جملات زیبای کتاب عینک دور طلایی و پنج داستان دیگر | طاقچه
تصویر جلد کتاب عینک دور طلایی و پنج داستان دیگر

بریده‌هایی از کتاب عینک دور طلایی و پنج داستان دیگر

۴٫۳
(۱۶)
برای پاسخ دادن به این سؤال ما وارد قلمرو حدس و گمان می‌شویم و در آنجا منطقی‌ترین مغز هم ممکن است خطا کند.
رفیق باد
تو ممکن است مطالبی درباره سفرهای شگفت‌انگیز یک کاشف نروژی به نام سیگرسن خوانده باشی، ولی مطمئن هستم هرگز به ذهنت خطور نکرد که داری از دوستت خبر می‌گیری. بعد از ایران گذر کردم و در عربستان به تماشای شهر مکه رفتم و با خلیفه سودانی‌ها در خرطوم ملاقات کوتاه ولی بسیار جالبی داشتم و نتایج آن را به اطلاع وزارت امور خارجه رساندم.
آریا سلطانی نجف آبادی
آقاواتسن، بعضی درخت‌ها تا ارتفاع معینی صاف می‌روند بالا و بعد ناگهان دچار ناهنجاری زشتی می‌شوند. انسان‌ها هم اغلب همین طور هستند. من نظریه‌ای دارم که می‌گوید هر فرد در حین تکاملش راهی را که نیاکان او رفته‌اند بازمی‌پیماید و چنین چرخش‌های ناگهانی به سوی خوبی یا بدی نشان از وجود یک تأثیر قوی در خط انسانی‌اش دارد. گویی انسان نموداری می‌شود از تاریخچه خانوادگی خودش.
Narges
ــ چرا از خطری که او را تهدید می‌کرد چیزی به او نمی‌گفتی؟ ــ برای اینکه اگر چنین چیزی به او می‌گفتم باز از پیش من می‌رفت و من طاقت دوری او را نداشتم. حتی اگر دل او رضایت نمی‌داد که با من بر سرِ مهر باشد، حضور او در آن خانه و شنیدن صدایش برای من مایه دلخوشی بود. من گفتم: ــ آقای کراترز، من اسم این کار را عشق نمی‌گذارم؛ این چیزی جز خودخواهی نیست.
Narges
ــ شما که مرا کشتید! و بی‌حرکت ماند. زن مدتی به او خیره شد و پاشنه کفشش را روی صورت او گذاشت و فشار داد. دوباره به میلوِرتن نگاه کرد ولی از او هیچ صدایی یا حرکتی مشاهده نکرد. بعد صدای خشِّ سریعِ حرکت لباسی را شنیدم، هوای سرد شبانگاه به درون اتاقِ گرم وزید و فرشته انتقام رفته بود.
آریا سلطانی نجف آبادی
و یقینآ وقتی زنی احتیاج مبرم به کمک داشته باشد، یک آقای تمام‌عیار، یک جنتلمن، نباید زیاد به خطری که متوجه شخص او خواهد بود اهمیت بدهد.
Narges
تصادف! او یکی از سه شخصی است که ما از او به عنوان یکی از بازیگران اصلی این نمایشنامه نام برده‌ایم و درست در همان ساعتی که می‌دانیم نمایش در حال اجراست به قتل می‌رسد. احتمال اینکه چنین قتلی تصادفآ به طور همزمان با سرقت صورت گرفته باشد نزدیک به صفر است. و در حقیقت احتمالش به قدری کم است که نشان دادن آن با اعداد میسر نیست. نخیر، واتسن عزیز، این دو رویداد به هم مربوط‌اند ــ باید، حتمآ و الزامآ، با هم مربوط باشند. بر عهده ماست که ربط‌شان را پیدا کنیم.
