
٪۵۰
کتاب مردی که دوبار مرد
دنبالهای بر انجمن قتل پنجشنبهها
انتشارات:
نشر نون٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30
غَزال_ک
۱۹
«چرا همهٔ مردها کشته و مردهٔ اینن که خوشتیپ باشن؟ به جاش دوست ندارین مهربون و باهوش و بامزه و شجاع باشین؟»
آزمین
۱۳
اگه آدمها توی زندگی هیچوقت راهشون رو گم نکنن، معلومه اصلاً توی مسیرهای جالبی قدم نذاشتهن.»
آزمین
۸
اگر خودت را دوست نداشته باشی، چه کسی دوستت خواهد داشت؟
کاربر ۱۴۲۰۶۰۹
۵
هیچوقت فکر نمیکردم خوکچههای هندی هم باید نجات داده شوند، ولی به گمانم همینطور است. همه هرازگاهی باید نجات داده شوند.
کاربر ۱۰۵۲۶۹۶۲
۳
«آدم باید قبل از بچههاش بمیره، چون بهشون یاد داده بدون اون زندگی کنن. ولی این قضیه دربارهٔ سگها صدق نمیکنه. آدم به سگش یاد میده کنار خودش زندگی کنه.»
کاربر ۱۴۲۰۶۰۹
۲
ابراهیم سری تکان میدهد. «ولشون کن. مثل یه خاطرهٔ خوب بهشون فکر کن. اون موقع روی قله بودی و حالا توی درهای. توی زندگی بارها همچین اتفاقی واسهٔ آدم میافته.»
«خب، الان باید چه کار کنم؟»
«باید از کوه بعدی بالا بری.»
«آره، البته.» ساده بود. «روی قلهٔ کوه بعدی چه خبره؟»
«خب، معلوم نیست. اون کوه توئه. تا حالا هیچکی ازش بالا نرفته.»
کاربر ۱۴۲۰۶۰۹
۲
ابراهیم سری تکان میدهد. «ولشون کن. مثل یه خاطرهٔ خوب بهشون فکر کن. اون موقع روی قله بودی و حالا توی درهای. توی زندگی بارها همچین اتفاقی واسهٔ آدم میافته.»
«خب، الان باید چه کار کنم؟»
«باید از کوه بعدی بالا بری.»
«آره، البته.» ساده بود. «روی قلهٔ کوه بعدی چه خبره؟»
«خب، معلوم نیست. اون کوه توئه. تا حالا هیچکی ازش بالا نرفته.»
کاربر ۱۴۲۰۶۰۹
۲
«تو فقط یهکم راهت رو گم کردهای، دونا. اگه آدمها توی زندگی هیچوقت راهشون رو گم نکنن، معلومه اصلاً توی مسیرهای جالبی قدم نذاشتهن.»
کاربر ۱۴۲۰۶۰۹
۲
«اساساً وجود ما فقط با مرگ معنا پیدا میکنه. به زندگیمون مفهوم میده. همیشه به سمت مرگ پیش میریم. رفتارهای مختلفمون فقط دو دلیل داره: ترس از مرگ یا انکارش. ممکنه سالی یه بار از اینجا بگذریم. اینطوری میفهمیم نه اسبها و نه خودمون جوونتر نمیشیم. همهچیز به مرگ برمیگرده.»
«به نظرم راههای دیگهای هم برای نگاه کردن به زندگی هست.»
استودیوس
۲
وقتی پای بچهها وسط باشد، آدم اول وارد عمل میشود و بعد سؤال میکند
بهار
۲
گر خودت را دوست نداشته باشی، چه کسی دوستت خواهد داشت؟
مجهول
۲
وقتی در زندگی غرق میشوید، زمان زود میگذرد.
Kamand
۱
کِندریک میپرسد: «هنوز درد داری؟»
«آره. ولی وقتی با بابابزرگت یا تو حرف میزنم، یادم میره.»
elham
۱
. «آدم باید قبل از بچههاش بمیره، چون بهشون یاد داده بدون اون زندگی کنن. ولی این قضیه دربارهٔ سگها صدق نمیکنه. آدم به سگش یاد میده کنار خودش زندگی کنه.»
کاربر ۱۰۵۲۶۹۶۲
۱
«ولی به نظر من سگ کوچولو نگیر، جویس. سگهای کوچولو مثل مردهای کوچولو هستن. همهش میخوان خودشون رو ثابت کنن. همهش سروصدا راه میندازن و جلوِ ماشینها پارس میکنن.»
کاربر ۱۰۵۲۶۹۶۲
۱
او عاقل است، ولی خیلی هم آسیبپذیر است. شاید این دو به هم ربط داشته باشند، چون همهچیز را میپذیرد.
