جملات زیبا از متن کتاب فردا مسافرم | طاقچه
تصویر جلد کتاب فردا مسافرمsubscriptionAvailable

کتاب فردا مسافرم

نوع کتاب
۴.۳ امتیاز(از ۲۷ رأی)
پدیدآورندگان: 
مریم راهی

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
مجهول
۵
برای من بر زبان آوردن نام علی بن ابی‌طالب، افتخار است و عبادت...
°🪽°
۴
- اگر قلبت با نام حسین بن علی احیا شود، از آنِ اوست، به دست دیگری نسپار...
FatemePrv
۳
چشم از تربت برنمی‌دارد و دست مقابل دهان می‌گیرد و دندان به لب می‌فشارد مبادا صدای شیونش به گوش همسایه برسد: - مرا گفت این را نزد خویش نگه دار، هر گاه خونین شد... کلام را نیمه رها می‌کند. هر دو پرهراس و سریع نگاهی به یکدیگر می‌اندازند، ام‌البنین بند دلش پاره می‌شود و: - هر گاه خونین شد چه؟ قلبش فرو می‌ریزد به یکباره. قدری خود را می‌کشد سمت ام‌سلمه و دست می‌رساند به پای او و تکانش می‌دهد: - باقی را بگو... چه گفته رسول‌الله؟ پیش از آنکه کلامی بر زبان آورد، رخسارش در هم کشیده می‌شود و چشم‌ها تنگ و اشک‌ها جاری. - بدان که حسین کشته شده است...
کاربر ۴۲۶۰۸۵۷
۳
- اگر قلبت با نام حسین بن علی احیا شود، از آنِ اوست، به دست دیگری نسپار...
yoona
۲
- همه صدایم می‌کنند سکینه... اما نام من چه اهمیت دارد وقتی نام عمویم عباس است؟
FatemePrv
۲
زنی بلندبالا میان کاروان، آرام و صبور، ایستاده است کنار مردی رنجور و سربه‌زیر که تمام تنش در غل و زنجیر. قدمی پیش می‌آید و با جدیت می‌گوید: - صدقه بر آل محمد حرام است... چگونه است که مردان‌تان ما را می‌کشند و زنان‌تان بر اسارت ما گریه می‌کنند؟... روز داوری، خدا میان ما و شما حکم کند!
FatemePrv
۲
مفتخرم به هم‌نامی با دختر رسول‌الله... فاطمه... اما یقین، نام من که بر زبان‌ها باشد و در این خانه بپیچد دل فرزندان فاطمه را می‌لرزاند... دست را می‌گشاید به عقب و اشاره می‌کند به حسن و حسین که در بستر هستند. کوتاه، قدر پلک بر هم زدنی، امیرالمؤمنین را می‌نگرد مبادا از حاجت بی‌وقت او رنجیده باشد. جز مهربانی در رخسار علی نمی‌بیند و با خاطری آسوده ادامه می‌دهد: - می‌خواهم از همین ساعت مرا به نامی دیگر بخوانید غیر از فاطمه... امیرالمؤمنین، رضایتمند، دستی به چانه گذاشته و پلک بر هم نهاده، لحظه‌ای می‌اندیشد. سپس چشم می‌گشاید و می‌گوید: - ای ام‌البنین! تو کنیز نیستی در این خانه؛ همسر هستی برای من، و اگر تو را رغبتی باشد، مادر برای فرزندانم... خوش آمدی که اینجا خانهٔ توست...
مجهول
۲
مولای تو اکنون اوست، وصی حسین... هر چه را حسین داشته در او بجوی...
کاربر ۲۷۹۶۴۶۵
۱
دوباره صدای امام می‌آید: - آیا خداپرستی هست که از خدا بترسد و ما را اعانت کند؟ رباب به سرِ شانه، اشک از گوشهٔ چشم خویش می‌گیرد و آهسته در گوش علی اصغر: - آری یا سیدی!... آری یا أبَتِ!... هست... تو را هنوز یاوری دیگر هست، کوچک، به قدر گنجشکی... رخسار چون ماه علی اصغر را نگاه می‌کند
مجهول
۱
زیبایی‌تان به کنار، در خاندان شما جذبه‌ای وجود دارد که آدمی را بی‌خویش می‌کند...
مجهول
۱
الحمدلله که خداوند علی بن ابی‌طالب را آفرید!
مجهول
۰
زید در آغوشم. هر دو، گوش می‌سپاریم به ذکر: - بحق یس و القرآنِ الحَکیم... و بحق طه و القرآن العظیم... یا مَن یَقدِر عَلی حَوائج السائِلین... یا مَن یَعلَم ما فی الضَّمیر...
مجهول
۰
اصلاح اگر تنها در صوم و صلات بود سر حسین اکنون در آن صندوق نبود...
مجهول
۰
حسرت‌بار می‌گوید: - من و سکینه در سفر بودیم و حسین در خانه، تنها، دلتنگ ما... این شعر را همان روز برای ما سروده است... شوق شنیدن در دلم غوغا می‌کند، نیز می‌خواهم او را از نگریستن به سرها بازدارم، می‌پرسم: - دوباره می‌خوانی‌اش رباب جان؟! اگر تقاضا نمی‌کردم نیز، او خود مکرر می‌خواند حال که خاطرات گذشته را در سر مرور می‌کند. - به جانت سوگند! من خانه‌ای را دوست می‌دارم که سکینه و رباب در آن پذیرایی کنند/ دوست می‌دارم‌شان و دارایی‌ام را نثارشان می‌کنم/ و سرزنشگرم را یارای سرزنش نیست/ هر چقدر مرا سرزنش کنند مطیع‌شان نخواهم بود/ در تمام عمر، تا آنگاه که خاک مرا پنهان کند/