به رؤیا میمانست، اینکه کسی در خانه منتظرت باشد و از کار که برمیگردی به تو خسته نباشید بگوید.
اینکه دوست داشته شوی.
اینکه چشم به راهت باشند.
قبلاً فکر میکردم قدر همهٔ این لحظهها را میدانم، اما حالا میبینم که همهشان برایم عادی شده بودند. چرا نباید عادی میشدند؟ تا وقتی چیزی در زندگیمان تغییر نکند، تا وقتی تلنگری احساس نکنیم، قدر چیزی را که داریم نخواهیم فهمید.