کاربر ۱۰۵۲۶۹۶۲
۱
الیزابت کمکم میفهمد که گاهی ظاهر و باطن ماجرا مثل هم هست. وقتی ران بغلش میکند یا جویس برایش کیک میپزد یا ابراهیم کاغذی را برایش پرس میکند، فکروخیالی در سر ندارند. دنبال چیزی نیستند. فقط خوشحالی دوستشان را میخواهند. فقط دوستش دارند. خیلی طول کشید تا الیزابت این حقیقت را بپذیرد.
کاربر ۱۰۵۲۶۹۶۲
۱
ران میگوید: «حسابی گریه کن. میخوام یه قصه واسهت تعریف کنم. چند هفته پیش موبایل یه نفر رو زدی. اون تقریباً همسن من بود، ولی پیرتر میزد. خیلی از موهاش هم ریخته بود. بدجور به پشتسرش لگد زدی. یادته؟ به نظر من که دلیلی نداشت همچین کاری بکنی. بعد از اون ماجرا گریهٔ اون رو هم دیدهم. خوشم نیومد، رایان. میدونم واسهت مهم نیست پسرم، ولی اون دوست صمیمی منه. دلم میخواد اسمش توی ذهنت بمونه. باشه؟ ابراهیم اَریف. هر شب که توی زندون سرت رو میذاری روی بالش به این اسم فکر کن. هیچکی نباید با ابراهیم اَریف دربیفته.»
استودیوس
۰
وقتی پای بچهها وسط باشد، آدم اول وارد عمل میشود و بعد سؤال میکند
کاربر ۳۰۱۸۲۳۵
۰
مغز، این هیولای باشکوه و بیصدا. ابراهیم میداند الان مواد شیمیایی عجیبوغریبی در مغزش جریان دارد تا در مقابل بحران ازش محافظت کند. کمکم آن مواد محو میشود و چیزی جز لکهای کمرنگ به جا نمیگذارد. وقتی مردم میگویند زمان همهچیز را حل میکند، منظورشان همین است. مثل بیشتر مسائل، وقتی این موضوع را کامل بررسی کنید، میفهمید پای عصبشناسی وسط است، نه شعر و شاعری.
Kamand
۰
وقتی بیدار شدم و فهمیدم جری مُرده، دوباره قلبم شکست.
Kamand
۰
قدیمیها میگویند کسی که دنبال انتقام است باید دو قبر بِکَند.
Kamand
۰
همهٔ ما در یک چشم به هم زدن خواهیم مُرد. کاری از دستمان برنمیآید جز اینکه فعلاً زندگی کنیم؛ دردسر بسازیم، شطرنج بازیکنیم و غیره.
Kamand
۰
هیچکس بابت دروغگویی از شما تشکر نمیکند.
elham
۰
ولی به نظر من سگ کوچولو نگیر، جویس. سگهای کوچولو مثل مردهای کوچولو هستن. همهش میخوان خودشون رو ثابت کنن. همهش سروصدا راه میندازن و جلوِ ماشینها پارس میکنن.
sanam banoo
۰
سگهای کوچولو مثل مردهای کوچولو هستن. همهش میخوان خودشون رو ثابت کنن.
کاربر ۱۰۵۲۶۹۶۲
۰
«من و استیون اولین سفر دونفرهمون رو رفتیم ونیز. اون دلش میخواست کل آخرهفته به آثار هنری و کلیساها نگاه کنه. من هم دلم میخواست فقط به اون زل بزنم.»
جویس میگوید: «چه رمانتیک!»
«نگاه کردن به مردی که عاشقشی رمانتیک نیست جویس، یه حرکت عاقلانهست. مثل وقتی که آدم پای برنامهٔ تلویزیونی محبوبش میشینه.»
کاربر ۱۰۵۲۶۹۶۲
۰
من هم از فرصت استفاده کردم و دستبندهای دوستی را از کیفم بیرون کشیدم. لومَکس وحشت کرد. البته دارم به این موضوع عادت میکنم. گفتم برای خیریه است و الیزابت به او اطمینان داد تا وقتی دستبند را نخرد، از آنجا نمیروم. یکیشان طلایی و سبز بود. سریع فکرهایم را کردم و گفتم سبز نماد باغ و طلایی نماد خورشید است. میخواستم اضافه کنم که پولکها نشانهٔ الماسها هستند، ولی خودم را کنترل کردم.
کاربر ۱۰۵۲۶۹۶۲
۰
سو ریردِن دوباره نالهای بلند سر میدهد. «خواهش میکنم. باید برم بیمارستان.»
الیزابت میگوید: «فکر کنم بوگدان از همهٔ آمبولانسهای شهر استفاده کرده.»
جویس میگوید: «بذار چند ساعت بگذره. نمیذارم بمیری. دیدنت توی زندان باحالتره! مُسکن میخوای؟»
سو با چهرهای پریشان میگوید: «بله لطفاً!»
جویس میگوید: «حیف شد! مُسکن ندارم.»
کاربر ۱۰۵۲۶۹۶۲
۰
الیزابت به سو نگاه میکند. «امیدوارم درد بکشی، عزیزم.»