جملات زیبای کتاب استنطاق | طاقچه
تصویر جلد کتاب استنطاقsubscriptionAvailable

کتاب استنطاق

مشروح بازجویی‌های داستایفسکی در زندان تزار

نوع کتاب
۳.۹ امتیاز(از ۹ رأی)
انتشارات: 
نشر برج

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
•●فاطمه✍●•
۸
در آنجا گرسنگیْ مردم را به خیابان می‌کشاند.
Porosha
۶
چرا خود ما دیگران را جوری بار آوردیم که هرگونه حرف رک‌وپوست‌کنده‌ای را که تا حدودی شبیه عقیدهٔ شخصی است و بدون هیچ‌گونه ملاحظه‌ای بیان شده، به چشم یک پدیدهٔ غیرعادی و فوق‌العاده بنگرند!
Porosha
۶
از پایین جامعه تا به امروز چیزی جز لج‌بازی و جهل ندیده‌ایم
•●فاطمه✍●•
۵
آیا آزاداندیشیِ فراقانونی من در این است که به خودم اجازه دادم با صدای بلند دربارهٔ مسائلی حرف بزنم که دیگران خود را موظف به سکوت در قبالشان می‌دانند؟
•●فاطمه✍●•
۴
ذهن و اندیشه تخم‌مرغ نیستند که با ساکت‌نشستن روی آن‌ها ثمره دهند و به جوجه تبدیل شوند.
•●فاطمه✍●•
۴
عقیده‌ای که انسان آگاهانه بدان می‌رسد، بسیار بهتر و مستحکم‌تر از عقیده‌ای است که به‌طور ناخودآگاه در ذهنش نشسته و جهت حرکتش هر آن با مسیر وزش باد تغییر می‌کند.
Javad
۳
شما وقتی ناسزا می‌گویید، قلب‌ها را از خود دور و متنفر می‌کنید
javadazadi
۲
«من با تمام وجودم مبارزه کردم. سعی کردم اثبات کنمبه شخصی که کار ادبی می‌کند از پیش سوءظن دارند؛به او به چشم دشمن نگاه می‌کنند؛ به او اعتماد ندارند.»
طلا در مس
۲
سوی روشن سکهٔ زندگی چگونه می‌تواند بدون قرارگرفتن در کنار سوی منفی آن به چشم بیاید؟ مگر می‌توان تابلو و تصویری پیدا کرد که سایه نداشته باشد؟ نور و سایه در کنار هم معنا پیدا می‌کنند. ما نور را می‌شناسیم تنها به این خاطر که سایه و تاریکی را در کنارش دارد. به ما می‌گویند تنها شجاعت‌ها و شهامت‌ها و کارهای خیر را تصویر کن. آخر ما بدون شر و عیب و نقص که نمی‌توانیم خیر را بشناسیم و درک کنیم.
Judy
۲
طمعی که در میان ما انسان‌هاست به ارزش‌های انسانی می‌چربد.
nooshy
۲
حقیقتاً هم چرا کسی که در مسیر راست قدم برمی‌دارد باید از بیان حرفش بترسد؟ این بدان معناست که قانون چنان‌که بایدوشاید از حریم شخصی انسان‌ها دفاع نمی‌کند و به‌راحتی می‌توان در ازای ادای چند واژهٔ ساده و گفتن عبارتی نابجا، جان خود را از دست داد.
Javad
۲
برای شخص من به‌کرات اتفاق افتاده، بارها شده که غم خودم را فراموش کنم و به چیزی بخندم که سانسورچی آن را برای جامعه مخرب تشخیص داده و خواستار حذف آن شده‌است. من به این خاطر خندیدم که در دوره و زمانهٔ ما، جز خودِ سانسورچی، هیچ‌کس چنین تصوری ندارد و این نوع برداشت به ذهنش هم خطور نمی‌کند. در پاک‌ترین و صادقانه‌ترین عباراتْ افکار مجرمانه پیدا می‌کنند.
•●فاطمه✍●•
۲
چرا کسی که در مسیر راست قدم برمی‌دارد باید از بیان حرفش بترسد؟ این بدان معناست که قانون چنان‌که بایدوشاید از حریم شخصی انسان‌ها دفاع نمی‌کند و به‌راحتی می‌توان در ازای ادای چند واژهٔ ساده و گفتن عبارتی نابجا، جان خود را از دست داد.