آریا سلطانی نجف آبادی
یک لحظه بعد آپارتمان محقّر ما که آن روز صبح آن چنان منوّر شده بود با ورود زیباترین زن لندن عزّت‌نشان‌تر گردید. من اغلب وصف زیبایی کوچک‌ترین دختر دوک بلمینستر را شنیده بودم، ولی شنیدن هیچ توصیفی و مشاهده هیچ عکس بیرنگی مرا برای تماشای رنگ‌آمیزی زیبای آن سر و صورتِ فوق‌العاده قشنگ و جاذبه بسیار ظریف و در عین حال رمزآمیز آن آماده نساخته بود. و با وجود این، به آن شکل که در آن بامداد پاییزی چشم‌مان به آن موجود ماهرو افتاد، اولین چیزی که بر بیننده تأثیر می‌گذاشت جمال او نبود. گونه‌ها البته که زیبا بودند ولی از غلیان احساسات پریده‌رنگ به نظر می‌رسیدند؛ چشم‌ها می‌درخشیدند ولی آن درخشش برق تب بود؛ و بانو دهان حسّاسش را بسته و لب‌ها را کشیده بود تا بتواند هر چه بیشتر بر خود مسلّط باشد.
آریا سلطانی نجف آبادی
ــ من با شما به صراحت صحبت می‌کنم، با این امید که شما هم متقابلا با من صریح باشید. میان من و شوهرم در همه چیز اعتماد کامل وجود دارد جز در یک موضوع و آن هم سیاست است. در این مورد او بر لبانش مُهر سکوت می‌زند. به من هیچ چیزی نمی‌گوید. باری، اطلاع دارم که دیشب اتفاق بسیار تأسف انگیزی در منزل ما افتاده. می‌دانم که کاغذی مفقود شده. ولی از آنجا که موضوع سیاسی است شوهرم حاضر نیست جریان را با اعتماد کامل با من در میان بگذارد
آریا سلطانی نجف آبادی
از کنارِ دَر برگشت و به ما نگاهی کرد و آخرین تصویری از آن صورت زیبای رنج‌کشیده و آن چشمان حیرت‌زده و آن لب‌های به هم دوخته شده در ذهن من نقش بست. و یک لحظه بعد رفته بود.
آریا سلطانی نجف آبادی
هولمز وقتی که سرانجام صدای خش‌خشِ دورشونده دامن بانو با صدای مشخص به هم خوردن درِ ورودی قطع شد تبسمی کرد و گفت: خب، آقای واتسن، جنس لطیف در حوزه تخصص تو قرار می‌گیرد. این بانوی زیبارو مقصودش چه بود؟ حقیقتآ چه چیزی می‌خواست؟ ــ اظهاراتش به اندازه کافی روشن بود، و احساس نگرانی‌اش به نظر من بسیار طبیعی آمد. ــ راستی؟ سر و وضعش را در نظر بگیر، طرز رفتارش، هیجان مهارشده‌اش، بی قراری‌اش، و سرسختی‌اش را در دنبال کردن یک سؤال. همه اینها را در نظر بگیر و فراموش نکن که او از طبقه‌ای می‌آید که به این آسانی احساسات‌شان را بروز نمی‌دهند. ــ به نظر من شدیدآ به هیجان آمده بود.
آریا سلطانی نجف آبادی
ــ و با همه اینها انگیزه زنان غیرقابل تشخیص است. آن زنی را که در شهر مارگیت بود به یاد می‌آوری؟ به دلیل مشابهی نسبت به او بدگمان شده بودم. به دماغش پودر نزده بود ــ و همین نکته بود که ما را به راه‌حل نهایی رسانید. انسان چطور می‌تواند روی چنین ریگِ روانی خانه بسازد؟ بی‌اهمیت‌ترین کارهایشان ممکن است یک دنیا معنی بدهد و یا اینکه خارق‌العاده‌ترین رفتارشان ممکن است به یک گیره مو یا آلت فِر زدن بستگی پیدا کند. روز بخیر آقاواتسن.
آریا سلطانی نجف آبادی