمیتترین کارهایشان ممکن است یک دنیا معنی بدهد و یا اینکه خارقالعادهترین رفتارشان ممکن است به یک گیره مو یا آلت فِر زدن بستگی پیدا کند.
کاربر ۸۰۱۷۸۵۹
۱
آقاواتسن، در وضعی هستیم که نمایندگان قانون درست به اندازه جنایتکاران برای ما خطرآفرین هستند.
آریا سلطانی نجف آبادی
۰
ــ شما که مرا کشتید!
و بیحرکت ماند. زن مدتی به او خیره شد و پاشنه کفشش را روی صورت او گذاشت و فشار داد. دوباره به میلوِرتن نگاه کرد ولی از او هیچ صدایی یا حرکتی مشاهده نکرد. بعد صدای خشِّ سریعِ حرکت لباسی را شنیدم، هوای سرد شبانگاه به درون اتاقِ گرم وزید و فرشته انتقام رفته بود.
Narges
۰
و یقینآ وقتی زنی احتیاج مبرم به کمک داشته باشد، یک آقای تمامعیار، یک جنتلمن، نباید زیاد به خطری که متوجه شخص او خواهد بود اهمیت بدهد.
آریا سلطانی نجف آبادی
۰
تصادف! او یکی از سه شخصی است که ما از او به عنوان یکی از بازیگران اصلی این نمایشنامه نام بردهایم و درست در همان ساعتی که میدانیم نمایش در حال اجراست به قتل میرسد. احتمال اینکه چنین قتلی تصادفآ به طور همزمان با سرقت صورت گرفته باشد نزدیک به صفر است. و در حقیقت احتمالش به قدری کم است که نشان دادن آن با اعداد میسر نیست. نخیر، واتسن عزیز، این دو رویداد به هم مربوطاند ــ باید، حتمآ و الزامآ، با هم مربوط باشند. بر عهده ماست که ربطشان را پیدا کنیم.
آریا سلطانی نجف آبادی
۰
یک لحظه بعد آپارتمان محقّر ما که آن روز صبح آن چنان منوّر شده بود با ورود زیباترین زن لندن عزّتنشانتر گردید. من اغلب وصف زیبایی کوچکترین دختر دوک بلمینستر را شنیده بودم، ولی شنیدن هیچ توصیفی و مشاهده هیچ عکس بیرنگی مرا برای تماشای رنگآمیزی زیبای آن سر و صورتِ فوقالعاده قشنگ و جاذبه بسیار ظریف و در عین حال رمزآمیز آن آماده نساخته بود. و با وجود این، به آن شکل که در آن بامداد پاییزی چشممان به آن موجود ماهرو افتاد، اولین چیزی که بر بیننده تأثیر میگذاشت جمال او نبود. گونهها البته که زیبا بودند ولی از غلیان احساسات پریدهرنگ به نظر میرسیدند؛ چشمها میدرخشیدند ولی آن درخشش برق تب بود؛ و بانو دهان حسّاسش را بسته و لبها را کشیده بود تا بتواند هر چه بیشتر بر خود مسلّط باشد.
آریا سلطانی نجف آبادی
۰
ــ من با شما به صراحت صحبت میکنم، با این امید که شما هم متقابلا با من صریح باشید. میان من و شوهرم در همه چیز اعتماد کامل وجود دارد جز در یک موضوع و آن هم سیاست است. در این مورد او بر لبانش مُهر سکوت میزند. به من هیچ چیزی نمیگوید. باری، اطلاع دارم که دیشب اتفاق بسیار تأسف انگیزی در منزل ما افتاده. میدانم که کاغذی مفقود شده. ولی از آنجا که موضوع سیاسی است شوهرم حاضر نیست جریان را با اعتماد کامل با من در میان بگذارد
آریا سلطانی نجف آبادی
۰
از کنارِ دَر برگشت و به ما نگاهی کرد و آخرین تصویری از آن صورت زیبای رنجکشیده و آن چشمان حیرتزده و آن لبهای به هم دوخته شده در ذهن من نقش بست. و یک لحظه بعد رفته بود.
