چشم از تربت برنمیدارد و دست مقابل دهان میگیرد و دندان به لب میفشارد مبادا صدای شیونش به گوش همسایه برسد:
- مرا گفت این را نزد خویش نگه دار، هر گاه خونین شد...
کلام را نیمه رها میکند. هر دو پرهراس و سریع نگاهی به یکدیگر میاندازند، امالبنین بند دلش پاره میشود و:
- هر گاه خونین شد چه؟
قلبش فرو میریزد به یکباره. قدری خود را میکشد سمت امسلمه و دست میرساند به پای او و تکانش میدهد:
- باقی را بگو... چه گفته رسولالله؟
پیش از آنکه کلامی بر زبان آورد، رخسارش در هم کشیده میشود و چشمها تنگ و اشکها جاری.
- بدان که حسین کشته شده است...