طلا در مس
۱
بله، اگر آرزوکردنِ شرایط و زندگیِ بهتر برابر است با لیبرالیسم و آزاداندیشی، خُب، به این مفهوم، بنده آزاداندیشم. من دقیقاً به همان معنایی آزاداندیشم که هر انسانی می‌تواند باشد، هر انسانی که در عمق قلبش حس می‌کند از حق شهروندی برخوردار است، حس می‌کند از این حق برخوردار است تا خیر کشورش را بخواهد، زیرا در قلب خود هم عشق به وطن را می‌یابد و هم درک و علم به اینکه نباید به‌هیچ‌وجه به وطنش صدمه بزند. اما مسئله اینجاست که این آرزوی خیر داشتن برای کشور، آرزوی مُجازی است یا خیر؟
طلا در مس
۱
اگر هم الان نظمِ پذیرفته‌شده و عمومی جامعه را به باد انتقاد می‌گیرم و از سکوت و پنهان‌کاری سیستماتیک حرف می‌زنم، به این خاطر است که می‌خواهم عقیدهٔ خود را بیان کنم و به‌هیچ‌وجه قصد دفاع از خود را ندارم. اما، خُب، مرا به چه‌چیزی متهم می‌کنند؟ به اینکه دربارهٔ سیاست و غرب و سانسور حرف زده‌ام؟ و مسائلی از این دست؟ خُب، شما بفرمایید، کیست که در زمانهٔ ما دربارهٔ این مسائل سخن نرانده و فکر نکرده باشد؟ اگر من حق ندارم نظر شخصی خودم را ابراز کنم یا با عقیدهٔ پذیرفته‌شدهٔ حاکمیت در جامعه مخالفت کنم، پس برای چه درس خواندم؟ برای چه با فراگیری علوم کنجکاو شدم و در پی دانستنی‌های بیشترم؟
Judy
۱
حقیقتاً هم چرا کسی که در مسیر راست قدم برمی‌دارد باید از بیان حرفش بترسد؟ این بدان معناست که قانون چنان‌که بایدوشاید از حریم شخصی انسان‌ها دفاع نمی‌کند و به‌راحتی می‌توان در ازای ادای چند واژهٔ ساده و گفتن عبارتی نابجا، جان خود را از دست داد.
Javad
۱
هجو عیوب جامعه را به انتقاد می‌گیرد. شما بفرمایید ببینیم، آیا الان امکان خندیدن به کسی یا چیزی هست؟ سانسورچی در هر سطری کنایه‌ای می‌بیند و بلافاصله مظنون می‌شود: آیا اینجا به شخصیتی اشاره شده؟ صحبت از کیست؟ نکند نویسنده چهره و شخصیتی را در اینجا هدف گرفته یا به قانونی جسارت کرده‌است.
Javad
۱
بنده در به‌تصویرکشیدن رذایل اخلاقی و جوانب منفی زندگی تعصبی ندارم. از آن‌ها متنفرم. من تنها از باب حفظ منافع هنر است که دارم از آن‌ها حرف می‌زنم.
Javad
۱
من معتقدم که هیچ‌گونه تناقضی نمی‌تواند مدتی طولانی به‌تنهایی و با تکیه بر نیروهای خود دوام بیاورد. تاریخ به ما این درس را می‌دهد.
Javad
۱
به‌عقیدهٔ من، آدم بهتر است اصلاً همان حرف‌های متناقض و شک‌وتردیدش را به دادگاه قضاوت دیگران (البته اینجا منظور مطرح‌کردن در جمع خصوصی و دوستانه است) ببرد، تا اینکه بگذارد در درونش بمانند و بپوسند و ریشه‌های گندیده‌شان را در عمق روحش بدوانند. بحث عمومی بسیار مفیدتر از عزلت‌گزینی است. حقیقت همواره به روی آب می‌آید و عقل سلیم و منطق پیروز خواهد شد.
Javad
۱
ترس از این را که حرفم باب میل حاکمیت نباشد، همواره یک توهین به شخصیت خود می‌پندارم. حقیقتاً هم چرا کسی که در مسیر راست قدم برمی‌دارد باید از بیان حرفش بترسد؟ این بدان معناست که قانون چنان‌که بایدوشاید از حریم شخصی انسان‌ها دفاع نمی‌کند و به‌راحتی می‌توان در ازای ادای چند واژهٔ ساده و گفتن عبارتی نابجا، جان خود را از دست داد.
•●فاطمه✍●•
۱
شما نمی‌توانید چیزی کشنده‌تر، گنگ‌تر و ناعادلانه‌تر از چندین واژه‌ای پیدا کنید که از دل سخن کنده شده‌اند. حال، خدا می‌داند از کجای سخن! خدا می‌داند این عبارات در ارتباط با چه موضوعی مطرح شده‌اند.
