ما مردها هر لحظه امکان دارد به هم بریزیم و یکی دیگر بشویم. از این نظر غیرقابل پیشبینی هستیم. مثلاً من خودم شاید با دیدن جوانیهای سوفیا لورن از فاصلهٔ نیم متری و نزدیکی عطر خوش تنش در همان فاصله، هیچ باکیم نشود اما با شنیدن صدای عطسهٔ زنی ناشناس از پشت تلفن چنان به هم بریزم که هرگز نتوانم خودم را از نو بنا کنم. نقطهٔ آغاز هم درست همینجاست؛ اینجا که ما مردها بعد از یک به هم ریختگی ناخواسته و غیرمنتظره، نتوانیم خودمان را جمعوجور کنیم. اینجاست که دیگر عاشق شدن ما حتمی است، و چه آسان تن میدهیم به این عشق
کاربر ۱۹۳۷۲۴۸