آریا سلطانی نجف آبادی
۰
هولمز وقتی که سرانجام صدای خشخشِ دورشونده دامن بانو با صدای مشخص به هم خوردن درِ ورودی قطع شد تبسمی کرد و گفت: خب، آقای واتسن، جنس لطیف در حوزه تخصص تو قرار میگیرد. این بانوی زیبارو مقصودش چه بود؟ حقیقتآ چه چیزی میخواست؟
ــ اظهاراتش به اندازه کافی روشن بود، و احساس نگرانیاش به نظر من بسیار طبیعی آمد.
ــ راستی؟ سر و وضعش را در نظر بگیر، طرز رفتارش، هیجان مهارشدهاش، بی قراریاش، و سرسختیاش را در دنبال کردن یک سؤال. همه اینها را در نظر بگیر و فراموش نکن که او از طبقهای میآید که به این آسانی احساساتشان را بروز نمیدهند.
ــ به نظر من شدیدآ به هیجان آمده بود.
آریا سلطانی نجف آبادی
۰
ــ و با همه اینها انگیزه زنان غیرقابل تشخیص است. آن زنی را که در شهر مارگیت بود به یاد میآوری؟ به دلیل مشابهی نسبت به او بدگمان شده بودم. به دماغش پودر نزده بود ــ و همین نکته بود که ما را به راهحل نهایی رسانید. انسان چطور میتواند روی چنین ریگِ روانی خانه بسازد؟ بیاهمیتترین کارهایشان ممکن است یک دنیا معنی بدهد و یا اینکه خارقالعادهترین رفتارشان ممکن است به یک گیره مو یا آلت فِر زدن بستگی پیدا کند. روز بخیر آقاواتسن.
کاربر ۸۰۱۷۸۵۹
۰
با کمال حیرت دیدم که همان پیرمردِ غریبمنظرِ کتابباز است که با قیافه تیز و تکیده خود از میان قابی از موهای سفید به من مینگرد و همان ده دوازده جلد کتاب عزیزش را هم زیر بغل دارد.
کاربر ۸۰۱۷۸۵۹
۰
وقتی سرِ خود را برگرداندم دیدم شرلوک هولمز پشت میز کتابخانه من ایستاده است و دارد به روی من لبخند میزند.
کاربر ۸۰۱۷۸۵۹
۰
ــ پس امشب همراه من میآیی؟
ــ هر جا که شما بخواهید و هر وقت که شما بخواهید.
کاربر ۸۰۱۷۸۵۹
۰
مغز چنان به سرعت عمل میکند که تصوّر میکنم پروفسور موریارتی هنوز به پایین آبشار رایشنباخ نرسیده بود که من همه این فکرها را کرده بودم.
کاربر ۸۰۱۷۸۵۹
۰
تو ممکن است مطالبی درباره سفرهای شگفتانگیز یک کاشف نروژی به نام سیگرسن خوانده باشی، ولی مطمئن هستم هرگز به ذهنت خطور نکرد که داری از دوستت خبر میگیری. بعد از ایران گذر کردم و در عربستان به تماشای شهر مکه رفتم و با خلیفه سودانیها در خرطوم ملاقات کوتاه ولی بسیار جالبی داشتم
کاربر ۸۰۱۷۸۵۹
۰
آرزو کردم که ای کاش دوست دیرین من واتسن هم مثل گذشته در صندلی روبرو نشسته بود.
کاربر ۸۰۱۷۸۵۹
۰
«موران، سباستیین، سرهنگ. بدون شغل. سابقآ وابسته به هنگ اول پیاده بنگلور. متولد لندن، ۱۸۴۰. فرزند سرآگوستوس موران، صاحب نشان بات از درجه دوّم، وزیرمختار پیشین انگلستان در ایران. تحصیلات در مدرسه ایتن و دانشگاه آکسفورد. خدمات نظامی در جنگ جُوَکی، جنگ افغانستان، چارآسیاب، شیرپور و کابل. مؤلف کتاب «شکارهای بزرگ منطقه هیمالیای غربی»، ۱۸۸۱
کاربر ۸۰۱۷۸۵۹
۰
در هر حال، ازدواج اجباری، بدون رضایت کامل طرفین، نه تنها معتبر نیست، بلکه مورد جدّی از جُرم محسوب میشود، و این مطلب را به زودی، پیش از آن که کارت تمام شود خواهی فهمید. و اگر اشتباه نکرده باشم ده سالی وقت آزاد خواهی داشت که راجع به این نکته خوب فکر کنی.