•●فاطمه✍●•
۱
بله، اگر آرزوکردنِ شرایط و زندگیِ بهتر برابر است با لیبرالیسم و آزاداندیشی، خُب، به این مفهوم، بنده آزاداندیشم.
javadazadi
۰
یک ملاحظهٔ دیگر نیز به ذهنم می‌رسد، ایده‌ای که نمی‌توانم درباره‌اش سکوت کنم. مسئله کاملاً به تجربهٔ زندگی برمی‌گردد. من پیشتر فکر می‌کردم که پتراشفسکی به گونه‌ای خودشیفتگی مبتلاست و به‌خاطر همین خودشیفتگی هم دوستان و آشنایان را جمعه‌ها در خانه‌اش جمع می‌کند. او به‌خاطر همین خودشیفتگی آن‌همه کتاب در کتابخانه‌اش داشت و به نظر می‌رسد خوشش می‌آمد که دیگران بدانند او چنین تعداد زیادی کتاب در کتابخانه‌اش دارد. اما این فقط مشاهده و حدس من است. و باز هم تکرار می‌کنم: این همهٔ چیزی است که من از پتراشفسکی می‌دانم. دانش من کامل نیست و بیشتر حدس‌وگمان است. و من آن‌ها را بر اساس دیده‌ها و شنیده‌های خودم نوشتم. این پاسخ من است. حقیقت را بیان کردم.
javadazadi
۰
در همین حین که داشتم لباس می‌پوشیدم، از من خواستند تا همهٔ کتاب‌هایم را بهشان نشان دهم و شروع کردند به تفتیش اتاق. چیز زیادی پیدا نکردند، اما همه‌جا را به‌خوبی گشتند. کتاب‌ها و نامه‌های مرا خیلی مرتب با طناب بستند. سرباز خیلی حواسش جمع بود. رفت و در بخاری را باز کرد و در میان زغال‌ها هم گشت تا چیزی پیدا کند. افسری هم که با ایشان آمده بود، رفت بالای صندلی تا قسمت رویین بخاری را بگردد، اما تعادلش را از دست داد و به زمین خورد. درهرصورت این آقایان اطمینان حاصل کردند که روی بخاری چیزی نیست.
طلا در مس
۰
من دربارهٔ سانسور و سخت‌گیری‌های بیش از حد این دستگاه در دورهٔ معاصر حرف زدم و از این مسئله شکایت داشتم، زیرا حس می‌کردم سوءتفاهمی ایجاد شده‌است و این روند خسته‌کننده و طولانی و زجرآور برای ادبیاتْ حاصل همین سوءتفاهم است. ناراحت بودم از اینکه عنوان نویسنده با این انگ سیاهِ شک‌وظن تحقیر شده‌است؛ اینکه حتی پیش از آنکه نویسنده مطلبی بنویسد، دستگاه سانسور با پیش‌داوری به او به چشم دشمن حکومت می‌نگرد و با فرض مجرم‌بودن او، به زیروروکردن دقیق دست‌نوشته‌هایش می‌پردازد.
طلا در مس
۰
من با تمام وجودم مبارزه کردم. سعی کردم اثبات کنم به شخصی که کار ادبی می‌کند از پیش سوءظن دارند؛ به او به چشم دشمن نگاه می‌کنند؛ به او اعتماد ندارند. البته به این هم بسنده نکردم و خودِ نویسندگان و ادیبان را نیز به این متهم کردم که نمی‌خواهند ابزاری برای حل این سوءتفاهم خطرناک و کُشنده پیدا کنند. می‌گویم «کُشنده» به این خاطر که فکر می‌کنم تنفس در چنین فضایی برای ادبیات دشوار است. اصل وجود و زندگی ادبیات به مخاطره می‌افتد. شاخه‌های متنوع هنر محکوم به نابودی‌اند: هجو و تراژدی در چنین فضایی نمی‌توانند ادامه بدهند و معدوم می‌شوند.
Judy
۰
من در زندگی‌ام انسان‌هایی را دیده‌ام که واهمه دارند بگویند سرشان درد می‌کند، زیرا می‌ترسند گفتن این جمله امری خلاف قانون باشد. از سوی دیگر، می‌دانم کسانی هم هستند که حاضرند سر هر چهارراه هرآنچه زبانشان می‌پزد تحویل مردم دهند.
زهرآ
۰
این تجربهٔ طولانی، طاقت‌فرسا و زجرآور بالاخره چشم مرا به حقایق گشود و تا حدود زیادی نگاه و افکار مرا تغییر داد. اما در آن روزها من کور بودم
زهرآ
۰
سوی روشن سکهٔ زندگی چگونه می‌تواند بدون قرارگرفتن در کنار سوی منفی آن به چشم بیاید؟