
کتاب مجموعه اشعار فروغ فرخزاد
پدیدآورندگان:
نرگس علی مردانیانتشارات:
نشر وزرا٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30
کاربر ۴۸۰۹۳۷۰
۹۲۳
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردنی است.
misbeliever
۱۲۰
چراغهای رابطه تاریکند
کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد
کسی مرا به میهمانی گنجشکها نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردنی است.
کاربر ۴۸۰۹۳۷۰
۱۰۵
ما هرچه را که باید
ازدست داده باشیم، از دست داده ایم
کاربر ۴۸۰۹۳۷۰
۱۰۵
از سیاهی چرا هراسیدن
شب پر از قطرههای الماس است
sachli
۱۰۴
عشق فروغ ناشی از کمبود محبت در محیط خانواده و بخصوص خشونتها و بد اخلاقیهای پدرش بود.
کاربر ۴۸۰۹۳۷۰
۶۷
من مثل دانش آموزی
که درس هندسهاش را
دیوانه وار دوست میدارد تنها هستم
Aisan
۶۳
ما هرچه را که باید
ازدست داده باشیم، از دست داده ایم
باران
۴۹
و این جهان پر از صدای حرکت پاهای مردمیست
که همچنان که ترا میبوسند
در ذهن خود طناب دار ترا میبافند.
m.norouzi
۴۸
می روم... اما نمیپرسم ز خویش
ره کجا...؟ منزل کجا...؟ مقصود چیست؟
⚽️ kaka ⚽️
۴۸
ناگهان خوابی مرا خواهد ربود
من تهی خواهم شد از فریاد درد
িមተєကє .నមժមተ
۳۹
من مثل دانش آموزی
که درس هندسهاش را
دیوانه وار دوست میدارد تنها هستم
Aysan
۳۴
لحظهها را دریاب
چشم فردا کور است
کاربر ۴۸۰۹۳۷۰
۳۴
می خزم در سکوت بستر خویش
کاربر ۴۸۰۹۳۷۰
۲۷
فکر میکنم همه آنها که کار هنری میکنند، علتش- یا لااقل یکی از علت هایش- یک جور نیاز ناآگاهانه است به مقابله و ایستادگی در برابر زوال. اینها آدمهایی هستند که زندگی را بیشتر دوست دارند و میفهمند و همین طور مرگ را. کار هنری یک جور تلاشی است برای باقی ماندن و یا باقی گذاشتن «خود» و نفی معنی مرگ» ......
Aisan
۲۵
اگر بسویت این چنین دویده ام
به عشق عاشقم نه بر وصال تو
Aysan
۲۳
از سیاهی چرا هراسیدن
شب پر از قطرههای الماس است
گنگ خواب دیده
۲۲
من از نهایت شب حرف میزنم
من از نهایت تاریکی
و از نهایت شب حرف میزنم
اگر به خانۀ من آمدی برای منای مهربان چراغ بیاور
و یک دریچه که از آن
به ازدحام کوچۀ خوشبختی بنگرم
helya.B
۲۱
حق با شماست
من هیچگاه پس از مرگم
جرأت نکردهام که درآینه بنگرم
و آن قدر مردهام
که هیچ چیز مرگ مرا دیگر
ثابت نمیکند
باران
۲۰
من دلم میخواهد
که ببارم از آن ابر بزرگ
باران
۱۸
عشق چون در سینهام بیدار شد
از طلب پا تا سرم ایثار شد
این دگر من نیستم، من نیستم
حیف از آن عمری که با من زیستم
Aysan
۱۷
می سوزم از این دوروئی و نیرنگ
یکرنگی کودکانه میخواهم
"Shfar"
۱۵
مادر در انتظار ظهوراست
و بخششی که نازل خواهد شد
hanieh
۱۵
من در مورد کار خودم قاضی ظالمی هستم....
Ahmad
۱۳
آری آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه ناپیداست
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست
سیّد جواد
۱۲
دیگرم گرمی نمیبخشی
عشق،ای خورشید یخ بسته
سینهام صحرای نومیدیست
خسته ام، از عشق هم خسته
reihnne
۱۲
در شب کوچک من، افسوس
باد با برگ درختان میعادی دارد
در شب کوچک من دلهرۀ ویرانی است
گوش کن
وزش ظلمت را میشنوی؟
من غریبانه به این خوشبختی مینگرم
من به نومیدی خود معتادم
گوش کن
وزش ظلمت را میشنوی؟
"Shfar"
۱۱
آه... آری... این منم... اما چه سود
«او» که در من بود، دیگر، نیست، نیست
می خروشم زیر لب دیوانه وار
«او» که درمن بود، آخر کیست، کیست؟
باران
۱۰
میان پنجره و دیدن
همیشه فاصله ایست
چرا نگاه نکردم؟
Ahmad
۹
بخدا غنچۀ شادی بودم
دست عشق آمد و از شاخم چید
িមተєကє .నមժមተ
۹
تو درۀ بنفش غروبی که روز را
بر سینه میفشاری و خاموش میکنی
